X
تبلیغات
رایتل

شب تا صبح خواب این استاده رو دیدم. یه تیکه هم یادم میاد خواب دیدم که چند تا سوسک بزرگ بودند که با پا له شون کردم اگرچه نمردن اما داشتن از درد به خودشون می پیچیدن. داشتم فکر میکردم که دلم نمیخواد بکشمشون اما خب سوسک هستن. شاید چون امشب یکی دو تا سوسک رو له کردم. آخه توی خونه سوسک خیلی زیاد شده.  

صبح رفتم دانشگاه که اون خانمه رو ببینم و بگم بهش که اینطوری شده و ازش راهنمایی بگیرم که حالا چکار کنم. نبودش و نزدیک 11 و نیم آمد. بعد رفتم توی اتاقش و گفت من جلسه بود هنوز نخوندم که چی شده. بذار بخونم. چند دقیقه ای طول کشید تا نامه ها رو خوند و همینطوری که میخوند سرش رو هم تکون میداد. شاید داشت با سرش ابراز تاسف میکرد. 

بعد گفت اینو دیگه هیچ کاریش نمیشه کرد. عین جمله ای که وقتی من خوندم به منصور گفتم. گفت تو خیلی محترمانه عذرخواهی کردی ولی اون ... و دستش رو توی هوا پروند که یعنی ولش کن. به نظر من بهتره که دیگه اصلا به این موضوع فکر هم نکنی. هنوزم میخوای باهاش کار کنی؟ گفتم راستش فکر نمیکنم اگرم بخوام دیگه بتونم. گفت ببینم پایان نامه و ... چی؟ نمیخوای که باهاش برداری؟ گفتم راستش من هنوز زمینه تحقیقم رو مشخص نکردم اما میتونم توی زمینه های دیگه هم کار کنم. گفت خب پس ولش کن. من دیگه فکر نمیکنم بشه اینو درستش کرد. به نظر من یه ایمیل بزن به رئیس دپارتمان براش توضیح بده. قبلش هم بده من بخونم که مشکلی توش نباشه. بعد جمله به جمله هم بهم گفت که میتونی اینطوری بنویسی. من درک میکردم که چی داره میگه اما خب خیلی سخت بود که حفظ کنم هر چی رو داره میگه. 

بعد گفت فکر نکن حالا این اتفاق افتاده بد شده. ما یه هدف مشترک داریم و اون اینکه شما اینجا دکتراتو بخونی و همه خوشحال باشیم. کلی مسائل مهم هست که باید بهش فکر کنم, هالووین داره میاد, کریسمس در راهه کلی کار میخواهیم کنیم. تعطیلات بین ترم کجا میخوای بری؟ من گفتم هیچ جا آخه ویزام سینگل هست و نمیتونم جایی برم. گفت منم میخوام توی خونه باشم یه کم به دخترام برسم. حوصله مسافرت رو هم اصلا ندارم. بعد عکس دختراشو نشون داد که به نظر همسن بودند و همه سیاهپوست و قد بلند و شبیه همدیگه. به نظرم گفت همشون یا دانشجو هستن تا تازه فارغ التحصیل شدن یا میشن. درست نفهمیدم. بعد گفت احتمالا برای اون ساعات اضافه هم میتونیم برات یه جای دیگه کار درست کنیم بذار ببینم. آها میتونی بیایی همینجا یه کارهایی ما داریم که اتفاقا دنبال یه نفر میگردیم برامون انجام بده. با من بیا و رفتیم توی یه اتاق که توش پر از پرونده بود. گفت اینا پرونده های دانشجوهای اینجا است. ما نمره ها و ... اینجا رو جمع میکنیم و برای دولت میفرستیم. الان که نه اما برای دوشنبه دیگه به من یه ایمیل بزن که ببینم میتونی بیایی اینجا کار کنی یا نه. برای امروز هم رفتی یه ایمیل تهیه کن برای رئیس دپارتمان و برای من بفرست. پس شد دو تا ایمیل یادت نره ها. منم گفتم باشه. 

ازش خداحافظی کردم و آمدم بیرون. کلاسم رو رفتم و رفتم توی دفترم. امروز کلی مراجعه کننده داشتم. حتی ساعاتی رو که ساعت کاریم هم نبود کلی بچه ها آمدند و سئوال پرسیدند. این شد که دیگه تا شب نتونستم هیچی بنویسم. شب هم هر چی فکر کردم به ذهنم نیامد که چی بنویسم. بیشترین چیزی که توی ذهنم بود این بود که آخه چرا اینطوری شد. بعضی وقتا فکر میکردم که کاشکی اصلا این دانشگاه رو ول میکردم میرفتم یه جای دیگه. آخه آدم چطوری میتونه با همچین آدمایی کار کنه؟