X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بالاخره زمان به سر رسید و هوا هم کم کم داشت تاریک میشد و باید بر میگشتیم. 

 

 

  

این ساعته هم توی شب خیلی قشنگ شده بود. 

  

هنوز پشیمون نشدی؟

جواد گفت هنوزم از آمدن به امریکا پشیمون نشدی؟ من خیلی تعجب کردم گفتم برای چی؟ گفت که میبینی که چقدر مسخره است. هیچ چیز به درد بخوری توش نیست. من که خیلی خورد توی ذوقم و خیلی پشیمونم که آمدم اینجا. اینم مثلا نمایشگاه بود. گفتم یه جورایی شبیه نمایشگاه کتاب ایران بود. گفت نمایشگاه کتاب؟؟؟ نه بابا مثل جمعه بازار شهرستان ما بود. اصلا نمیشد اسمشو بذاری نمایشگاه که. به نظر من که جمعه بازار شهرستان ما از اینجا بهتر بود.  

با خودم فکر کردم من وقتی میخواستم بیام اینجا به تنها چیزایی که فکر نمیکردم همین چیزا بود که برای تو مسخره است و زده توی ذوقت. من اگر توی ایران آینده ای برای خودم میدیدم, اگر میدونستم که اونجا میتونم درست زندگی کنم و وقت کافی برای عبادت و زندگی ام داشته باشم شاید هیچوقت نمیامدم امریکا. اما حالا که آمدم هدفم خیلی فرق میکنه با اینکه بخوام توی یه جامعه فوق بشری زندگی کنم که حالا اینجا اینطوری نباشه و بخوره توی ذوقم. تازه یه جورایی سورپرایز شدم از اینکه اینجا چقدر مردم منطقی برخورد میکنن و چقدر احترام و ارزش های انسانی اینجا اینقدر مهم هستن. به قول منصور اینا از خر مذهبی ها ما مذهبی تر هستن. 

 

اینجا هر کسی میاد یه جورایی میگه عشق امریکا داشته و همه رو هم جمع میبنده با خودش. مثلا میگه حالا هممون آمدیم اینجا عشق امریکا بودیم دیگه. من اصلا درکشون نمیکنم. به نظر من ذهنیت هر کسی خیلی تاثیر داره توی احساسش. مثلا جواد با عشق امریکا آمده و چون فاند نداره باید کلی از جیب خودش خرج کنه و حالا میبینه که این همه خرج ارزششو نداشته و شاید برای خودش یه زندگی مافوق بشری رو توی امریکا تصور میکرده و حالا آمده و دیده اینجا زندگی خیلی هم معمولیه. مثلا من میگم چه جای قشنگی اون میگه چقدر مسخره است. با خودم فکرکردم من که جمعه بازار شهرستان اونا رو نرفتم شاید واقعا یه چیزی اونجا دیده که اینجا نیست. آدم هم میتونه هر چیزی رو که میبینه خوب ببینه و هم بد. منصور میگفت اگر جواد هم مثل تو فاند گرفته بود شاید خیلی بیشتر بهش خوش میگذشت. منم گفتم شاید.