X
تبلیغات
نماشا
رایتل

صف برنامه رقص ساکت هم که بنازم  صد کیلومتر بود. انگار همه بچه های اینجا رقاص تشریف دارن. کلا برنامه های رقص از همه شلوغ تر میشه. یه عالمه بچه های لیسانس بودن. فکر کنم از دکتراها فقط خودم بودم.

  

 

توی صف یه دختر هندیه با من آشنا شد. یعنی من ایستاده بودم و آمد سر صحبت رو باز کرد که اسمت چیه. چه رشته ای می خونی و ... منم داشتم توی دلم فکر میکردم خدایا این همه دختر بلوند و خوشکل و قدبلند توی دانشگاه ما هست ببین کی از ما خوشش آمده. یه چیزی میگن همه رو برق میگیره ما رو چراغ نفتی! منم بهش گفتم و وقتی فهمید دکترا میخونم نزدیک بود شاخ روی سرش در بیاد چون خودش سال اولی بود. باور کن با خودش فکر کرده عجب دکتراییه که وقت میکنه بیاد اینجاها. بعدش هم خیلی سعی کرد بیشتر با من صحبت کنه اما من دوست نداشتم آخه. گفت بیا با هم بازی کنیم. اسم یه بازی عجیب و غریب هم گفت که من بلد نبودم گفتم من بلد نیستم. بعد توی دلش کن ولش کن بابا, این پسره به درد من نمیخوره. به پسر هندیه که کنار ما ایستاده بود گفت بیا بازی کنیم.  

 

بازیشون اینطوری بود که میاستادن بعد یکیشون مثلا داره با شمشیر اون یکی رو میزنه دستشو به سمت اون یکی میبرد و اونم جا خالی میداد یا بهش میخورد. هر کسی بهش میخورد که باخته بود. وسط حرکت ها هم باید عین مجسمه می موندن. مثل نون بیار کباب ببر ما که تا اون یکی دستشو حرکت نده نفر دوم نباید دستشو بکشه.  

 

یکی دو بار دیگه هم باز آمد که با من حرف بزنه اما دیگه من حوصله نداشتم و ازش فاصله گرفتم. نمیدونم شایدم دنبال یکی میگشت که dance partner اش باشه.