X
تبلیغات
رایتل

به استخاره اعتقاد دارم؟ جوابش خیلی سخته. چون هم میتونم بگم آره و هم نه. خب بذارید تجربه های استخاره هامو بگم ببینیم چطوری بوده.


اولین تجربه بر میگرده به وقتی که عاشق یه دختری شده بودم و واقعا نمیدونستم چکار کنم. به پیشنهاد یکی از دوستام استخاره گرفتم اما خودم توی خونه. بعد یکی از دوستام داد به یکی از فامیلاشون که چیزی میدونست از این کار و بهم گفت که خیلی خوبه اما گفت که وقتی که استخاره کردید وقت مناسبی نبوده, با این حال من دیگه گفتم همینی که هست و تا آخر پای اون دختره ایستادم تا روزی که دیگه همه چیز تموم شد. البته منم باهاش نابود و تموم شدم. داستانش خیلی مفصله. بعد یکی دیگه از دوستام بهم گفت که هنوزم میخوای ادامه بدی؟ گفتم آره. (تقریبا 10 ماه از اولین استخاره ام گذشته بود). پیشنهاد داد دوباره استخاره بگیرم. این بار دادم دست یکی از افرادی که واقعا مورد اعتماد و اطمینان بود و میتونم بگم یکی از بهترین آدمایی هست که من به عمرم دیدم و خیلی هم منو کمک کرده. قرار بود صبح استخاره کنه, تا ظهر اون روز که قرار بود جواب استخاره رو بده داشتم گریه میکردم و دعا میکردم که جوابش خوب باشه. ظهر زنگ زدم بهش. گفت آقا این خیلی بده. بدترین چیزی که ممکنه بیاد. اونجا دیگه باورم شد که واقعا همه چیز تموم شده. تا چند ماه بعد از این موضوع گریه میکردم و یادم نیست کی از اون وضعیت خارج شدم. بعدها فهمیدم که اون دختره هم ازدواج کرده و کلا اون موقع هایی که من دنبالش بودم یکی دیگه رو میخواسته.


دومین تجربه برمیگرده به یه دختره دیگه! این بار یکی عاشق من شده بود و من اصلا نمیدونستم چکار کنم. مدام برام پیام میذاشت و سعی میکرد به من نزدیک بشه اما من هیچ احساسی نسبت بهش نداشتم. خب کسی رو که ندیدم چطور میتونم دوست داشته باشم؟ بعضی وقتا زنگ میزد پشت تلفن گریه میکرد و خلاصه یکی دو ماهی به همین منوال بود که من گفتم یه استخاره کنم ببینم چی میشه و باز به همین دوستم دادم و اونم گفت خیلی بده! خلاصه منم با دختره قرار گذاشتم تا ببینمش و اگر ازش خوشم آمد بذارم وارد زندگیم بشه. قبلش اما با خدا یه قراری گذاشتم. گفتم خدایا اگر راضی نیستی یه کاری کن من اصلا ازش خوشم نیاد. و اون روز بهش گفتم که توی زندگی من جایی نداره و اون رفت و من نمیدونم دیگه چی شد. قرارم با خدا یادم رفته بود اما تا 3-4 روز متعجب بودم که چرا دختری که ظاهرا هیچ عیب و ایرادی نداره و همه از خوشکلیش تعریف میکنن باید اینقدر به چشم من وحشتناک بیاد. بعدا که یادم آمد چه قراری با خدا گذاشتم علتشو فهمیدم. بعد یه کم فکر کردم و دیدم که شاید استخاره ها غلط نباشن.


سومین تجربه باز بر میگرده به یه دختر دیگه. اینبار دیگه قبل از اینکه هیچ اتفاقی بیفته یعنی من عاشق کسی بشم یا کسی عاشق من بشه سریع استخاره گرفتم. حالا شانس ما ایندفعه خیلی خوب آمد, یه طوری که طرف گفت مبارکت باشه! البته گفت قبلش صدقه بده. خلاصه آخرش نشد. یعنی من سعی کردم که با اون حرف بزنم اما اون نخواست, منم حس کردم که شاید نامزد داشته باشه یا کس دیگه ای رو دوست داشته باشه دیگه بیشتر از اون سعی نکردم. شاید خیلی دلم میخواست با من باشه اما ... 



