X
تبلیغات
نماشا
رایتل
یه موردی از پست قبلی جا موند. نوشته بودم که با دوستم صحبت کردم در مورد اینکه برم یا نرم ولی یادم رفت که تحلیل اونو بنویسم. چون تحلیل جالبی داشت گفتم که با شما هم در میون بذارم. من عاشق این آدما هستم که برای هر موضوعی فکر میکنند و دلیل میارن.


پیش زمینه
یکی از مسائلی که در مدیریت مطرح میشه بحث مربوط به نیازهای انسان هست. چون یکی از منابع اصلی نیازمند مدیریت منابع انسانی می باشد و شناخت انسان و مخصوصا نیازهای اون در این مسائل مهم هست. یکی از مدل های جالب در این زمینه سلسله مراتب نیازهای مازلو (Maslow) می باشد. مازلو نیازهای انسان رو در یک هرم به 5 بخش تقسیم میکنه و ادعا میکند که کسی که بیشتر نیازهایش در یک طبقه پایینتر برآورده نشده باشد نیازهای طبقه های بالاتر رو کمتر حس میکند.
این 5 طبقه عبارتند از  (از پایین به بالا)
نیازهای فیزیکی که مربوط به بدن انسان می باشند مانند غذا و آب و تنفس و خواب ...
نیازهای امنیت: شامل امنیت جانی, مالی, شغلی, سلامت و...
نیازهای اجتماعی/عشق: مانند دوستی, فامیلی و ...
نیازهای به مربوط به احساس احترام: مانند عزت نفس, اعتماد به نفس, احترام به دیگران و احترام دیگران به فرد
و آخرین طیقه نیازهای خودشکوفایی: مانند اخلاقیات, خلاقیت, حل مسائل, انصاف, پذیرش حقایق و...

چهار طبقه اول نیازهای پایه ای هستن که برآورده شدنشون در انسان احساس خاصی ایجاد نمیکنه ولی اگر نباشند فرد احساس اضطراب و کمبود خواهد کرد.
اما طبقه آخر مهمترین نوع نیازها است که برآورده شدنشون باعث رشد و شکوفایی انسان خواهد شد. مثلا نیازهای ذهنی و فکری مانند یادگرفتن و ... و یا نیاز به زیبایی و ... برآورده شدن این نیازها احساس رضایتمندی و انسانیت را در فرد به وجود می آورد.

حالا اگر خودمون رو به عنوان یک انسان در نظر بگیریم متوجه میشیم که بیشتر در کدام طبقه هنوز نیازهای ما برآورده نشده. عدم برآورده شدن نیازها باعث خواهد شد که به شکوفایی واقعی انسان نرسیم. و اینجاست که مشخص میشود چرا اسلام به جای توجه صرف به بحث شکوفایی انسان به نیازهای اقتصادی و اجتماعی او هم توجه داشته است.

البته من خودم به این مدل یه انتقاداتی دارم اما نه اونطور که کلا زیر سئوال ببره که کسی که نیاز به آب و غذا داره میتونه نیاز به احترام و اخلاقیات رو حس کنه. 


------------------------------------------------

نظر دوستم
اینا رو گفتم که یه مقدمه ای داشته باشید از اینکه دوستم چی میخواست بهم بگه. به دوستم گفتم که تو الان اینجا خونه داری, ازدواج کردی, شغلی داری که درآمدش خیلی بیشتر از مال من هست و خلاصه چیزی کم و کسر نداری, تو برای چی میخوای بری؟ من اگر جای تو باشم امکان نداره که کشورم رو ترک کنم. 


اون جواب داد:  "اینطوری فکر نکن. شاید تو هم اگر این شرایط رو داشتی الان تصمیم قطعی تری برای رفتن داشتی" من بهش متعجب نگاه کردم و اون گفت :"هرم نیازهای مازلو رو میشناسی؟" منم گفتم "بله! " ادامه داد:"من الان نیازهای طبقه های پایینترم برآورده شده اما در اینجا برای طبقه های بالاتر خیلی مشکل دارم. اینجا نیاز به امنیت دارم اما نیست. ممکنه امروز شغل داشته باشم فردا شغلم رو از دست بدم. اون ثباتی که لازم دارم رو حداقل تا چند سال آینده اینجا نمیتونم پیدا کنم. به نظر من نیازهای من امروز با نیازهای 4-5 سال گذشته ام فرق میکنه. امروز من نیاز دارم که توی یک جامعه ای باشم که حس احترام و آرامش بیشتری داشته باشم و ثبات فکری و روحی بیشتری داشته باشم که بتونم تصمیم گیری درستی انجام بدم. اما تو الان چون فکر نیازهای اولیه ات هستی کمتر به این موضوع توجه داری. مطمئن هستم که چند سال آینده که ازدواج کرده باشی و اینجا زندگی ای برای خودت داشته باشی تازه میرسی به این حرف من که امکان برآورده شدن بعضی نیازهات ممکنه در جامعه کنونی نباشه. پس بهتره که  چند سال آینده (نمیگم 10 سال) اما 3-4 سال آینده رو ببینی و طبق اون تصمیم بگیری. تو فردا نیاز داری که بتونی با جامعه جهانی تجارت کنی. حتی الان برای شرکت توی یه کنفرانس ساده هزار تا زحمت داری که چطوری پولش رو بدی و چطوری ویزا بگیری و .... چند سال بعد این نیازها برات میشه نیازهای اصلی و اون وقت دیگه دیر شده که بخوای برای خارج رفتن تصمیم بگیری"


خوب که به حرفاش فکر کردم دیدم حرف منطق هست. دیدم حرفش جواب نداره. من خودم پارسال برای پرداخت یه مقاله کنفرانسم یک هفته درگیر بودم. از اون بدتر اینکه هر بار بخوام از کشور خارج بشم باید 7 خوان رستم رو رد کنم و تازه به فرض اینکه بمونم باز معلوم نیست بتونم به اون چیزی که میخوام برسم. راستش همین الانم حس میکنم دیگه دارم به آخر پیشرفت اینجا نزدیک میشم. از اینجا به بعدش برای پیشرفت در اینجا یه راه سنگلاخیه. هرچند که بعضی ها میگن پیشرفت بیشتر میخوای چکار,  آدم باید توکل کنه و بمونه و خدا روزی رسونه و ... اما نظر من اینه که خدا عقل داده و الان مطابق هیچ منطق و عقلی نمیتونم موندن اینجا رو توجیه کنم. تقریبا همه کسانی که میگن اینجا بمون اعتقاد دارن که نیروهای ماورالطبیعه کمک خواهند کرد (یعنی حتی عقل خودشون هم گواهی نمیده که موندن اینجا برای من خوبه) حالا شایدم واقعا اون نیروها بخوان کمک کنن  اما واقعا خدا میخواد آدما روی عقلشون تصمیم بگیرن یا روی نیروهای ماورا؟

برچسب‌ها: راهنمایی کلی