X
تبلیغات
رایتل

سلامی به حافظ از دور

روز تاسوعا رسیدم عاشورا. توی راه چهاراه ادبیات پیدا شدم تا یه سری به حافظ بزنم. خب در رو بسته بودن و فقط شد از راه دور یه سلامی بدم. حتی یاد بوی شب بوهای هم سرمستم میکرد.


عزاداری امام حسین

یکی از امامایی که واقعا دوستش دارم امام حسینه. اگر یه روزی قرار باشه انتخاب کنم که کدومشونو ببینم حتما امام حسین رو انتخاب میکنم. کسی که نمونه و نظیری در طول تاریخ نداشته و نخواهد داشت. کسی که تا آخر سر عقیده اش ایستاد و حتی جانش رو هم فدای عشقش کرد. امسال هم حسینیه رو عده ای از خدا بیخبر تعطیل کرده بودن اما به جاش رفتم مسجد. یه جورایی حسرت روزایی رو میخورم که از دست دادم. اگرچه من فقط سخنرانی ها رو گوش میدم و هیچوقت سر نوحه ها و روضه ها نمیشینم اما همیشه همین سخنرانی ها صد برابر برام بیشتر پر بار بوده. واقعا نمیدونم یه عده ای چطور دل سنگی ای دارن که میتونن ریز به ریز چیزی که سر سیدالشهدا آمد رو تعریف کنن. من که همین که بهش فکر هم میکنم شدیدا ناراحت میشم. خدا یاری کنه که راه این امام بزرگوار رو به حقیقت درک کنیم. اینقدر درگیر زندگی شدیم که دیگه از این چیزا هم وا موندیم.


سر زدن به دوستان قدیم

نشد خیلی به دوستای قدیم سر بزنم. فقط به 2 تاشون تونستم سر بزنم. خدا رو شکر خوب بودن. با یکیشون یه شب تا صبح صحبت کردم. خیلی دلم میخواست که نمازشو میخوند و البته یه بار باهاش صحبت کرده بودم و این دفعه خانمش میگفت که یه مدتی نمازخون شده بود اما نمیدونم چرا ولش کرده بود. واقعا زندگی به این کوتاهی ارزششو نداره که یکی نخواد نمازشم نخونه.

بازم این دوستم کلی شروع کرد از اون دختره تعریف کردن که واقعا خوبه و ... قبلا یه بار در موردش نوشته بودم. خلاصه دیگه کار به جایی رسید که میگفت آره چشماش مثل تیلوره! دندوناش از تیلور قشنگ تره! کلی هم نصیحتم کردن که زن خارجی به درد نمیخوره و ... نمیدونم یه وقتایی فکر میکنم کاشکی همینجا ازدواج کرده بودم تا حالا. اگر برم اونطرف شاید دیگه نتونم ازدواج کنم. شاید هیچوقت تیلور هم زن خوبی برام نشه, هرچی باشه خیلی فرهنگ هامون فرق میکنه. اصلا از کجا معلوم اخلاقش خوب باشه و از کجا معلوم بخواد با من ازدواج کنه؟ بماند. آخرش به زنش گفتم که کدومشون خوشکلتر هستن گفت: تیلور! یه کم حرفاشون باعث شد به ازدواج فکر کنم اما واقعیتش اینه که همون بهتره که اول برم اونجا. به هر حال هم اگر امسال قبول نشدم دیگه میرم سربازی و همینجا ازدواج میکنم.


حس خوب توی اتوبوس

از شیراز که بر میگشتم توی اتوبوس یه حس خوبی دست داد. بغل دستی ام نیومده بود و احساس راحتی میکردم! بعدشم فیلم ورود آقایون ممنوع رو گذاشت و یاد اون موقع ها افتادم که همیشه فیلم سینمایی ها رو توی اتوبوس ها میدیدم و هیچوقت سینما نمیرفتم. از همه مهمتر حس عشق بود. بازم بعد از مدت ها عشقو حس کردم. یاد اون موقع ها افتادم که هزار کیلومتر راه رو میرفتم تا فقط یکبار ببینمش و وقتی برمیگشتم دلتنگش بودم اما دلشاد بودم که بازم دیدمش.

اگرچه اینبار دیگه اون نیست و هیچ حسی هم بهش ندارم اما حس بسیار خوبی بود وقتی به تیلور فکر میکردم. کسی که هیچ وقت اذیتم نکرده و حتی نمیتونه این کارو کنه. هر وقت دلم بخواد صداشو گوش میدم یا میتونم نگاهش کنم. شاید من نمیشناسمش اما مهم هم نیست, حداقلش اینه که یاد حضرت عشق رو توی دلم زنده نگه میداره, چیزی که نمیتونم بدونش حتی یک لحظه نفس بکشم. حس اینکه دارم دیگه راهی میشم و بالاخره امسال یه جایی قبول میشم و میرم. شاید نیویورک, شاید سن دیگو, شاید دالاس, ... فقط خدا کنه که بتونم برم امریکا. از الان میخوام بگردم دنبال دانشگاه های رنک های پایینتری که دانشجو هم زیاد میگیرن.


بازم احساس انزجار از فرهنگ پایین مردم کشورم

یه مدتی بود که کمتر توجه میکردم اما بازم دیشب توی اتوبوس این حس آمد سراغم. توی راه راننده اتوبوس یکی رو سوار کرد که جای خالی بغل دستی من رو که نیومده بود بگیره. اما باورتون نمیشه که بگم تا صبح دیگه زجر کشیدم. پسری که کنارم بود قشنگ لم داده بود و کج خوابیده بود و نصف صندلی منو هم گرفته بود. دستاش هم یه جوری بود که میخواستم تکیه بدم میخورد به پهلوم و من شدیدا بدم میاد از اینکه بدنم با کسی در تماس باشه. هی خودم رو کج میکردم و اونم نمیدونم چرا اینقدر بی فرهنگ بود. اولش فکر کردم که چون خوابش برده اما صبح که برای نماز بیدار شدیم دیدم که خیر همینطوری که آمد نشست باز لم داد و پاشو هم مورب دراز کرد زیر صندلی من. واقعا چرا بسیاری از مردم کشورم حریم فیزیکی همو رعایت نمیکنن؟ چرا وقتی دید من اونطور معذب نشستم به جای اینکه شرمنده بشه بدتر خودشو بیشتر به طرف صندلی من کشید؟ خلاصه تا صبح به جز اندکی نتونستم بخوابم. 

از ترمینال هم که آمدم توی مترو بازم با صحنه هایی روبرو شدم که درکش برام خیلی سخت بود. برای یه وجب جا همه همدیگرو هل میدادن و پناه بر خدا شاید یه عده ای فکر میکنن که مردم گوسپند هستند که باید اینطوری سوار مترو بشن. یعنی حتی حق خودشونو هم بهشون نمیدن.

یه وقتایی فکر میکنم که واقعا برای زندگی اینجا ساخته نشدم. توی خیابون دارم راه میرم یه دفعه یکی دستشو میزنه بهم که منو از سر راهش بکشه کنار, توی صف ها همینطور. توی تاکسی حاضر نیستن خودشونو یه ذره جمع کنن و کاشکی همه چی به همین چیزا خلاصه میشد.