X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
پریشب یه خواب بد دیدم. خواب دیدم که رو به شبه و من هنوز نماز عصرم رو نخوندم و توی راه بودم. همینطوری که داشتم میرفتم, دیدم که اون مسیری که میرفت مسجد معلوم نیست دیگه درش کجاست, از یکی پرسیدم, گفت جلوتر بعد از پمپ بنزین رفته. دیدم تا بخوام بگردم پیداش کنم دیر میشه و چون نزدیک خونه بودم سریع بدو بدو خودم رو رسوندم به خونه. یه جایی بود یه سرسرای بزرگی بود, یه عالمه پسر هم سن خودم جمع شده بودن. گفتم چه خبره, گفتن همه منتظرن که اینترنت وصل بشه دانشگاه سن دیگو اپلای کنن. آخه اینترنت یه مدتیه که قطع شده. با خودم گفتم که برم تا دیر نشده نمازم رو بخونم. از پله ها رفتم بالا و توی اتاق مهر رو گذاشتم روی زمین و نماز رو شروع کردم. هنوز اول سوره حمد بودم که یه دفعه انگار زلزله شده باشه مهرم شروع کرد به لرزیدن و حرکت کردن. گفتم خدایا الان نه, نمازم دیر میشه دیگه. اما یه چیزی مهر رو به لرزش وا داشته بود و سمت دیوار رو به رو میکشید, منم کم کم سمت دیوار کشیده میشدم و مجبور شدم نمازم رو بشکونم. از یکی پرسیدم چه خبره, گفت نمیدونم. صدای غلغله از بیرون در میامد. اما من فکر نمازم بودم.
صبح که بیدار شدم خیلی ناراحت بودم که نتونستم نمازم رو بخونم (البته توی خواب). این دو روز از این موضوع خیلی خیلی ناراحتم. این مدت اصلا به نمازهام توجه درستی نداشتم. از یه طرف شدیدا فکرم مشغول این اپلای ها هست و از یه طرف دیگه چاره ای ندارم. هزار بار باز با خودم فکر کردم که اصلا رفتن راه درستیه یا نه اما واقعیتش اینه که به تنها نتیجه ای رسیدم این بود که چاره ای جز رفتن نیست.