X
تبلیغات
رایتل

هفته پیش با یه نفر که تصمیم داره بره دانشگاه ما آشنا شدم. با هم قرار گذاشتیم و در مورد دانشگاه و ... صحبت کردیم. اون دنبال هم خونه ای میگشت و منم بدم نمیامد که با یه کسی هم خونه ای بشم که هم خیلی تنها نباشم از ترم اول و هم یه کم پس انداز کنم که شاید بتونم به برادرام کمک کنم یا اینکه حداقل برای خودم یه ماشینی چیزی بخرم.


توی خیلی از مسائل مشترک بودیم و مکالمه ما خیلی طول کشید اما میخوام یه قسمتیش رو اینجا بذارم:


اون: من آزاد کار میکردم دیگه عادت کردم پولمو ندن و گرگ باشم حقمو بگیرم.
من: من چند بار آزاد کار کردم پولمو خوردن و نتونستم بگیرم.
اون: ای بابا, اینطوری که نمیشه زندگی کرد اینجا. برای شما بهترین جا همون امریکاست!
من: نمیدونم. شاید منم اینطوری فکر کردم که تصمیم گرفتم از اینجا برم.
اون: من یه آدم نرمال جامعه هستم. دوست دختر داشتم, بعضی وقتا مشروب هم میخوردم. هر از گاهی سیگار هم کشیدم.
من: با تعریفای شما من اصلا نرمال نبودم. هیچ وقت دوست دختر نداشتم. کارهایی که میگید هم هیچوقت نکردم.
اون: پس خیلی پاستوریزه هستی! شما که مذهبی نیستید که فکر کنید من الان نجسم و...؟
من: از دید جامعه شاید من مذهبی حساب بشم, نمازم رو همیشه سر وقت میخونم اما فکر نمیکنم شما نجس باشی ...
اون: من همیشه از چیزی که بودم راضی هستم. فکر میکنم تنها اشتباهم این بود که برای کنکور لیسانس درست درس نخوندم و دانشگاه آزاد قبول شدم.
من: منم همیشه راضی بودم (وقتی میگفتم داشتم فکر میکردم چطور ممکنه اون همیشه راضی بوده باشه و منم؟؟؟)
....

شب که برگشتم با خودم فکر کردم که واقعا با وجود اینکه این همه نقطه مشترک توی زندگی ما دو نفر بوده که آخرش هم اینجا با هم قبول شدیم, بازم چقدر فرق از نظر فکری و فرهنگی بین ما به وجود آمده. توی خوابگاه دانشگاه که بودم شاید اکثر بچه ها مثل اون بودن... شاید من....؟؟