X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

اپلای USCددلاین دانشگاه USC که میخواستم اپلای کنم 1 دسامبر هست. قرار بود که فردا برم و مدارکم رو بفرستم. امروز صبح که داشتم نحوه نوشتن SOP رو میخواندم اتفاقی گفتم حالا اخبار رو هم یه چکی کنم. چک کردم دیدم که به خاطر آلودگی هوا فردا رو تعطیل اعلام کردند. گفتم اگر که امروز اگر نتونم مدارکم رو بفرستم دیگه شنبه خیلی دیر میشه. آخه 5 شنبه هم عید هست و تعطیله. خلاصه سریع سایت رو چک کردم و اون کاور پیج ها رو پر کردم و رفتم اداره پست و پاکت گرفتم و خودم رو سریع رسوندم به دی اچ ال دانشگاه. خلاصه تا برگه رو گرفتم و داشتم پر میکردم گفتن دیگه ساعتش تمام شده. خلاصه با زحمت سریع اونا رو آماده کردم. 5 تا دیگه از بچه ها داشتن اپلای میکردن. برای همین USC یکیشون با مسخره میگفت که این USC به همه پذیرش میده. منم توی دلم میگفتم خدا کنه! بعد اون یکی میگفت UCLA فقط همین مدارک رو میخواد. معلوم بود که زبانشون خیلی خوب بوده که میتونن UCLA رو هم انتخاب کنن. بهشون گفتم که مگه UTApply عضو نیستید. من هر چی زدم که برای USC کی میخواد مدارک بده هیچ کس هیچی نمیگه. گفتن نه. گفتن خوب بیایید با هم بفرستیم که ارزونتر بشه. گفتن آره خوبه با هم بفرستیم. یکیشون امیرکبیری بود! از ریزنمره انگلیسی امیرکبیر با سربرگ دانشگاهش فهمیدم. بعد گفتم ببین من بدبخت چقدر پول ترجمه دادم! بعد سرشون به کار چسب کاریشون بود. من نمیدونم چرا این همه پاکت داشتن چسب میزدن. آمدم مدارک رو بدم گفت که پول به حساب ریختی. گفتم نه نریختم. گفت نمیگیریم که! هیچی نمیدونستم چکار کنم. همینطوری فکر میکردم که به اینا بگم که توی پاکت اینا بفرستم یا نه. دو سه بار رفتم که بگم دیدم اصلا اهل این چیزا نیستن. بعد فکر میکردم حالا بگم یه جورایی مدیون میشم و ...  خلاصه توی همین فکرا بودم که با اینا صحبت کنم یا نه که گفت پاکتت رو بچسبون بیا بده. شاید دلش به حالم سوخت. آخه اونا گفتن که دیگه امروز آخرین روزیه که میشه فرستاد. شاید دلش سوخت. آمدم پولش رو بدم فقط یه تراول 50 تومنی داشتم. گفت خرد ندارم بهت بدم. برو خرد کن. حالا داشت تعطیل میشد و من نمیدونستم که چکار باید کنم. سریع دویدم اتاق بغلی گفت نداریم. رفتم طبقه 6 اونم گفت نداریم. به ذهنم رسید که نزدیکا یه عابر هست برم از اون بگیرم. به سرعت خودم رو رسوندم به عابر 4 نفر توی صف بودن. بعد به ذهنم رسید که بانک بازه برم از خود بانک خرد کنم. یکی دو دقیقه ای کارمند بانک معطل کرد و بالاخره داد. به سرعت خودم رو رسوندم. هم وسایلم ولو بود و هم اینکه اینا تعطیل میکردن. پله های طبقه اول که بودم حالم بد شد. دیگه نمیدونم 3 طبقه دیگه رو چطوری رفتم بالا. خلاصه بهش دادم و اونم مهر زد و گذاشت توی نامه های دیگه. اما شدیدا نفس نفس میزدم و گلوم میسوخت. نماز عصرم رو نخونده بودم. خودم رو رسوندم به دانشگاه پایین. اما دیگه توان نداشتم. همینطوری سرفه میکردم و حالم بد بود. به زحمت وضو گرفتم و نمازم رو خوندم. نمیدونم چرا حالم جا نمیآمد. گفتم برم دانشگاه بالا. 40 دقیقه منتظر شدم هیچ تاکسی ای ما رو نبرد. دیدم وقت اذان شد. برگشتم دانشگاه پایین و نمازم رو خوندم. این بار سوار اتوبوس شدم. هنوز گلوم میسوخت و نفسم تنگ بود. وسط راه ترافیک بود پیاده شدم و پیاده رسیدم دانشگاه. دیگه با استادمون صحبت کردم تا مقاله ام رو یه نگاهی بندازه. اونم نگاه کرد. الان هم دارم برای شما مینویسم.

یه احمقی یه دفعه تعطیلی اعلام میکنه و میزنه همه برنامه ها رو خراب میکنه. قرار بود فردا برم بانک و بعد برم اینا رو بفرستم. حالا امروزم از بین رفت کلی تو این آلودگی ها بودم و حالم بد شد و هنوزم جا نیومده! می مردی دیروز میگفتی.