X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

از کلاس که آمدم گفتم یه دوری بزنم ببینم توی دانشگاه ببینم چه خبره. قرار بود شروع یکی از جلسات دیگه دانشگاه باشه. رفتم سمت زمین های ورزش دانشگاه. دیدم بازم یه سری وسیله بادی آوردن که بچه ها باشون بازی کنن.  

 

منم دیگه دل رو زدم به دریا و گفتم آخه چقدر هی وسیله بیارن و من بازی نکنم. این شد که دیگه شروع کردم تک تک بازی ها رو یکی یکی رفتم.   

  

اینجا دو نفر با هم مسابقه میدادند که هر کسی زودتر برسه. من که رسیدم کسی نبود که باهاش مسابقه بدم. یه پسر هندیه بود و میگفت دو بار من رفتم دیگه همشو بلدم. خودت تنهایی هم بری حال میده. منم گفتم بهتر برم و چند تا عکس هم بگیرم.

 

   

اینم یه عکس از داخلش  

 

 

   

 آخرش هم یه سرسره بود که دیگه نشد عکسشو بگیرم. آمدم بیرون نفسم گرفته بود. فکر کنم سالها بود که اینطوری بازی نکرده بودم.

اینجا هم یه بازی بود که دور تا دور یه عده ای می ایستادن و کسی رو که میخواست از وسط رد بشه با توپ میزدن. 

   

منم رفتم تو و دو تا توپ رو رد کردم که چهارمیش محکم خورد توی صورتم و نقش زمین شدم! اما خب بالاخره جون سالم به در بردم و از اون ور آمدم بیرون.

 

دیگه خر سواری رو گفتم کار من نیست! این یکی رو دیگه صرف نظر کردم. ترسیدم بوزای هم حسودیش بشه.  

 

توی یکی از این توپ ها هم رفتم و تا آخرش برگشتم. حس جالبی بود. تا حالا توی توپ راه نرفته بودم. 

 

 

 

 در کل خوش گذشت. یه کم ورزش و تفریح هم بود.