X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بعد از کلاس یه کم رفتم توی سایت و وبلاگو آپدیت کردم و یه کم هم در مورد تیلور خانم خوندم و با خودم فکر کردم این همه راه ما آمدیم امریکا اینم اینطوری حداقل نذاشت یک هفته بگذره... 

چون باز یخچال خالی شده بود رفتم و خرید کردم و ساعت نزدیک 10 بود که رسیدم خونه. 

 

 

 

 هر چی دست کردم توی جیبم کلید نبود! ای خدا بازم کلیدمو گم کردم. صبح که میخواستم صندوق پستی امو چک کنم دست کردم توی جیبم حس کردم کلید در باهام نیست اما چون کلی هم پول خرد همراهم بود گفتم شاید قاطی پول خردهاست. هر چی در زدم کسی در رو باز نمیکرد. نزدیک به یک ساعت باز در زدم. حتی همسایه بالایی هم آمد یه نگاهی انداخت انگار که تازه از خواب بیدار شده باشه. یکی دو نفر هم که داشتن رد میشدن شک کرده بودند که نکنه دزدی چیزی باشم؟! اصلا نمیدونستم منصور خونه است یا بیرونه. صد بار به موبایلش زنگ زدم اما بر نمیداشت. گفتم حتما گذاشته روی سایلنت و خوابیده مثل اون شب. دیگه خسته شدم و گفتم برم پیش دو تا از بچه ایرانی ها.

 

با کلی خرید راه افتادم رفتم خونه یکی از بچه ها که تازگی آشنا شده بودیم و بیشتر هم دوست منصور بودند. یواش در زدم که نکنه خواب نباشن و بیدار بودند. دیگه خونه اونها موندم و همینطور مدام زنگ میزدم به گوشی منصور که اگر خوابه یه وقتی بالاخره بیدار بشه. با بچه ها یه چیزی خوردم. ساعت نزدیک 12 بود که منصور زنگ زد خونه این بچه ها. گفته بود دانشگاه هستم و با دو پسر امریکایی آشنا شدم و داشتم تا حالا باهاشون پینگ پنگ بازی میکردم. بعد گفت که دیده صبح من کلیدم رو توی در جا گذاشتم. اینو که شنیدم وا موندم!!! یعنی دیده من صبح کلیدم رو جا گذاشتم, بعد از صبح تا حالا یه زنگی به من نزده؟؟؟ حالا من اشتباه کردم, اون چی؟ بعد گفت که احتمالا بچه ها برسونن منو, اگرم نرسوندن که خودم پیاده میام. گفتم زودتر بیا میخوام برم خونه بخوابم. خلاصه تا ساعت 1 و ربع نیامد و من فهمیدم که پیاده آمده. توی این مدتی که منصور نیامده بود با بچه ها در مورد امریکا و اینجا و ... صحبت میکردم.

 

منصور که آمد شروع کرد به صحبت راجع به دخترای دانشگاه. منصور امروز یکی از برنامه های دانشگاه رو رفته بود که توش رقص و آواز و... بوده و من اون ساعت توی سایت بودم و یه کم دپرس شده بودم و برای همین نرفته بودم. بعد آمد به اونا گفت نمیدونی چه دخترایی چه دخترایی. امروز برنامه اش از همه وقتی بهتر بود!! کلی زدن و رقصیدن و ... با خودم فکر کردم همون بهتر که نرفتم چون واقعا اعصابشو نداشتم. دیگه سر صحبشون باز شد که حالا اینا به ما پا میدن یا نمیدن و من که باید با سه چهارتاشون همزمان دوست باشم وگرنه حال نمیده و ... یکی این بگه یکی اون بگه. حرفایی که حتی شنیدنشم شرم آور بود چه برسه به بیان کردنش. این شد که کلیدمو از منصور گرفتم و به اصراری که حالا بمون یه ربع دیگه میری توجهی نکردم. آمدم خونه ساعت 2 شب بود و خوابیدم.