X
تبلیغات
رایتل

توی راه برگشت صندلی جلوی ما یه دختری نشسته بود. اولش سعی کرد با هندی کنار دستی اش صحبت کنه اما اون حال و حوصله نداشت. من فکر کردم که دختره هندیه و گفتم این که هندیه و با هم زبون خودش باهاش حرف نمیزنه برای چی ما باهاش حرف بزنیم. من و جواد داشتیم همینطوری در مورد ایران صحبت میکردیم. به نظر من جواد چون توی سن کمی آمده براش خیلی سخته زندگی اینجا. تازه تجربه زندگی و کار توی ایران رو هم خیلی نداره. اگرچه پدرش فوت شده و چند سالیه که بار زندگی رو اون به دوش کشیده اما به نظر من اصلا آدم آبدیده ای نشده بود. اگر چند سالی ایران کار کرده بود, در مورد خیلی از مسائلی رو که ما به چشم دیدیم و الان براش تعریف میکنیم اونقدر سورپرایز نمیشد که ایران همچین اوضاعی هست. 

 

 

 توی حرفای ما دختره برگشت و سر صحبت رو باز کرد که با چه زبونی دارید حرف میزنید. ما هم گفتیم فارسی. صحبتمون خیلی طولانی شد و برای همین میخوام فقط قسمت هاییشو اینجا بنویسم. دختره اهل تانزانیا بود.  

  

زندگی افریقا

گفت: همه اینجا فکر میکنن من هندی هستم و من خیلی ناراحت میشم. من اهل افریقا هستم آخه.  

من بهش گفتم: حداقل من میتونم تشخیص بدم که هندی نیستی یه جورایی صورتت فرق میکنه با هندی ها. قیافه اش خیلی بانمک بود و هندی ها معمولن یخ هستن. البته منم فکر میکردم یه هندی با نمکه!  

گفت: زندگی توی کشورم خیلی راحتتر از اینجاست. خانواده ای که اونجا دارم خیلی زندگی اشرافی تر و راحتتری دارن و خیلی هم منو دوست دارن و منم خیلی دلم براشون تنگ میشه. کلا زندگی توی افریقا از امریکا اشرافی تره.  

 

من همیشه فکر میکردم مردم افریقا دارن از گرسنگی می میرن. نمیدونستم که زندگی اشرافی هم دارن!  

 

مسلمونی ما  

گفت: من زندگی اینجا رو بیشتر دوست دارم چون زنها اینجا آزادی خیلی بیشتری دارن. توی کشور ما خانواده ما یه خانواده مسلمان هستن و خیلی خشک مذهب (conservative) هستن. اینه که من اصلا هیچ آزادی ای ندارم.  

من گفتم: خودتم مسلمون هستی؟ 

دختره گفت: آره. 

پرسیدم: نماز هم میخونی؟ 

گفت: من اونطوری نیستم که هر روز 5 بار نماز بخونم. شما چی؟ شما هر روز نماز میخونید؟ 

من گفتم: من که آره. (جواد هم گفت منم نماز نمیخونم) من همیشه میخونم. گفتم پس چطوری نماز میخونید؟ مثلا موقع امتحانا؟! (قبلا یه جا خونده بودم که دخترا دو وقت نماز میخونن یکی وقت امتحان و یکی هم وقت شوهر کردن! ببخشیدا نظر من نیست) 

دختره زد زیر خنده و گفت: آره دقیقا. من همیشه قبل از امتحانای پایان ترم نمازمو شروع میکنم.  

جواد هم گفت منم دقیقا همین کار و میکنم و واقعا هم جواب میده!!! دختره هم تایید کرد. منم سری تکون دادم و خندیدم. 

  

 

برو برو

بعد صحبت در مورد ایران شد. دختره گفت که من خیلی ایرانی اینجا دیدم و یه جایی هم گفت کار میکردم که همیشه با کلی ایرانی سر و کار داشتم اینه که خوب میشناسمشون. چند دقیقه پیش هم داشتم یه آهنگ ایرانی گوش میدادم.  

من گفتم: اااا, جدی؟ چه آهنگی؟  

دختره گفت: آهنگ "برو برو" 

گفتم: "برو برو"؟؟؟ برو برو دیگه چیه؟ داشتم فکر میکردم که کدوم خواننده ای برو برو خونده که گفت: خواننده اش آرشه. 

گفتم: آهان. من اصلا از این آهنگ ها گوش نمیدم. از آهنگ های آرش هم اصلا خوشم نمیاد. 

گفت: خیلی باحالن که. بعد یه کم دستاشو توی هوا تکون داد یعنی آهنگاش بزن بکوب هستن. 

گفتم: خب میدونی توی ایران سبک های موسیقی مختلف هستن. 

گفت: خب تو چی گوش میدی؟ 

توی دلم با خودم فکر کردم حالا مثلا بگم شجریان خیلی خوبه. یا مثلا بگم چی بره این گوش بده؟ بعد با خودم گفتم ای بابا تو برو همون "برو برو" اتو گوش بده. و بهش گفتم که خب من موسیقی سنتی دوست دارم و بحث رو کلا عوض کردم. 

 

دختره میگفت نمایشگاه چون روز اولش بوده خیلی شلوغ نبوده و پارسال روز آخر رفته بود و جای سوزن انداختن نبوده. با خودم گفتم خوب شد روز آخر نرفتیم. همین امروزم کلی شلوغ بود.