X
تبلیغات
نماشا
رایتل

کنار دریاچه یه مردی بود که داشت به پرنده ها غذا میداد. منصور از اونجایی که خیلی آدم اجتماعی ای بود سریع رفت باهاش سر صحبت رو باز کرد. ما هم چون دیدیم کفشامون گلی میشه دیگه نرفتیم. آخه ماشین منصور نو بود و ما با کفش گلی نمیشد که بریم کثیفش کنیم. یه نیم ساعتی منصور با اون آقا صحبت کرد و دیگه هوا داشت تاریک میشد و می خواستیم یه دریاچه دیگه رو هم بریم ببینیم.



بعد اون آقا آمد و با ما سر صحبت رو باز کرد. گفت که من اینجا برای تفریح میام به پرنده ها غذا میدم. (نمیدونم گفت غذای سگ میخرم یا غذای گربه)  بعد گفت آره من شرکت داشتم توی کارهای الکترونیکی و سخت افزاری بودم. بعد چین وارد بازار امریکا شد. ما همه محصولاتی که میزدیم تعطیل شد و فقط یه دستگاه خیلی بزرگی بود که نمی ارزید که اونا بخوان از چین روی کشتی بار بزنن و بیارن اینجا. همین یک محصول هم شرکت ما رو نگه داشت. بعد به عدد و رقم یه چیزی گفت که سود فروششون بود که یه رقم عجیب و غریبی بود.


بعد منصور ازش پرسید که شما اینجا توی خونه اسلحه هم نگه میدارید؟ چون من دیدم که خونه ها خیلی دور از هم و بدون هیچ حصاری هستن. اون هم گفت بله. بعد در مورد خانمش صحبت کرد. گفت چند نفر بودند که اذیتش میکردند و با اسلحه تهدیدش کردند. بعد اینا هم اسلحه میکشن و تیر اندازی میشه و پلیس میاد و اینایی که مزاحم میشن رو جمع میکنه و دیگه از اون به بعد راحت میشن. اما میگفت اسلحه استفاده نمیشه ولی برای حفظ امنیت توی خونه هست. میگفت خانمش هم خیلی به حیوانات علاقه داره و هر جایی میره حیوانا جذبش میشن چون حیوانات خیلی میفهمن.


بعد بحث کار توی امریکا شد گفت الان بهترین کار کارهای مربوط به امنیت هست که حسابی دولت روش پول میده. من گفتم ما ایرانی هستیم و اجازه نداریم توی شاخه های حساس مخصوصا امنیت هیچ کاری انجام بدیم. و از اینجا صحبت در مورد اسراایبل شد. اون گفت که از اونجا برای ما جاسووس فرستاده بودند و دولت اینجا گرفتشون. ما انتظار نداشتیم که اونا دیگه جاسووسی ما رو کنن. از اون موقع دولت خیلی محتاط شده و خوب بررسی میکنه. بعد یه سری چیزا امنیتی هست و فقط اونایی که مقیم امریکا هستن باید بتونن دسترسی بهشون پیدا کنن. اینا آدم میفرستادن به امریکایی ها پول بدن که اونا این اطلاعات رو بهشون بدن. 

(فکر کنم نباید اینا رو بنویسم؟؟؟ احتمالا این پاراگراف بعدا حذف میشه)



بعد صحبت وضع اقتصادی ایران شد. نیما هم شروع کرد به تعریف کردن که آره تحریم ها خیلی اذیت کردند و الان بیمارایی دیابتی هم توی ایران نمیتونن دارو بگیرن. درواقع مردم تحریم شدند و اونم وقتی شنید انگار که یه کم شکه شده باشه, خیلی ناراحت و متاسف شد و گفت فکر نمیکنم هیچ کسی اینجا باشه که از این وضع راضی باشه امیدوارم که هر چی زودتر مشکل کشورتون حل بشه. منم توی دلم گفتم آره ما جلوی امریکایی ها که میشه مظلوم نمایی میکنیم که تحریم های کشورتون باعث این همه مشکلات برای مردم ما شده. این بیچاره چه میدونه که توی ایران با ارز دارو دسته بیل و ماشین آخرین سیستم وارد میکنن.


خلاصه طرف حسابی آدم حسابی بود و شرکتی و دم و دستگاهی داشت. از منم خیلی خوشش آمده بود. یه چیزی هم راجع به کفشام گفت که خیلی قشنگن ولی هیچ کدوم نفهمیدیم که دقیقا چی گفت. نیما هم بهش گفت شما که حرف میزنی من یاد جورج بوش میفتم! اونم گفت خب به خاطر لهجه تگزاسیه. اونم مال همینجا بود دیگه. یه کم هم فکر کرد منظورش اینه که نمیفهمیم چی میگی و گفت آره من با مردم ایالت های دیگه هم که صحبت میکنم بعضی وقتا نمیفهمن که چی میگم! فهمیدم که خود مردم امریکا هم توی همین انگلیسی خودشون جا با جا ممکنه همه چیز رو نفهمن. البته اوضاعشون به خرابی ما نیست.


بعد برای ناهار رفتیم jack in the box که خوشبختانه غذای وجترین داشت و یه پلوی آبپز شده با بروکلی و هویج آب پز بهمون داد که خیلی بی مزه بود. هر چی هم نمک و فلفل و سس زدم بهش بازم خوشمزه نشد.


بعد دیگه خداحافظی کردیم و رفتیم اون یکی دریاچه (White Rock) منتهی شب بود و هیچی معلوم نبود. یه کور سوی لامپی اون وسط گذاشته بودند اما نمیشد عکس بگیری. از اونجا جمع کردیم و رفتیم برای مراسم تحویل سال نو میلادی.