X
تبلیغات
رایتل

این روزا توی آخرین هفته تعطیلات هستم. سرعت زندگی زیاد شده و روزام داره تند تند به بیهودگی میگذره. منصور هفت هشت روزی میشه که رفته و از روزی هم که رفته باز هم من هیچ کار مفیدی نکردم. این روزا خیلی دلم گرفته و حتی حوصله خودمو هم ندارم. مامانم چند بار زنگ زد و به بهانه اینکه کار دارم خیلی باهاش حرف نزدم که از حال و احوالم با خبر باشه و هر چی هم گفت گفتم که خوبم.


این روزا حال و هوام مثل اون روزای بلاتکلیفی بود که نمیدونستم برای دکترا اپلای کنم یا برم سربازی و باید تصمیم گیری میکردم + حال و هوای اون روزایی که هیچ انرژی ای نداشتم که اپلای کنم و با یه جون کندنی اپلای کردم. از یه طرف هم بی انرژی شدم و هم بی انگیزه.


پریروز برای اولین بار متوجه شدم که اگر امتحان کوالیفایینگ رو پاس نشم باز از نظر فاند به مشکل میخورم. در مورد معدل میدونستم و برای همین معدلم رو حفظ کردم اما در مورد این امتحانه نمیدونستم و حسابی هم بد نوشته بودم و چند تا سئوال هم نرسیدم بنویسم. اصلا دل و جرات نداشتم که ایمیل بزنم بپرسم که جواب امتحانم چی شده. دیگه دیشب با هر زحمتی که بود ایمیل زدم و امروز جواب دادن که تا 18م جواب امتحانا نمیاد. داشتم فکر میکردم که اگر اینو رد شده باشم بهتره که کلا انصراف بدم و یا به فکر تغییر ویزام باشم چون اگر این امتحان رو یه بار دیگه رد بشم دیگه نمیذارن که دکترا بخونم و ما رو بخیر و اینا رو به سلامت. 


این روزا کلی فکر کردم که برم ویزامو عوض کنم به ویزای کار یا نه. توی اینترنت کلی سرچ کردم که اگر بخوام این کارو کنم چطوری میشه و کی میتونم انجام بدم. دیدم اصلا به این سادگی ها هم نیست و از خود شرکت پیدا کردنش دردسر داره تا زمانبندی. تازه بعد هم سربازی به مشکل میخوردم و نمیتونم برگردم ایران. این یکی دو روز نشستم مصاحبه ها رو نگاه انداختم دیدم آمادگی مصاحبه رو هم ندارم. چه چیزای سخت سختی از آدم میخوان. بعد درس های لیسانسمو من 6-7 سال پیش پاس کردم و خیلی چیزاش به کل فراموشم شده. حالا چطوری مصاحبه کنم که ازم در مورد اونا میپرسن؟ برای کار هم هر چی سرچ کردم به جز 3-4 تا شرکت بزرگ گزینه های به درد بخور پیدا نکردم. رزومه ام رو هم میترسم بفرستم که همینا رو هم از دست بدم دیگه تابستون هم بیکار بمونم.

از اون طرف دکترا خوندنه هم اصلا با اهدافم جور در نمیاد. من اگر بخوام زندگی کنم باید حداقل آرامش فکری داشته باشم. سر یه امتحان کوالیفاینگ چقدر من اذیت شدم این ترم و آخرشم خراب شد. حالا باز بخواد فاندم قطع بشه یا ... واقعا اعصاب اینطوری زندگی کردن رو ندارم. از اون طرف بخوام شرکت خودمو داشته باشم بهتره زودتر برم گرین کارت بگیرم. اونم بدون ویزای کار نمیشه و تازه کلی هم طول میکشه. ممکنه مجبور بشم درسم رو هم ول کنم. همون مشکلات قدیمی.

