X
تبلیغات
نماشا
رایتل

این مدتی که گذشت خیلی بهم سخت گذشت. کلی افسردگی گرفته بودم و شدیدا حس میکردم حالم بده. هر کاری هم میکردم خوب نمیشدم. کلا از اولای سال 2013 حالم خوب نبود. نمیدونم چرا, شاید چون یه دفعه منصور رفت و تنها شدم و شایدم چون نگران نمره امتحانم بودم یا به سرم زده بود درس رو ول کنم و برم سر کار.


چند روز پیش با یکی از بچه های ایران فارغ التحصیل اینجا مشورت کردم گفت درس رو ول نکنی بهتره. البته دلایلش برام خیلی بی معنی بودند. مثلا میگفت اعتماد به نفست میره بالا, یا الان باید از Entry level کار پیدا کنی. یا توی دانشگاه بهت یاد میدن چطوری خلاق باشی و مسائل رو چطوری حل کنی یا چطوری فکر کنی. یا حقوقت خیلی بیشتر میشه اگر دکترا باشه. من که اصلا درک نکردم چی میگه چون فکر میکنم به اندازه کافی اعتماد به نفس دارم و هر چیزی رو هم که دانشگاه میخواست یاد بده بلدم. بعد گفت که دو نفر از ایرانی ها رو هم میشناسه که ویزاشونو تبدیل کردن به ویزای کار و بعد از کار بیکار شدن و دوباره مجبور شدن برگردن ویزای F-1 و یکیشونم مجبور شده امریکا رو ترک کنه چون کار دیگه ای پیدا نکرده.


بعد با یکی از دوستای ایرانم صحبت کردم اون گفت که بابا درس رو میخوای چکار. کچل شدی برو سر کار پول داشته باشی بتونی ازدواج کنی. تازه اونجا سر کار راحتتر میتونی با دیگران در تعامل باشی. البته اینا رو خودم بهش گفتم و اونم بیشتر تایید کرد. 


بعد فکر کردم که درس رو ول کنم برم لس آنجلس خواننده بشم. بعد از مدت ها صدای خودمو ضبط کردم دیدم وای چقدر صدام خراب شده. افسردگی داشتم بدتر هم شد. همش فکر میکردم آخرش اینه که میرم خواننده میشم! ولی فکر نکنم با این صدا اصلا دیگه بتونم بخونم. این همه من از صدای خودم خوشم میامد, آخرشم اینطوری شد. بعد یه کم سرچ کردم ببینم برم استدیویی جایی شاید صدام بهتر باشه ولی توی دالاس که چیزی پیدا نکردم. هر چی هم فکر کردم دیدم استدیو هم که دیگه معجزه نمیکنه بهتره مردمو با این صدا فراری ندم! حداقل یه ترانه سرایی چیزی بشم که بهتره. هر چی هم گشتم نفهمیدم حالا اگر ترانه بگم چطوری بگم که کی بره بخونه.


اون روزم که کلی با حامد صحبت کردم. خلاصه به این نتیجه رسیدم که اگر استاد خوب پیدا کردم بمونم و دکترامو بخونم. هم اینکه این همه زحمت کشیدم تا به اینجا رسیدم و حیفه بخوام ولش کنم. هم از اون مهمتر بتونم کارهای شرکتم رو انجام بدم. شاید یه نفر پیدا شد co-founder بشه. هم اینکه بعد از امتحان جامع دیگه استرس خاصی نمیمونه که اونم امسال تموم میشه و وقتم آزادتر میشه که به کارای خودم برسم. هم اینکه این جلسات انجیل خوانی رو بریم ببینم چطور میشه.


پریروز بود که دوباره با تیلور خانم آشتی کردم. گفتم ای بابا من که توی این کشور غریب هیچ کسی رو که نمیشناختم, همینی هم که میشناختم باهاش قهر کردم. خب معلومه آدم تنها میشه افسردگی میگیره. کلی هم نشستم از فیلمای یوتیوبش نگاه کردم. فکر کنم به اندازه همه عمرم خندیدم. همسایه ها هم با خودشون حتما فکر میکنن این پسره دیوانه شده این همه میخنده. اینطوری شد که کم کم تنهایی و افسردگی رو هم فراموش کردم.


پریروزا کلاسا شروع شد. یکی از استادای این ترمم خیلی خوب به نظرم آمد. گفتم که خودشه برم با همین استاده کار کنم. بعد باهاش قرار گذاشتم و چهار ساعت باهاش حرف زدم و آخرشم هیچی. خیلی خیلی خیلی توی تئوریات بود. بعد آخرشم به من گفت تو خیلی عملی فکر میکنی. من خیلی Abstract فکر میکنم. بعد هم حرف راجع به استادای دیگه شد که من گفتم استاد زیادی نمونده توی دانشگاه و وسط حرف من یه دفعه گفت باشه ولی من خیلی خسته ام میخوام برم یه چیزی بخورم. منم تشکر کردم و خداحافظی کردم اما وقتی آمدم بیرون خیلی ناراحت شدم. حس کردم که ناراحت شده که حرف استادای دیگه شده  و خیلی دلش میخواست که من باهاش کار کنم. نمیدونم شاید اگر استاد دیگه ای پیدا نکردم با همین کار کنم اما فعلا زوده تصمیم بگیرم.


یکی دیگه از استادا هست که اونم پریروزا دیدم و از قیافه اش خوشم آمد. قبلا هم از یکی از ایرانی ها توی جشن thanksgiving شنیده بودم که استاد خوبیه. این مدت باید با اونم صحبت کنم. امروز هم یک ساعت و نیم توی صف بودم که رزومه امو بدم برای اینترنشیپ به یه شرکتی که آمده بود اینجا. سه روز دیگه هم باز یه سری شرکت دیگه میان دانشگاه. امروز در واقع رسما اولین جایی بود که برای اینترنشیپ اپلای کردم. داره کم کم خیلی دیر میشه خیلی جاها از آخر ژانویه دیگه نمیگیرن و خیلی ها هم تا حالا دیگه اینترنشیپ ها رو دادن رفته.