X
تبلیغات
رایتل

امروز یه جلسه هم گذاشته بودند که بچه های دکترای گروه با هم آشنا بشن. اولش که کسی نیامده بود من خیلی خجالت میکشیدم که برم داخل چون فقط استادا بودند اما کم کم بچه ها آمدند.  

یه چند نفری بیشتر نبودیم. با یه پسری به اسم آرنولد آشنا شدم که اونم داشت رشته ما دکترا میخوند. اون اهل دالاس بود و کاملا قیافه و همه چیزش امریکایی بود. صداشم یه کم کلفت بود و خیلی جالب صحبت میکرد. در مورد ریسرچ هاش یه کم پرسیدم و اونم توضیح داد. یه جاهایی هم بهش گفتم میتونی این کار رو کنی و خیلی خوشش آمد. مشکلی بزرگی که بود این بود که بعضی حرفهایی که میزدم رو نمیفهمید و باید خیلی سعی میکرد که بفهمه. از این بابت خیلی ناراحتم. برعکسش هم بود. بعضی از جملات اونو من نمیفهمیدم. با وجود اینکه زبانم اونقدرا هم بد نیست اما برای کسی که امریکایی هست بازم حرف زدنم سخته. در مورد تز فوق لیسانسم با آرنولد صحبت کردم و اونم گفت که خیلی جالبه اما کجا پابلیشش کردی؟ گفتم راستش هنوز پابلیشش نکردم. میدونی وقتی توی یه کشوری مثل ایران میایی همچین کاری میکنی و میخوای ارائه بدی با خیلی مشکلات توی انتشارش مواجه میشی. اونم گفت درک میکنم.  

 

بعد گفت ما داریم روی یه پروژه ای کار میکنیم که مسائلی حل نشده ای که وجود داره رو یه جا بذاریم و بگیم هر کسی که میخواد ریسرچ کنه میتونه بیاد از اینجاها شروع کنه. منم با همون دست و پا شکسته حرف زدنم گفتم که آره منم یه طرحی دارم که نحوه انتشار جامعه آکادمیک رو تغییر بده و طرح شما میتونه زیرمجموعه اش باشه. گفت که همچین کاری خیلی سخته که اتاق یه کم شلوغ شد.  

 

بعد یه پسر مصری آمد و شروع کرد به صحبت با من. اونم مثل من استاد نداشت و تقریبا همه بچه های دیگه استاد داشتن. گفت نمیدونم چطوری بعضی جرات میکنن که آنلاین استاد میگیرن! همه میگن مثل ازدواج میمونه استاد داشتن. گفتم آره منم موندم والا. چطوری جرات میکنن ازدواج غیابی کنن که طلاق هم توش نیست! بعد زد توی فاز سیاست. یه کم در مورد سخنان محمد مرسی صحبت کرد توی ایران و میگفت من با وجود اینکه طرفدار مرسی نیستم اما این سخنرانی اش خیلی جالب بود. منم گفتم آره منم خوندم خیلی حال کردم. در کل میترسم که سرنوشت کشورتون مثل کشور ما بشه. اونم گفت آره منم همین نگرانی رو دارم. جالبه که همونطوری که قبلا شنیده بودم بچه هایی که خاورمیانه زندگی کردن سریع میرن سر مسائل سیاسی. قیافه پسره هم عین کاریکاتور بود. کلی جالب بود. نمیدونم اینا چرا میان دکترا میخونن. باور کن برن توی بازیگری بهترین بازیگر میشن. من که خیلی از قیافه اش خوشم آمد. بعد دیگه نیم ساعتی باهاش صحبت کردم. میگفت که خوابگاه گرفته توی دانشگاه. یه اتاق بهش دادن توی یه خونه سه خوابه که آشپزخونه هم نداره. ماهی 640 هم اجاره میده و مشکلی اصلی اش اینه که آشپزخونه نداره. منم بهش گفتم ما یه خونه یک خوابه با این قیمت گرفتیم البته بودن آب و برق و ... آشپزخونه هم داریم. یه کم هم در مورد امریکا صحبت کردیم و میگفت راضیه که آمده. بعدش خداحافظی کردیم. 

 

اولای جلسه یکی از استادا با دانشجوهاش آمد. بعد همه دختر بودند. یکیشون فقط پسر بود. بعد یکی از استادا بهش گفت تو چرا دانشجوهاتو فقط از دخترا انتخاب کردی! بعد نوبت معرفی ها که رسید گفت یه دختر دیگه هم انگار بود. بعد اون پسره آمد گفت نه فقط من موندم که پسرم! منم کلی خندیدم. توی جلسه یه دختر چینی خوشکل هم بود که دانشجوی همین استاده بود. جالب این بود که بعضی از این استادا رو من توی سایتشون دیده بودم و اینجا خیلی متعجب شدم که چقدر با عکس اشون فرق دارن