X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

توی گذرها بعضی جاها یه جاهای سرپوشیده ای درست کرده بودند که یه چیزایی مثل لباس و عطر و قاب و ... برای فروش گذاشته بودند. من چند بار به جواد گفتم بیا بریم ببینیم توش چی داره اما میگفت ما که خرید نداریم برای چی بریم. دیگه بالاخره مجبورش کردم یکیشو که وسط راهمون بود رو بریم. 

 

  

چیزای توی فروشگاه خیلی گرونتر از فروشگاه های داخل شهر بودند.  

 

 

  

از اونجا که آمدیم بیرون یه گشتی توی محوطه زدیم. یه جایی هم جواد نشست و من رفتم وضو گرفتم تا نمازم رو بخونم. هیچ جایی پیدا نمیشد که بشه نماز خوند و اینقدر شلوغ بود که هر جایی می ایستادم صد نفر رد میشدند. دیگه نشسته توی یه سالنی قبل از اینکه همه بیان یه جا نمازم رو خوندم.

  

به جایی هم بود که چند تا حیوان کوچیک مثل خرگوش و ... توی قفس بودند و بچه ها از نزدیک نگاه میکردند. 

  

توی محوطه این بار چند تا پلیس رو دیدیم که سوار اسب بودند. من قبلا اسب دیده بودم اما اسب به این بزرگی هیچ وقت ندیده بودم.