X
تبلیغات
نماشا
رایتل

توی فرودگاه خیلی خیلی احساس نگرانی میکردم. نمیدونم چرا. شاید حس میکردم که دیگه نمیتونم برگردم. شاید از تصمیمی که گرفته بودم خیلی مطمئن نبودم. در هر صورت راه برگشتی هم نبود. ساعت تقریبا 4 نیمه شب بود که بالاخره از گیت ها رد شدیم. اینقدر منصور معطل کرد که من نتونستم نمازم رو قبل از پرواز بخونم.

پرواز BMI خیلی پرواز خوبی بود. صندلی ما وسط هواپیما بود و کلی همه جای خالی جلومون بود و برای همین خیلی راحت میتونستیم پامونو دراز کنیم. منصور گفت که موقعی که میخواستم کارت پرواز رو بگیرم با مسئول باجه اش یه کم خوش و بش کردم و بهش گفتم یه جای خوب بهمون بده. صندلی ها 3 تایی بود و بغل دستی ام یه ایرانی بود. اولش خیلی عصبانی بود که چرا جلوش یه صندلی نیست که تلویزیون داشته باشه اما بعدش کم کم با این موضوع کنار آمد. مشکل من اما صدای نفس کشیدنش بود. خیلی خیلی بلند نفس میکشید!  توی پرواز دیگه نگرانی ای نداشتم. بیشتر دلم میخواست بدونم که چه زندگی ای در انتظارمه.   

 

اولین چیزی که دادن یه شکلات خوشمزه بود. من ترسیدم بخورمش چونکه خیلی خیلی کالری اش زیاد بود اما بعدا توی فرودگاه لندن خوردمش و خیلی خوشمزه بود. منصور میگفت همش از چیزای گیاهی تهیه شده. 

  

 

یکی از مهماندارهای هواپیما یه خانم انگلیسی مو بور و خوشکل بود که باعث شد از همون اول آدم حس خارج رفتن پیدا کنه. در کل خیلی خیلی به مسافرها میرسیدن. منصور همش توی سفر میگفت ببین خارجی ها اینطوری هستن ایرانی ها اونطورین. ببین اینا چقدر به مسافر ها میرسن ولی ایرانی ها نمیرسن. اینا چقدر با عشق و علاقه کار میکنن ایرانی ها نمیکنن. منم بعضی وقتا سر تکون میدادم. راستش اصلا برام مهم نبودن که بخوام به این چیزا توجه کنم.   

 

 

هواپیما توی ایروان یه توقف برای سوخت گیری داشت و کلی هم مسافر جدید سوار شدن. چند ساعت بود ما به فرودگاه لندن رسیدیم.