X
تبلیغات
نماشا
رایتل

صبح که بلند شدیم منصور یه دو سه ساعتی رفت روی منبر که اینجا اینطوریه و چقدر خوبه و شرایط ایران اینطوری بود و منم بعضی وقتا تایید میکردم. من اصلا به اینطور صحبت کردن عادت ندارم. یه دفعه منصور نیم ساعت پشت سر هم صحبت میکنه و من اصلا هیچی نمیتونم وسطش بگم. راجع به امریکا که قبلا خونده بودم یه مقداری امریکایی ها هم مثل من هستن. یعنی هر چند دقیقه ای که صحبت میکنن بعد طرف مقابلشون چند دقیقه صحبت میکنه و باز چند دقیقه خودشون صحبت میکنن و ... در واقع صحبت ها تعاملی هستن. توی ایران چون عادت به منبر رفتن و منبر نشینی هست اینه که یه نفر یک ساعت و نیم یک کله صحبت میکنه و همه گوش میدن! اینطوری من یه کم معذب میشم و بعضی وقتا خوابم میگیره اما با خودم میگم فعلا بد نیست آدم کمتر احساس غربت میکنه.  

 

کلا این روزایی که خونه هستم همینطوری هست و منصور از هر فرصتی استفاده میکنه تا یکساعتی در مورد اینجا صحبت کنه. بعضی وقتا هم تجربیاتشو از اینجا میگه که از زاویه دید خودش هست. چون من زاویه دیدش رو خیلی دوست ندارم بعضی وقتا باهاش مخالفت میکنم. مثلا میگفت که کلا سیاهپوست ها همه اینجا بدبخت بیچاره هستند. این خانم سیاهپوسته هم که اینجا به ما خونه اجاره داد اینم بدبخت بیچاره بود! من بهش گفتم که به نظر من اینطوری هم نیست. اون خانمه هم خب اینجا بزنیس اجاره دادن آپارتمان داره. حالا اگر اونقدری که تو فکر میکنی پولدار نیست چرا فکر میکنی بدبخت بیچاره باشه؟ آخه آدم چطوری میتونه در مورد کسی که فقط یک یا دوبار دیده اینطوری قضاوت کنه.