X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

این روزا خیلی درگیر مسائل روزانه ام شدم. کارهای شرکت یه مقداری اش مونده و باید تا امروز و فردا یه چیزایی تحویل بدم که آماده نکردم. از اون طرف پایان نامه ام یه سری تصحیح ها لازم داره که هنوز انجام ندادم. دو هفته دیگه تافل دارم که هیچی نخوندم و حتی بعضی روزا نمیرسم که لغت های GRE امو هم بخونم. این مدت هم به جز 2-3 تا استاد به هیچ استاد دیگه ای نرسیدم که ایمیل بزنم. وقتی که اینقدر کار سرم میریزه سخت میتونم درست مدیریتشون کنم. به هر حال این هفته دیگه باید بعضی اش تموم بشه.


دیشب خیلی خسته بودم, طبق معمول این شبا ساعت 2 خوابیدم و دو شب قبلش هم نتونسته بودم هر کدوم رو بیشتر از 4-5 ساعت بخوابم. شدیدا نیاز به یه استراحت داشتم و قرار بود که امروز برم دانشگاه که بشینم تصحیحات پایان نامه امو انجام بدم که دیشب یه خواب بد دیدم و امروز اصلا دیگه حوصله هیچی نداشتم.


راستش یه دختری هست که میدونم از من خوشش میاد و هر وقتی که یه چیزی پیش میاد مدام سعی میکنه یه جوری نظر منو جلب کنه, بذارید اسمشو بذاریم دینا. من چند بار میخواستم که برم و بهش بگم که من اصلا آدمی نیستم که بتونم با اون زندگی کنم یا اصلا اونقدری که اون منو دوست داره دوستش ندارم اما هر بار که فکر میکنم میبینم آخه چرا من باید برم یه همچین چیزی به دختر مردم بگم؟؟؟ بعضی وقتا هم خواهرش سعی میکنه که یه جوری به من بفهمونه یا چه

میدونم سعی کنه که با من مهربون باشه. نمیدونم من خیلی از این چیزا سر در نمیارم. 


دیشب اولش خواب دینا رو میدیدم. بعد توی خواب بهش گفتم که آخه من اصلا نمیتونم با تو زندگی کنم, من چند ماه دیگه دارم برای دکترا میرم خارج و اصلا اینجا نیستم و نمیتونم هم تو رو با خودم ببرم. بعدشم تو اصلا انتخاب من توی زندگی نیستی, توی این فکرا یا گفتن این حرفا بودم که دیدم دینا نشسته یه جایی و داره گریه میکنه. بعدش خواهرش آمد پیشم و شروع کردم همین چیزا رو بهش گفتن و بهش گفتم که بره یه جورایی خواهرش رو آروم کنه. از یه ور نمیدونستم باید چکار کنم که یه باره وارد یه جای دیگه ای شدم و دیدم مامانم داره گریه میکنه. بهش گفتم چی شده؟ گفت بابات, بابات ... گریه نمیذاشت که حرفش رو ادامه بده. گفتم بابا چیه شده؟ گفت چند ساعت پیش پرواز داشت, هواپیما بلند نشده سقوط کرده و همه مسافرا مردن. اینو که گفت یکباره دلم ریخت پایین. گفتم اشتباه میکنی, بذار زنگ بزنیم فرودگاه. گوشی رو برداشتم و زنگ زدم فرودگاه و گفتم شماره پرواز .... چی شده. منشی هم گفت متاسفانه به جز 2 نفر از خدمه همه کشته شدن. گفتم تو رو خدا نگاه کنید ببینید اسم بابام هم توی لیست بوده یا نه. بعد یه کم مکث گفت بله متاسفانه. دیگه حال خودم رو نمیفهمیدم. زدم زیر گریه, نه اینجور گریه میکردما. خیلی ناراحت بودم و همش میگفتم بابا, بابا, آخه چی شد؟ چرا اینطوری شد. بعد فکر میکردم که حالا خانواده امون چی میشه؟ خب شد که پارسال نرفتم, حداقل اینجا باشم از مامانم نگهداری کنم. بعد فکر میکردم که اگر رفته بودم و اینجا بابامو از دست داده بودم اونجا چه حالی میشدم. سعی کردم که آروم باشم اما گریه امانم نمیداد. توی همین حس بودم که بیدار شدم. همه جا تاریک بود و ساعت 5 و هنوز اذان نگفته بودن. فکر کردم بلند شم یه کم قرآن بخونم اما دیدم اصلا نمیتونم. چشمامو بستم و وقتی باز کردم ساعت 5 و نیم بود و دیدم بابام بلند شده داره نماز میخونه. توی حال گیجی و ناراحتی نماز صبحم رو خوندم و دعا کردم و باز خوابیدم. این بار دیگه خواب بدی ندیدم اما صبح ساعت 9 و نیم که بیدار شدم همچنان توی شک خواب دیشب بودم. تا یه نیم ساعتی توی رختخواب داشتم فکر میکردم که آخه چرا همچین خوابی دیدم. هیچ کس خونه نبود و هر چی فکر کردم که امروز برم دانشگاه یا سر کار دیدم نمیتونم. البته دیشب مامانم حالش خوب نبود و دیروز رفته بود دکتر و براش آزمایش نوشته بودن, راستش خیلی نگران و ناراحت مامانم بودم اما نمیدونم چرا اینطور خوابی دیدم. سر نماز ظهرم کلی گریه کردم و دعا کردم که خدا هر دوتاشونو حفظ کنه.