X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

واقعا نفهمیدم این چند روزی که شیراز هستم چطوری گذشت. این چند روز باز اکثر روزا به دندانپزشکی گذشت. امروز بالاخره روکش دندانم رو گذاشتم. گذاشتنش خیلی درد گرفت. چهارشنبه رفتم که روکش رو بچسبونه دو تا آمپول بی حسی زد, بعد نگاه کرد گفت کارش نقص داره و باید برگردونم. امروز که رفتم چسبوند نمیدونم یادش رفت بی حسی بزنه یا هر چی, بی نهایت درد گرفت. حسش اونقدرها هم بد نیست. یه کم حس میکنم که بزرگه ولی خب صیقلیه. مثل دندونای اصلی خودم که نیستن ولی دیگه چاره ای هم نبود. این دو تا روکش شد 500 هزار تومن که بهم 30 هزار تومن هم تخفیف داد. توی تهران باید براش 2 میلیون میدادم. یکی از فامیلامون میگفت یزد اگر میرفتی میشد 100 هزار تومن! خیلی ارزونتر از شیرازه. در هر صورت فردا هم باید برم برای پر کردن بقیه. گفت چند تای دیگه اش باید پر بشه. پر کردن هم دونه ای 85 هزار تومن میگیره. داداشم هم که از ایتالیا آمده تا حالا 700 هزار تومن پول پر کردن دندوناشو داده. باز خونه اون کارش به روکش نرسیده.


این مدت برای خودم کتاب مثنوی رو هم از روی وب اش تبدیل به PDF کردم و ریختم روی آیپدم. تقریبا اون کاری رو که میخواستم برای کتاب ها کنم تموم کردم. کار مفیدی بود و برسم اونجا میتونم خوندنشو شروع کنم.


به دو تا از دوستای قدیمم هم سر زدم. دلم میخواست به همه دوستای دوران دانشجویی ام سر بزنم اما وقت نشد. اگر این کار دندونا نبود حتما میرسیدم. 


شب احیای دومی رو از دست دادم چون واقعا خوابم میآمد و خونه عموم هم خیلی دور از شاهچراغ بود. امیدوارم امشب بتونم برم, هر چند که شدیدا دندونم درد میکنه و فردا صبح هم ساعت 9 و نیم نوبت دندانپزشکی دارم.


مشکل اصلی این روزا اما تعطیلی های پیش بینی نشده این هفته و هفته دیگه است. میخواستم قبل از رفتنم از این استادام که ریکامندیشن گرفتم یه چیزی بخرم و برم ازشون تشکر کنم ولی فکر کنم نرسم. آخه اگر تعطیل باشه که دانشگاه هم نمیان. الانم اصلا نمیدونم چی براشون بخرم. فردا هم که پول پر کردن بقیه دندونامو بدن, پولام هم دیگه تموم میشن. البته حقوق تیر رو نگرفتم پول بلیتی که پس دادم رو هم گفت باید حضوری بیایی بگیری. اینا رو بگیرم میتونم بدهیمو به بابام بدم و دیگه همه مسائل مالی اینجا تموم بشه.


خوشبختانه دانشگاه اونور برای تست سل و واکسن مننژیت هم بهم اوکی داد و دیگه مدارک چیزی لازم ندارم. فقط چون دیر میرم جشن دانشگاه رو برای ورودی جدیدها از دست میدم. امروز ایمیل زدن که جشن یا 13م یا 17م آگوست هست! تا قبلش هم چیزی نگفته بودند.


این روزا یه مشکل اساسی هست و اونم اینه که حس میکنم مامانم نمیخواد قبول کنه که من دیگه بزرگ شدم و به عنوان یه آدم مستقل تصمیم میگیرم. حس میکنم مدام با تصمیم گیری هاش استقلال منو زیر سئوال میبره. مثلا رفته برای این هفته برنامه شمال گذاشته اما هیچ مشورتی با من نکرده. آخه من میخواستم این هفته به دوستای تهرانم سر بزنم و اگر بشه باقی وسایلی که تهیه نکردم رو بخرم.


فردا صبح که آخرین نوبت دندانپزشکی رو برم احتمالا شب راه بیفتیم به سمت تهران.