X
تبلیغات
نماشا
رایتل

امام رضا یه حال و هوایی دیگه داره. نمیدونم چطوری بگم از در صحن که وارد میشی چند قدمی که جلو میری حال و هوا کلا عوض میشه. انگار به یه جای آرامش بخشی رسیدی و احساس خوبی بهت دست میده. امسال چند بار که رفتیم حرم اینو امتحان کردم. واقعا همینطوریه. اذن دخول رو میخونم. زیبا و متین نوشته شده. آهسته آهسته به سمت حرم حرکت میکنم. توی راه انواع و اقسام آدما رو میشه دید. یکی پیره یکی جوان یکی قیافه اش عین جهنمی هاست و یکی آرامش بهشت رو داره. شادابی و بازیگوشی بچه ها فضای حرم رو دلنشین کرده. به در مسجد گوهرشاد که نزدیک میشم عده ای دارن درها رو میبوسن. با خودم فکر میکنم "به یزدان اگر ما خرد داشتیم, کجا این سرانجام بد داشتیم" از خودم میپرسم چرا اینطوری میکنن؟ اما جوابی برای این سئوال پیدا نمی کنم. 

به راهم ادامه میدم. دیگه رسیدم نزدیک در حرم که میرسم عده ای دم در به سجده میفتن. به کی سجده میکنند؟ شاید بعضی ها حق دارند بگن ما بت پرست باشیم اگرنه کجا به کسی اجازه دادن به غیر خدا سجده کنه؟ شایدم یه دلیلی دارن اما من به ذهن نمیرسه. هرچند که اون بعضی ها هم نمیفهمن "هرگز نمیرد کسی که دلش زنده شد به عشق" یعنی چه و فکر میکنن که کسی که بمیره دیگه تمومه! توی این فکرا هستم که طرف از سجده بلند میشه و کمرشو سفت میکنه و شروع میکنه به هل دادن جمعیت تا برسه به ضریح. اما من همونجا می ایستم و دعا میکنم: 


"خدایا امسال آمدم پیش بنده مخلصت. جایی که بسیاری از انسان های مومن ات میان و حاجت میگیرن. به احترام این بنده مومن ات که بدنش زیر این ضریح دفن شده است و روحش زنده و شهید است حاجت های منو هم بده. امسال چیزی برای خود خودم نمیخوام, نمیگم میخوام دانشگاه قبول بشم یا ... اما برای دیگران خیلی چیزا میخوام. اول از همه زندانی هایی که به ناحق توی زندان هستن رو آزاد کن. دلم میگیره وقتی میبینم من آزادم و کسی برای گرفتن حق من توی زندان باشه. بعد به همه ما فهم و شعور بده تا اونطور که بایدو شاید بفهمیم و بندگی تو رو کنیم."


نگاهم رو بر میگردونم به سمت ضریح. عده ای چسبیدن به ضریح و ول نمی کنن و عده ای دیگه انگار مسابقه رسیدن به ضریحه. آرام وارد جمعیت میشم. سعی می کنم به کسی برخورد نکنم اما دیگران به من برخورد میکنن. با خودم فکر میکنم کاشکی یه حرکت روان بود که مردم همینطور از کنار ضریح رد میشدن و میرفتن تا اونایی هم که میخوان پولی چیزی بندازن یا از نزدیک ببینن هم بتونن. دیگه رسیدم کنار ضریح. دستم رو دراز میکنم اما دور تر از اونی هستم که دستم برسه به ضریح. یه آن با خودم فکر میکنم اصلا برای چی باید دستم برسه به ضریح؟ جوابی پیدا نمیکنم و منصرف میشم. نزدیک در خروج مردم عقب عقب بر میگردن و بعضا پای اونایی که اونجا ایستادن و دعا میخونن هم له میشه. با خودم میگم تا وقتی که برای هر کاری که میکنیم قبلش فکر نکنیم, شاید لیاقتمون همین چیزی باشه که هست.
از در میام بیرون و توی مسجد قرآن میخونم و بعد برای همه دعا میکنم. اول همه فامیل و بعد همه کسانی که به نوعی منو میشناسن و بعد برای همه. سر از دعا که بر میدارم ساعت پاسی از شب گذشته و به خودم میگم چه زود گذشت و چقدر لذت بخش بود. چقدر خوبه که حتی بنده گناهکاری مثل من هم میتونه ساعتی از این لذت ها بی بهره نباشه. خدا کنه که هیچ وقت توفیق عبادت از ما گرفته نشه.