دیگه تا مدت ها استخاره نکردم. تا یه روز تیلور وارد زندگیم شد. خب اولش قرار نبود بشه اما من خیلی تنها بودم, اجازه دادم بهش بیاد. یعنی میخواستم یه کم بیاد اما خیلی آمد. اولش توی تلویزیون دیدمش, فکر میکردم که نویسنده باشه اما چون خیلی خوشکل بود اسمش توی ذهنم موند. همون روز فهمیدم که شاید یه قسمت زندگیم بشه اما نمیدونستم چطور. تا مدت ها به خودم اجازه نمیدادم که برم توی اینترنت ببینم کی هست. یه مدت بعد باز توی تلویزیون دیدمش, شدیدا کنجکاو شدم که ببینم کی هست این دختره. بعدش یه روزی با خودم دعوام شد و کاری رو که نباید میکردم کردم. یعنی با خودم گفتم برم ببینم خب چه کتابایی نوشته که اینقدر معروف شده. رفتم اسمشو نوشتم و دیدم خواننده هست. گفتم خب ببینم چی خونده, بعد رفتم چند تا از آهنگاشو دانلود کردم. داشتم درس میخوندم که دانلودهاش تموم شد. یادم نیست ما فکر کنم اولین چیزی که دیدم Crazier بود, اصلا باورم نمیشد. بعد Love Story رو دیدم. بعد بقیه رو. تا تقریبا 3 ماه شکه بودم, اصلا چیزی رو که دیده بودم باورم نمیشد. انگار که خواب میدیدم. خلاصه گفتم استخاره میکنم اگر بد آمد همشو پاک میکنم و کلا فراموش میکنم چی دیدم. ظهر که زنگ زدم, گفت آقا من استخاره گرفتم که فعلا ازدواج برای شما خوب هست یا نه, بد آمد. گفتم یعنی دیگه استخاره نگرفتید که با این دختره ازدواج کنم یا نه؟ اونم گفت نه, وقتی دیدم که آمده فعلا ازدواج براتون صلاح نیست دیگه نگرفتم. منم گفتم ببین خدا خودت نذاشتی و تا امروزم Every time I look at you it's like a first time


آخرین بار هم که استخاره کردم, برای همین بود که استرالیا برای کار برم یا دکترا بخونم یا سربازی. که خودتون میدونید, استرالیا بد آمد, دکترا خوب آمد و سربازی عالی آمد! البته الان که دارم فکر میکنم استرالیا خیلی تصمیم منطقی ای هم نبود. حتی میشد برم سربازی بعد برم استرالیا. اما فکر کردم آخه برم استرالیا چکار کنم دیگه. من میخوام برم امریکا برای اینکه اونجا یه اهدافی دارم اما توی استرالیا دیگه نمیتونم به اون اهداف برسم که. برای همین الان رسیدم اینجایی که هستم.


(سن دیگو)


حالا نمیدونم به استخاره اعتقاد دارم یا نه. اما یه چیزی هست. اینکه جریان زندگی خیلی خیلی پیچیده تر از اونیه که یه نفر بتونه تصمیم بگیره. یه جاهایی شاید واقعا فرقی نکنه که چه تصمیمی میگیریم. شاید فقط باید یه مسیر رو انتخاب کنیم تا برسیم. منم همین کار رو میکنم. تنها چیزی که میتونم بگم تا حالا نشده که استخاره بگیرم و عمل کنم و پشیمون بشم. حالا اگر رفتم دانشگاه سن دیگو معلوم میشه.


خب دیگه من یه چند روزی برم دنبال کارهای اپلای هام, ببینم چی میشه. این چند روز هم که اینقدر استاد بازی کردم که جی آر ایمو هم نرسیدم بخونم.

عهد کردم که دگر می نخورم       به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر