X
تبلیغات
نماشا
رایتل

صبحانه رو که خوردم رفتم یه کم اینترنت گردی کردم تا اینکه کلاسم شروع شد. بعد رفتم سر کلاس و بعد از کلاس هم گفتم توی دانشگاه یه دوری بزنم. یه جا ورزش های آبی گذاشته بودند که رفتم اونجا. توی راه منصور رو دیدم که داشت از اونجا برمیگشت. گفتم چطور بود. گفت دیگه از سن ما گذشته. منم لباس راحتی همراهم نیست نتونستم اصلا استفاده کنم. یه یک ربعی هم روی منبر که اگر اینا زندگی کردند پس اون کاری که ما میکردیم چی بوده؟ چقدر مردم سر خوش هستن و چقدر سر هر چیزی بهشون خوش میگذره و خیلی از این ناراحت بود که چرا نمیتونه مثل بچه های اینجا خوش بگذرونه!   

 

 

   

 

از منصور جدا شدم و آمدم توی اون محوطه. یک آب پرتغال بسیار خوشمزه دادن که خوردم. و از نزدیک بازی بچه ها رو نگاه میکردم. هم اینکه بعدش کلاس داشتم و نمیشد که لباسام خیس بشه و هم اینکه لباسام رسمی تر از اونی بود که بتونم برم بازی کنم. با این حال اگر کلاس نداشتم حاضر بودم که لباس هام هم خیس بشه اما یه کم بازی کنم. با این حال یکی از بازی هاشو که نیازی نبود خیس بشم رو انجام دادم. باید توپ میزدی به یه دکمه ای که یه نفر که روی صندلی نشسته بود بیفته توی آب. من که 3 تا زدم نیفتاد. داشت میشمرد نزدیک 30 تا توپ زده بودند که نیافتاده بود! هیچ کس نشونه گیریش خوب نبود.

 

 

 

خیلی جالبه که هر وقت بخوان میان و این وسیله های بادی رو راه میندازن و اینجا میشه عین پارک. بچه ها هم همه جوره از کوچیک و بزرگ میان بازی می کنن.  

 

  

 

 

 

چون آب پرتغالش بسیار خوشمزه بود برگشتنی یکی دیگه برداشتم. توی راه برگشتن یه نگاهی کردم دیدم زمین های بازی های دیگه مثل SoftBall که نمیدونم چیه و بسکتبال و فوتبال و ... هم در فضای باز اینجاها هست.