X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

دیشب خیلی خوب نخوابیدم. چندین بار بیدار شدم و وسط هاش هم یکی دو ساعتی اصلا خوابم نمیبرد که با آیپدم ور رفتم. صبح زود یکی از بچه های ایرانی با ماشینش آمد دنبال ما که ما رو ببره دانشگاه برای جلسه orientation. هوا ابری و خنک بود و جلسه هم 8 صبح شروع میشد. توی ماشین برای اولین بار کمپس دانشگاه رو دیدیم. میگفت که دانشگاه هیچ دیوار و حصاری نداره و فقط محدوده اش مشخص شده است. دلم میخواست که ماشین می ایستاد و یه کم عکس میگرفتم اما نمیشد ازشون همچین درخواستی کنم. از خونه تا دانشگاه با ماشین پنج دقیقه هم نشد. 

  

  

قبل از اینجا هر جایی رو ببینیم سریع رفتیم توی دانشگاه. جالب بود که خیلی راحت جای پارک گیر آمد. اینقدر توی اینترنت زده بودن که جای پارک نیست که من گفتم الان با ماشین میریم اسیر میشیم. توی دانشگاه هم نشد هیچ جا رو ببینیم و یه راست رفتیم توی سالنی که جلسه معارفه اونجا بود. در نگاه اول دانشگاه خیلی تمیز بود.

 

 

روی صندلی ها که نشسته بودیم شدیدا دلشوره گرفته بودم. با خودم میگفتم وای خدا من اصلا اینجا چکار میکنم. حس میکردم که خیلی خیلی بین اینا غریبه هستم و اینا کلا همشون عجیب و غریب هستن. خوشبختانه اولش یه خانم امریکایی آمد صحبت کرد و همین که خیلی از حرف هاشو میفهمیدم کلی روحیه گرفتم. یه سری چیزا در مورد دانشگاه گفت و انتظاراتی که از دانشجو ها میره. امروز که دارم مینویسم خیلی یادم نمیاد که چه چیزایی دقیقا گفته شد.  

 

بعد یه نفر دیگه از بچه ها آمد و توی پوشه ای که اون اول تحویل گرفته بودیم یه برگه رو گفت در آوردیم که روش چند تا جای خالی به شکل مربع بود. بعد گفت که هر چه زودتر برید و از کسانی که این خصوصیات رو دارن امضا بگیرید. مثلا یکیش نوشته بود "متولد ماه March" یکیش نوشته بود "یک عضو شکسته داشته باشه" یا "تجربه زلزله داشته باشه" و ...  

 

  

بازی رو که انجام دادیم یه کم از اون حالت دلشوره و نگرانی در آمد و حس کردم که خیلی هم غریبه نیستم و تقریبا همه مثل خودم هستن. من برای یکی دو تا دختر چینی امضا کردم و 9 تا امضا هم از بقیه گرفتم. یکیشون عربستانی بود و دو تاشون از کارمندای دانشگاه و دیگه بقیه رو نمیدونم. 

 

یه قسمت برنامه که در مورد کشورها بود دونه دونه کشورهایی رو که بودند پرسید و بچه هاشون بلند میشدن. یکی از پاکستان یکی از عربستان یکی از اروپا چندتایی از افریقا و کشورهای دیگه رو کم کم خوند و بچه ها بلند میشدن. از ایران فقط من و منصور بودیم. بعد گفت حالا هندی ها تقریبا 40 درصد بچه ها بلند شدند. بعد گفت حالا چینی ها 40 درصد دیگه هم بلند شدند. کل سالن پر بود از هندی و چینی! با خودم گفتم خدا رحم کنه.  

 

بعدش یه زنگ تفریح دادن و ما رفتیم از غذاهایی که روی میز گذاشته بودند خوردیم. غذاها بیشتر غذاهای صبحانه بود و خوشمزه هم بودند. 

  

  

توی زنگ تفریح "تیماک" هم آمد. تیماک عروسک نماد دانشگاه هست که حرف نمیزنه اما ادا در میاره. بچه ها باهاش عکس گرفتن. به نظرم قیافه اش یه مقداری وحشتناکه و میتونست مهربونتر باشه. بعد برامون توضیح دادن که یه چیزی بین بچه های دانشگاه مشترکه و اونم Whoosh هست. همین حالتی که تیماک داره و همه میگن اوووش! مثلا توی مسابقات برای تشویق تیم ها و ... ازمون خواستن که ما هم این کار رو کنیم که خیلی برام سخت بود.  

 

 

توی برنامه پلیس دانشگاه هم آمد صحبت کرد و گفت ما توی دانشگاه یه دپارتمان رسمی پلیس داریم که دقیقا یک دپارتمان پلیس هست. شما میتونید هر وقت میخواهید با 911 تماس بگیرید. توی دانشگاه هم یه سری باجه هست که هر وقت کار اضطراری داشتید میتونید با پلیس تماس بگیرید. برای ساعات پایانی شب هم سرویس اسکورت داریم که اگر کسی میترسید میتونید توی دانشگاه اسکورتش کنیم. کلا اینقدر با عشق و علاقه حرف میزد که من عاشقش شدم. خیلی خیلی آدم باحالی بود به نظرم و کاملا معلوم بود به کارش عشق میورزه. 

 

 

آخر سر یه بازی دیگه گذاشتن. اول همه سالن بلند شدند. بعد سئوال میپرسید و میگفت اگر کسی بهش میخوره بشینه. با هر سئوالی یه عده ای مینشستن. مثلا گفت اونایی که رفتن پارک آبی بشینن و ... سئوالای اولش خیلی یخ بود و با هر سئوال 2-3 نفری مینشستن. همینطوری گفت تا اونجایی که رسید به این که اونایی که به عشق در یک نگاه معتقدن بشینن. یه دفعه 40 درصد سالن نشستن! و البته منم نشستم اما منصور همینطوری ایستاده بود. بعد گفت اونایی که چند دوست دختر یا پسر همزمان با هم داشتن هم بشینن! منصور یه نگاهی به من کرد و گفت قاعدتا منم باید بشینم اما ضایع هست و همینطوری ایستاد اما یه عده ای نشستن. بعد گفت اونایی که توی امتحان تقلب کردن بشینن. یه دفعه سالن هوورررا کشید و یه عده زیادی نشستن!!! منصورم نشست. بعد به چند نفری که مونده بودن گفت آخه این چه زندگی خسته کننده ایه که شما داشتید!!!  بازی که تموم شد اون خانم مسئول آمد و گفت حالا برای تقلب نشستید اما اینجا از این خبرا نیست. من از الان بهتون هشدار بدم که دانشگاه ما اینطوری نیست و ما خیلی روی مسائل مربوط به تقلب هم حساس هستیم!