X
تبلیغات
رایتل

از آنکارا که برگشتم کلی کار توی شرکت بود که باید انجام میدادم و حسابی درگیر کار شدم. توی راه از خودم میپرسم که آخه دیگه الان برای چی باید صبح تا شب برم سر کار؟ چرا نشینم زبان بخونم؟ چرا استراحت نکنم؟ در کل این روزا هزار تا فکر به سرم میزنه. در واقع مسئله پول که کنار رفت هزار تا مسئله دیگه توی ذهنم باز شدن.

خانواده ام چی؟
یه دفعه یک مسائلی که اصلا برام اهمیتی نداشتن مهم شدن. مثلا خانواده ام. اینکه دارم ترکشون میکنم و چقدر دلم براشون تنگ میشه و چقدر اونا دلشون برام تنگ میشه. یه جورایی چون پسر بزرگ خانواده هستم خیلی وابستگی بین ما وجود داره. حالا نمیدونم بعد از من چه وضعیتی پیدا میکنن. یه وقتایی مامانم یا بابام یه حرفهایی میزنن که تا اعماق وجودم ناراحتی رو حس میکنم. اما به خودم میگم که بالاخره که چی, یک روزی باید منم برم سر خونه زندگیم.


اصلا چرا میخوام برم؟
یه وقتایی فکر میکنم, اصلا برای چی میخوام از اینجا برم. اما یه کم که فکر میکنم هزار تا دلیل ردیف میشه.

از گرد و غباری که خیلی نامرئی مردم رو میکشه,

از پارازیت هایی که باعث سقط جنین و سرطان میشه,
از ضرب شتم خواهرانم که برای حق آزادیشون کبود میشن,
از مردن تصادف کرده ها توی بیمارستان فقط به خاطر 15 میلیون پول نداشته,
از بیکار شدن و فحشایی که دامن جوانهای مملکتم رو گرفته,
از بی لیاقت هایی که با پارتی میشن مدیر فلان اداره,
از اعتیادی که هر روز ماده جدیدی جان صدها نفر دیگه رو میگیره,
از جوونهایی که هرگز نمیتونن خرج یک ازدواج ساده و کرایه یک ماه اجاره رو بدن,
از فرهنگ خراب و کوته فکری مردم,
از بچه هایی که توی خیابون برای اعتیاد پدر و مادرشون پول جمع میکنن,
از اونایی که شدن وکیل وصی خدا و به اسم خدا ظلم میکنن به بندگان خدا,
از ظلمی که میبینم و نمیتونم دم بر بیارم.
واقعا چه آینده ای برای من اینجا هست؟ اگر اینجا بمونم به کجا میرسم؟


اونجا چکار کنم؟
صدها سئوال دیگه هم به سرم میزنه که برم اونجا چکار کنم؟
خب گیریم که با یک مینیمم حقوقی تونستم چندین سال زندگی کنم, بعدش چی؟ برگردم یا همونجا کار کنم؟ بر کدوم اساس برنامه ریزی کنم؟ ...
ازدواج چی؟ بذارم درسم تموم شه؟ تموم نشده برگردم اینجا ازدواج کنم؟ همونجا با یه خارجی ازدواج کنم؟ تیلور؟ اصلا ازدواج کنم؟ چرا؟ ...
اونجا چطور شخصیتی باید داشته باشم؟ آیا باید عوض بشم یا اینکه میتونم با همین شخصیت اونجا زندگی کنم؟ اگر قراره عوض بشم چه تغییری لازمه؟ نکنه ناخواسته عوض بشم به یه چیزی بدتر؟ باید برونگرا باشم یا درونگرا؟ ...
دینم چی؟ آیا واقعا ممکنه اونجا بدتر از اینجا باشه؟ مثلا نتونم سر وقت نمازم رو بخونم؟ یا اینکه سرم بیشتر از اینجا شلوغ باشه و نتونم درست عبادت کنم؟ اگر یک خانمی مثلا یه استادی بخواد با من دست بده باید باهاش دست بدم یا نه؟ اصلا چه چیزی از این دینی که دارم درسته و چی غلطه؟ واقعا باید چطوری باشه؟ اگر تاثیر نادرستی از اونا بگیرم چی؟ ...
اگر اونجا مریض بشم چی؟ هزینه های درمانی رو چکار باید کنم؟ نکنه افسردگی بگیرم؟ چکار کنم افسردگی نگیرم؟ آیا ممکنه بخاطر اینکه افسردگی نگیرم مجبور بشم یه کارهایی کنم که گناه باشه؟
چقدر پول دارم؟ دلار چنده آخرش؟ چقدر باید ماهانه هزینه کنم که فردا بتونم درست زندگی کنم؟ کم؟ زیاد؟ کم خرج کنم که بتونم خونه بگیرم؟ یا زیاد خرج کنم که بهم فشار نیاد و افسردگی نگیرم؟ چی اینجا بخرم, چی اونجا بخرم؟ ...
خونه کجا بگیرم؟ نزدیک دانشگاه باشم, یا برم یه جای بهتری از شهر رو پیدا کنم؟ به یه نفر شریک بشم که هزینه ام کمتر بشه, یا تنها زندگی کنم؟ ...
ماشین چی؟ چه ماشینی بخرم؟ چقدر پول بذارم برای ماشین؟ نو بخرم یا دست دوم؟ اصلا میشه بدون ماشین اونجا زندگی کنم؟ ...

....