X
تبلیغات
رایتل

این پست مقدمه ای برای پست بعدی هست. فکر کنم قبلا یه چیزایی در موردش گفته بودم اما الان کامل تر مینویسم. (اسامی ساختگی هستند!)


وحشتناک ترین حسی که من به عمرم تجربه کردم همین حسادت بود. همیشه دلم میخواست بدونم که این حسادت چطوری هست, بعضی وقتا میدیدیم که بعضی ها به من حسودیشون میشه (از روی نادونیشون نه اینکه من چیزی باشم) اما هیچ وقت درک نمیکردم که اصلا این حسادت یعنی چه. یه بار از خدا خواستم که بهم نشون بده که حسادت چطور حسی است. سالها بعد زد و من عاشق یه دختری شدم به اسم تانیا و اتفاقا اون دختر از من خوشش نمیومد! چند ماه میگذشت که من همش توی فکرش بودم و هر روز به هر بهانه ای که شده بود از صبح میرفتم و نگاهش میکردم اما خب هیچ جوری نمیتونستم بهش بگم. بعدها فهمیدم که تانیا عاشق یکی دیگه شده به اسم خشایار ولی من نمیتونستم ببینم. هر چی فکر میکردم که اصلا چطوری ممکنه عاشق اون آدم شده باشه, به هیچ چی نمیرسیدم. یه روزی رفتم بهش گفتم که دلم میخواد باهاش ازدواج کنم! اونم گفت با یه نگاه غضب آلود بهم گفت که "من اصلا از شما خوشم نمیاد" و روشو برگردوند و راهش و کشید و رفت. تا مدت ها بهترین جمله ای که شنیده بودم همین بود! برای خودم هر روز میگفتم "من اصلا از شما خوشم نمیاد" و فکر میکردم که چون میخواسته ناز کنه اینطوری بهم گفته و کلی خوشحال میشدم. اما یه روزی بهم ثابت شد که اون واقعا عاشق خشایار شده و هیچ راهی برای من وجود نداره, اون روز واقعا دلم شکست (برای دومین بار خیلی شدید). یک لحظه توی خیالم که داشتم باهاش حرف میزدم بهش گفتم: "کاش من خشایار ات بودم". همین جمله از ذهنم گذشت یکباره حس کردم یه آتیشی از درونم شعله کشید, چند ثانیه ای حس بسیار وحشتناکی بهم دست داد. بعد یه صدای توی ذهنم شنیدم که میگفت حسادت که میخواستی ببینی چیه همینه. برای اولین بار و امیدوارم آخرین بار توی زندگیم حسادت کردم. اونم به خاطر این بود که واقعا عاشق تانیا بودم. به هر حال بعد از اون روز دیگه هیچوقت ندیدمش و چند سال بعد شنیدم که با همون خشایار ازدواج کرده. نمیدونم خوشبخت شده یا نه اما چیزی رو که میدونم اینه که قسمت من نبوده. به هر حال این شد که حسادت رو واقعا حس کردم و خوشحالم که آدم حسودی نیستم و خوشحالم که احساس لذت میکنم.

مطلب اصلی در پست بعدی