X
تبلیغات
رایتل

امروز کلا هم توی راه رفت و هم توی راه برگشت نشستم و آیین نامه تگزاس رو خوندم. قوانینش بعضا با ایران فرق میکرد و خوب شد که کتابشو گرفتم تا بخونم.




توی راه رفتیم و یکی از مغازه های بین راهی به اسم Burger King همبرگر خوردیم. اینجا هم اولین بار بود که میرفتم و نمیدونستم که غذای وجترین داره یا نه. خوشبختانه گفت که همبرگر وجترین داریم (Veggi Burger). بچه دیدند من از اینا سفارش دادم اونا هم سفارش دادند. بعد با یکی سیر نشدیم و نفری یکی دیگه هم سفارش دادیم. فکر کنم به عمرش توی یه شب این همه همبرگر وجترین نفروخته بود!



بعد از چند ساعتی کم کم به دالاس نزدیک شدیم. منصور میگفت بابا دالاس خیلی خیلی بهتر از آستین هست. نیما هم میگفت از هیوستن هم بهتره چون خیلی تمیز و شیک هست. منم توی دلم هزار بار خدا رو شکر میکردم که یه شهر کوچیکی مثل آستین نمیخوام زندگی کنم.



نیما دلش میخواست که بریم مرکز شهر رو هم ببینیم. این شد که رفتیم مرکز شهر. همه جا خیابون ها چراغونی بود. اون دفعه هم که آمده بودیم نزدیک عید thanks giving بودیم و بازم همینطوری آذین بندی کرده بودند. (بعدا داستان اون روزا رو هم مینویسم اگر وقت شد).



نزدیک یکی از کلوپ ها دو سه تا دختر ایرانی داشتند رد میشدند که تا ما رو توی ماشین دیدند یکیشون داد زد که یعنی حواس ما رو جلب کنه و ما باهاشون بریم کلوپی چیزی. با خودم فکر کردم اینه که آدم از جماعت ایرانی اینجا باید فرار کنه.