X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

ساعت نزدیک 9 بود. زنگ زدم به دوستم که قرار بود بیاد دنبالم گفت یه 10 دقیقه ای طول میکشه که برسه. نزدیک چهار راه زند بودم. یه دفعه دیدم که جدیدا اونجاها یه پله برقی گذاشتن. البته از اینا توی تهران زیاده اما توی شیراز اولین بار بود که میدیدم. یه چیزی هم جالب بود و اون اینکه پله برقی اش در یک سمت هم بالا میرفت و هم پایین میآمد. منم که بیکار بودم فکر کردم که خیلی باید باحال باشه که از سمت راستی برم بالا و از سمت چپی بیام پایین. این کار رو کردم و کلی هم کیف داد! پایین پله که منتظر ایستاده بودم یه پیکان توقف کرد. یه دختربچه کوچیک هم صندلی عقب نشسته بود. طبق معمولی که به بچه ها نگاه میکنم و لبخند میزنم بهش نگاه کردم و لبخند زندم و اونم خندید. بعد باباش از درب راننده پیاده شد و یه نگاهی کرد و دید خیابون خلوته. یه کم عجیب به نظرم رسید. بعد درب عقب رو جایی که دخترش نشسته بود رو باز کرد و دستش رو گرفت و رفت سمت پله برقی. دختره هم که انگاری دنیا رو بهش داده باشن خیلی و خنده کنان دست در دست باباش به سمت پله میرفت. فکر کردم که میخوان برن اونور چهارراه و چیزی بخرن. توی همین فکر بودم که دیدم همون مسیری رو که من رفته بودم رفتن و از پله پایین آمدن و سوار ماشینشون شدن و رفتن. منم لبخند زنان به چهره معصوم اون دختر نگاه میکردم و رضایت رو میتونستم از توی چشماش بخونم. خیلی خوشحال شدم و با خودم فکر کردم انگاری هنوزم توی این دنیا یه کسانی هستن که مثل من فکر میکنن.