X
تبلیغات
نماشا
رایتل

امروز عصر امتحان داشتم و از ظهر توی دفترم نشسته بودم داشتم میخوندم. ساعت دیگه نزدیک ساعت کاری ام شد و خدا خدا میکردم که مثل اون دفعه هیچ کسی نیاد تا بشینم امتحانم رو بخونم. یه ده دقیقه ای گذشت هیچ خبری نشد و منم غرق مطالعه شدم. همینطوری که داشتم میخوندم یه دفعه سر و کله دو تا هندی پیدا شد.  

گفتم یا بسم الله, خدا کنه یه سئوال آسون بپرسن و زود بذارن برن من امتحانمو بخونم. دیگه آمدن توی اتاق و یه راست رفتن سر سختترین قسمت درس که خودمم توش گیر داشتم. یعنی چند سال پیش خونده بودم دیگه درست یادم نبود که چی به چی بود. گفتن یه مسئله سخت اینطوری که باشه ما نمیدونیم اصلا چکار باید کنیم. 

منم داشتم فکر میکردم آخه ننه ات خوب بابات خوب من بدبخت یک ساعت دیگه امتحان دارم, این چیه برداشتی آوردی. بعد رفت گفت مثلا این مثالی که استاد حل کرده رو ما میخواهیم خودمون حل کنیم بلد نیستیم. گفتم خب باشه حالا شروع کنید حل کردن منم راهنماییتون میکنم که حل کنید. راهنماییشون کردم که سئوال که سخته باید بشکنیدش به قسمت های کوچیکتر و کم کم حل کنید. یه دو تا گام رفتیم جلو, یه دفعه من کلا قاطی کردم. آخه مسئله از چند روش مختلف حل میشد و منم یه دفعه گیج شدم که تا اینجا آمدیم داریم کدوم روش رو چطوری میریم. شروع کردم به سئوال کردن که حالا چکار کنیم که شاید از توی جواباشون یه چیزی در بیاد. همینطوری هم از پشت پنجره در چند تا دختر و پسر چینی و نمیدونم کجایی هم میآمدن سرک میکشیدن که کی کار اینا تموم بشه اونا هم بیان سئوال بپرسن. کلی هم سر اونا استرس گرفته بودم. 

هی من ازشون سئوال میکردم خب حالا چکار کنیم و اونا هم جوابای خیلی بی ربط میدادن. منم خلاصه سعی کردم روش های مختلف حل مسئله رو براشون توضیح بدم. آخرش تا جایی بردمشونو گفتم ببینید من اگر براتون حل کنم که یاد نمیگیرید. تازه این مثال رو خود استاد هم حل کرده جوابشو دارید بنابراین خودتون برید سعی کنید خودتون حلش کنید تا یادش بگیرید. اگر باز نتونستید فردا بیایید من براتون توضیح میدم. ولی من مطمئنم که اگر از این در برید بیرون یه کم روش فکر کنید میتونید! اولش میگفتن نه و حالا حل کن ببینیمو و... اما بالاخره راضی شدند و رفتند. 

 

اینا که رفتن دیدم ده دقیقه بیشتر تا امتحانم نمونده. دیگه خبری از اون دختر چینیا و ... هم نبود. سریع جمع کردم و رفتم سر امتحان. چشمتون روز بد نبینه که توی امتحان همش داشتم فکر میکردم که آخه چرا سئوال به این تابلویی رو گیر کردم. همین سئوال عینا توی امتحان پایان ترم همین درسم هم آمده بود. شدیدا هم عذاب وجدان گرفته بودم که آخه تو داری پول میگیری که همین کار رو کنی چرا نتونستی؟ دستم هم درد میکرد چون صبح گرفت به یکی از درهای دانشگاه و انگاری که برق داشته باشه شدیدا درد میکرد. سرم هم درد گرفته بود از اینکه یک ساعت داشتم با این دو تا دانشجو سر و کله میزدم. تمام مدت امتحان اصلا تمرکز نداشتم و بدبختی امتحان هم ریاضی بود. خلاصه امتحان رو شدیدا خراب کردم. خوب شد که این یه کوییز بود که قبلا گفته بود میخوام بگیرم و میان ترم که اصلی تره هفته بعدش بود. 

 

فردا یکیشونو دیدم که خیلی خوشحال بود و کلی هم ازم تشکر کرد و گفت تا رفتیم بیرون راحت تونستیم حلش کنیم. گفتم خدا رو شکر امتحان ما که خراب شد حداقل یه کاری درست انجام شد.