X
تبلیغات
نماشا
رایتل

این دو روز رو درس خوندم چون درس ریاضی کلی تمرین داده بود و منم کلا ریاضی یادم رفته بود و نشستم کلی کتاب رو خوندم تا یه چیزایی یادم بیفته. عصر روز هشت سپتامبر توی دانشگاه تگزاس پارتی بود. ما دیر راه افتادیم و وقتی آمدیم سر ایستگاه یه عالمه آدم ایستاده بودند منتظر اتوبوس که برن دانشگاه. همینطوری به تعدادشون اضافه شد و اتوبوس هم نیامد. یه سری بچه ها رفتم ایستگاه قبلی که جاشون بشه و زودتر سوارش بشن. منصور هم گفت بیا ما هم پیاده بریم دانشگاه اگرم که اتوبوس زودتر آمد جلوتر از اونا سوار شیم.  

 

همینطوری که داشتیم میرفتیم یه دفعه دیدیم اتوبوس هم آمد. دیگه بدو بدو خودمونو رسوندیم به ایستگاه و سوار شدیم. چون یه ایستگاه هم زودتر از بقیه سوار شده بودیم راحت جای نشستن گیرمون آمد. به ایستگاه که رسیدیم همه اون صد نفر میخواستن سوار بشن. راننده تا رسید بهشون گفت Ladies first و اول همه دخترها رو سوار کرد و بعد تا جایی که جا شد پسرها رو سوار کرد. کاملا معلوم بود که رانندهه از این همه تعداد آدم تعجب کرده بود مخصوصا امروز که روز تعطیلی بود و اتوبوسا معمولا خلوت هستن. 

 

موقع سوار شدن بچه ها هم راننده که یه سیاه پوست بانمکی بود کلی با بچه ها شوخی کرد. بلندگوشو گرفته بود دستشو میگفت تا جایی که جا دارید برید جلو وگرنه خودم هل تون میدم از اون ور اتوبوس بیفتید بیرون! هی راننده یه چیزی میگفت و همه بچه ها از خنده منفجر میشدند. خیلی حرفاشم من نفهمیدم. منصور هم گیر داده بود که ببین چطوری اینا رو سوار کرد. دختر پسرها رو جدا جدا کرد که اون وسط به هم نخورن.  

 

 

 

به دانشگاه که رسیدیم دانشگاه به وضوح شلوغتر از روزهای دیگه بود. فکر کنم که همه بچه ها دیگه آمده بودند برای این پارتی.  

 

 

  

توی محوطه داشتن ذرت بو داده میدادند. آهنگ هم گذاشته بودند و یه عده ای غذا گرفته بودند و آورده بودند داشتند توی محوطه میخوردند. 

 

 

اما اکثر بچه ها داخل سالن ها بودند. من و منصور رفتیم داخل سالن ببینیم چه خبره و اصلا این تگزاس پارتی که میگن چی هست.