دیروز با جیراج (همون پسر هندیه) کلی صحبت کردم. اون که خیلی زرنگ بود و با هر بدبختی ای بود از اینا فاند رو گرفت. میگفت همه بهم میگفتن امکان نداره به فوق لیسانس فاند کامل بدن. دیگه اینقدر سمج اینا شده بود که گرفته بود. بعد میگفت چرا تو زودتر نیامدی. میتونستی برای فوق لیسانس بیایی. دوباره همه داستان ها رو تعریف کردم که همینم ما با چه زحمتی آمدیم و هر چی هم درآوردیم تلاش خودمون بوده و چه میفهمه که حقوق چند ماه کارتو باید بدی که فقط اپلای کنی و بعد ریجکت شی! دیشب جیراج از عشق اش توی هند برام گفت که با هم توی یک مدرسه بودند و توی این ماشین های هندی که بهش میگن auto-rickshaw با هم مینشستن. و یه کم هم از خاطراتش گفت که دختره براش مسئله آورده حل کنه و وقتی این حل کرده خواهرش گفته این پسره واقعا نابغه است! میگفت که توی دانشگاه و مدرسه هم بعضی دخترا خیلی میخواستنش و این فقط همین دختره رو دوست داشته. از منم پرسید و منم یه کم خاطرات گذشته رو به یاد آوردم. بعد عکس کسایی که دوست داشتم رو ازم خواست و یه سرچی کردم توی اینترنت دیدم دو تاشون عکس هاشون هست. براش فرستادم و اونم گفت به خاطر انتخابات تحسینت میکنم. انصافا هم دختره چه عکسی از خودش گذشته بود و تغییر هم نکرده بود این همه سال. حواسم هم نبود همینطوری رفتم توی اکانت Linkedin اش و این سایته نگه میداره که کی پروفایل کیو نگاه کرده و خلاصه با هزار زحمت یه گزینه ای پیدا کردم که مخفی اش کنم اما نمیدونم که میشه یا نه. خدا کنه نفهمه. بعد بهش گفتم الان هم یه کسی رو دوست دارم ولی باید پول داشته باشم که باهاش ازدواج کنم, البته بهش نگفتم کی. اونم کلی سعی کرد راهنمایی ام کنه اما خیلی کوچیکتر از این حرفاست. بعدش برام یه آهنگ هندی هم فرستاد که نگاه کنم. میگفت توش میگه که درسته که پول نداریم اما یه روزی قرعه کشی برنده میشیم و ما هم پولدار میشیم! 


دیشب انگار همه زندگی گذشته ام از جلوی چشمام گذشت. همه خاطرات اون روزا. چیزایی که شاید ازشون فرار کرده بودم. جیراج هم سعی کرد روحیه بده. برام جالب بود که اونم این همه اعتقاد به خدا داشت و میگفت خودش من و تو رو اینجا آورده, خودش همه کارها رو درست میکنه. میگفت من هر چی دارم از خدا دارم و اون توی همه چیز کمکم کرده. همه به من میگفتن محاله بتونی فاند بگیری اما خدا برام درست کرد! هر چی میگفت من بیشتر تعجب میکردم که یه نفر که مسلمون نیست و حتی مسیحی هم نیست اینقدر اعتقاد محکمی به خدا داره, چیزی که من مسلمون بعضی وقتا یادم میره.


تنها کارهای مثبتی که توی این تعطیلات کردم همین یکی دو روزی بود که با منصور اینا رفتیم آستین و دالاس رو گشتیم و کاری که با وردپرس کردم که بیشتر از 1 روز طول نکشید. رزومه امو هم درست کردم. که برای تابستون چند جا اپلای کنم حداقل یه اینترنشیپی بگیرم. یه مقداری هم اون اوایل تعطیلات روی ایده ام کار کردم اما به این سادگی ها هم نیست. غیر از اینکه بدون گرین کارت نمیشه بزینس کرد, خود ایدهه هم تا بخواد راه بیفته. این ده روز گذشته اما هر چی نگاه میکنم نمیبینم کار به درد بخوری کرده باشم. به جز یک روز که تلف شد برای خریدن ماشین که آخرش هم مکانیکه گفت نخری بهتره و منم کلا بیخیال شدم. ساعات زیادی رو هم صرف پیدا کردن دوست امریکایی توی این سایت های دوست یابی کردم که با وجود اینکه چند نفری رو پیدا کردم اما وقتی پروژه خرید ماشین کنسل شد این پروژه هم خود به خود کنسل شد. همچنان هم دنبال ماشین گشتم اما چیزی پیدا نکردم و پیدا هم کنم کسی نیست بخوام باهاش برم ماشینو ببینم دیگه. آخه اینجا راه ها خیلی از هم دوره و با یکی هم دوست بشی چطوری میتونی بری باهاش حرف بزنی.