X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

از هواپیما که پیاده شدیم خیلی دلم میخواست بدونم که هوای بیرون چطوریه. هوای توی فرودگاه که خیلی خوب بود. اولین چیزی که جلب نظر میکرد این بود که محیط خیلی خیلی ساکت بود. حدود 10 ساعت پیش که فرودگاه لندن بودیم کلی سر و صدا اونجا بود. فرودگاه دالاس هم یکی از بزرگترین فرودگاه های امریکا بود و کلی پرواز باید اونجا بیاد. امروز هم که روز تعطیل نیست اما واقعا ساکت و آرام بود. آرامش خاصی توی فرودگاه برقرار بود.  

 

 

دومین چیزی که جلب نظرم رو کرد این بود که کف همه جا موکت بود. صف مربوط به چک کردن مدارک غیرامریکایی ها خیلی خیلی بزرگ بود. منصور هم باز شروع کرده بود که اینا اینطوری و ما اونطوری. منم طبق معمول حوصله نداشتم. بعدا که نگاه کردم دیدم صف خود امریکایی ها هم همچین دست کمی نداره. فرودگاه امریکا هم انواع اقسام نژاد ها رو میشد دید. همه جور سیاه و سفید و بلور و بور و ... یافت میشد.   

 

 

یه چیزی که برام جالب بود این بود که یه عده ای داشتن توی صف کتاب میخوندن. اولش وسوسه شدم که همچین کاری رو انجام بدم اما بعدش دیدم که نزدیک ده ساعته که توی هواپیما بودم و نخوابیدم واقعا حس و حالش رو ندارم.  

  

  

توی سالن مانیتورهایی بود که خوش آمد میگفت و نشون میداد که انگشت نگاری چطوری باید انجام بشه. نزدیک دو ساعت و نیم توی صف بودیم تا بالاخره نوبتمون شد. مدارکی که میخواستن همون پاسپورت و I-20 و فرم I-94 بود که توی هواپیما بهمون داده بودن پر کنیم. این فرمه هم هیچ چیز خاصی جز مشخصات توش نبود. برای منصور اما بهش گفتم که بنویسه بیشتر از 10 هزار دلار همراهش داره. بعدشم قسمت زیری فرم رو جدا کرد و به صفحه مقابل ویزا منگنه کرد. 

  

بعد رفتیم توی صف بررسی بارها و وسایلی که با خودمون داریم. آفیسر اونجا از من پرسید که غذا چیزی همراهم دارم و من بهش گفتم که یه مقداری آجیل با خودم دارم. یه چند تا چیز دیگه هم پرسید که نفهمیدم و گفتم No. اونم گفت اوکی برو. آمدم بیرون با دختری که آشنا شده بودیم خداحافظی کردیم. اون خودش یه پرواز دیگه داشت. اما ظاهرا منصور بیرون نیامده بود. من رفتم توی سالنو یکی از بچه های ایرانی رو دیدم که آمده بود دنبال ما. قبلش گفته بودیم که ما این تاریخ میرسیم. بنده خدا ما رو رسوند خونشونو و یه دو شبی هم مهمونش بودیم.   

 

 

من حدس زدم که به منصور به خاطر پولی که همراهش هست گیر داده باشن و برای همین دیر کرده. در هر صورت یه نیم ساعتی طول کشید که منصور هم آمد. یه سری سئوالات ازش کردم که دانشگاه چطوریه و اونم تا جایی که میتونست بهم جواب داد. مثلا میگفت که بچه های اینجا اکثرا درس خون هستن و سرشون به کار خودشونه. یا دالاس خیلی شهر بزرگیه و من خودم چند سالیه که اینجام نتونستم نصفش رو هم بگردم و ...    

 

ساک من هم قفلش شکسته بود و هم پایه زیرش. کلا یه چمدون 50 هزار تومنی با یه چمدون گرونتر باید فرق کنه دیگه! با زحمت ساک رو گذاشتم توی ماشین اون پسره و رفتیم خونشون. از در فرودگاه که آمدیم بیرون برای اولین بار هوای دالاس رو حس کردم. هوا خیلی خوب بود. بهش گفتم که اینجا که هوا خوبه! گفت دو سه روزی هست که بارون زده و هوا دیگه گرم نیست. امروزی که شما رسیدید بهترین هوای چند ماه گذشته است.  

 

 

توی راه برای اولین بار شهر رو از نزدیک دیدم. توی دلم گفتم وای به قول تیلور خانم big city! شهر به نظر خیلی خیلی بزرگ و سرسبز و یکنواخت میامد. چند تا ساختمان بلند از دورها معلوم بودن که مرکز شهر downtown به حساب میآمدن. همه جا هم به نظر تمیز میآمد.

 

 

  

 

شب یکی دیگه از بچه های ایرانی هم آمد و یه مقداری در مورد محیط دالاس و کلا زندگی توی امریکا صحبت کردیم. راستش خیلی یادم نمیاد که مسائل چه چیزایی بودن.