X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بعد از جلسه گفتم برم بانک و یه حساب باز کنم تا هم پولایی رو که آورده بودم بذارم توی بانک و هم اینکه دیگه با کارت بانکی خرید کنم. با اتوبوس رفتم تا بانک.

اولین چیزی که در مورد بانک جالب بود این بود که یه نفر متصدی ایستاده بود نزدیک در که مردم صف می ایستادن و میگفتن کارشون چی هست و اون راهنمایی میکرد و برای اونایی که مثل ما میخواستن حساب باز کنن و اسمشونو یادداشت میکرد و وقتی نوبتشون میشد صداشون میکرد. متصدی یه مرد سیاهپوست خوش هیکل و خوش تیپی بود. مثلا من که دیدمش فکر کردم با اون کت و شلوار رسمی ترین آدمی هست که تا حالا توی امریکا دیدم. بانک خیلی شلوغ بود و با من چند تا دیگه از بچه های دانشگاه هم آمده بودند که حساب باز کنن. اینجا بانک زیاد داره و معیار انتخاب ما این بود که بتونیم بعدا ازشون کردیت کارت بگیریم. با بچه های اینجا که صحبت کردم میگفتن که فقط این بانک هست که راحت کارت اعتباری میده.   

 

 (نمیدونم درسته که این عکس رو بذارم یا نه. شاید بعدا بردارمش) 

چیز جالب دیگه این بود که اونایی که مشتری جدید بودند یا کار حساب باز کردن داشتن براشون اتاق های جداگانه گذاشته بودند. اما اونایی که میخواستن پول بگیرن یا پول بریزن توی حسابشون توی باجه هایی که مثل باجه های ایران هست می ایستادن. با وجود اون همه شلوغی باز مثل ایران نبود که بخوان سیستم نوبت دهی اتوماتیک داشته باشن و صندلی به اندازه کافی برای همه وجود داشت. 

 

همینطوری که نشسته بودم که نوبتم بشه یه دفعه نیما و منصور هم از راه رسیدند. بانک خیلی شلوغ بود و بعد من باهاشون سلام و احوالپرسی کردم و ازشون پرسید که با من هستند و اونا هم گفتن بله!!! بعد گفت خب با هم میفرستم که برید.  

 

روی صندلی که نشسته بودیم منصور شروع کرد به صحبت کردن که اینا چه بانک هاشون باکلاسه و ... بعد با نیما شروع کرد صحبت کردن و من خیلی دلم نمیخواست باهاشون وارد صحبت بشم. آخه همه ساکت بودند و از هیچ کس هیچ صدایی در نمیامد و اینا همینطوری داشتن حرف میزدند. من رفتم از متصدی اونجا خواستم که اگر امکانش هست به من بروشورهای مربوط به حساب های مختلفشونو بده. اونم رفت و بنده خدا کلی گشت و از توی انبار اونطرف برام آورد و مشغول خوندن اونا شدم.