X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دیشب که میخواستم بخوابم گفتم خدایا ببخشید نمیدونستم اینطوری میشه! گفت هیچی نگو! اینقدر زود منو بخشید که شک کرده گناهی کرده باشم!!! یه چند وقتی بود که شدید افسرده شده بودم و صبح ها هم به زور برای نماز بلند میشدم. امروز صبح بعد از مدت ها صبح که بیدار شدم حوصله داشتم که قرآن بخونم.


رزومه حامد

قرار بود که امروز باز نمایشگاه کار باشه توی دانشگاه و بچه ها رزومه هاشونو بدن به شرکت ها برای تابستون یا ترم دیگه اینترنشیپ بگیرن. من و حامد هم قرار بود که بریم. صبح رفتیم دیدم حامد رزومه منو عینا کپی کرده! گفتم خب اینو الان بدیم شرکت ها که تابلو میشیم. خلاصه نشستم یه یک ساعتی براش رزومه رو درست کردم از مال خودم هم بهتر شد!


بعد داشتیم میرفتیم نمایشگاه که من گفتم بیا اول بریم دستشویی از اون طرف بریم. حامد ایستاد که وسایلا رو نگه داره. زمانی که برگشتم حامد گفت که امروز نماز جمعه است الان این پسره آمد بهم گفت. گفتم جدی؟ نمیدونستم. گفت آره. یکی از بچه ها الان بهم گفت. همینطوری که توی دلم خدا خدا میکردم که نگه نه ازش پرسیدم میایی بریم؟ گفت آره پس بذار منم وضو بگیرم. گفتم باشه. بعد یکی از بچه ها آمد که نمیدونم کجایی بود گفت الان به دوستت گفتم که بیایید نماز جمعه. گفتم حتما. گفت چرا تا حالا نیامدید؟ گفتم والا من خبر نداشتم که اینجا نمازجمعه هم داریم ولی الان میاییم.


در نماز جمعه

بعد رفتیم برای نماز جمعه. اول خطبه ها رو خوندند. خطبه ها در مورد یاد مرگ بود و فواید یاد مرگ. وقتی خطبه ها رو میخوند فکر میکردم که چقدر من خوشبختم که توی این دانشگاه قبول شدم. صف های نماز هم پر شده بودند. بعد از خطبه ها نماز رو به جماعت خوندیم. این نماز بهترین نمازی بود که توی دانشگاه خونده بودم. تقریبا 50-60 تا پسر و 10 تایی دختر بودند. از نماز که آمدیم بیرون پسره گفت که هر هفته اینجا ما نماز جمعه داریم حتما بیایید. راستی چرا ایرانی ها نمیان؟ پارسال یه پسره بود میامد اما این همه ایرانی اینجاست چرا هیچ کسی نمیاد؟ 

توی دلم داشتم فکر میکردم که نمیدونی ایرانی زیاده ولی مسلمونش کمه. ولی بهش گفتم شاید خبر ندارن, آخه منم خبر نداشتم و تازه فهمیدم. البته ترم پیش جمعه ها باید سر کار میبودم. گفت پس شما خبر بدید, توی فیس بوک با ایمیل هر کسی رو میدونید دعوت کنید بیایید. منم گفتم باشه.



بعد از نماز

از نماز که آمدیم بیرون حامد گفت مثل نمازجماعت های ایران بود. گفتم آره خیلی به من حال داد. گفت آره خطبه هاش هم خوب بود. گفتم فقط تکبیر کم داشت! مثلا بعد از خطبه اول وسط جمعیت باید میگفتیم مرگ بر امریکا...! اینو که گفتم حامد منفجر شد از خنده. بعد از چند دقیقه که نمیتونست جلوی خنده اشو بگیره گفت تو چه پسر باحالی هستی! منم باخودم فکر کردم جدی؟ کسی تا حالا بهم نگفته بود.


نمایشگاه کار

بعد از نماز رفتیم برای نمایشگاه کار. چشمتون روز بد نبینه که صف های کیلومتری تشکیل شده بود برای هر شرکت. من کلا میخواستم 5 تا شرکت رزومه بدم. یکیشون که خیلی خلوت بود رو رفتم اول دادم و بعد رفتم برای دومی. دیگه 45 دقیقه توی صف ایستادم دیدم نه جلو نمیره. طرف هم خیلی بیشعور بود چون با یکی 12 دقیقه حرف زد و با نفر قبلی 7 دقیقه حرف زد. حالا اون دختره که باهاش 7 دقیقه حرف زد ترم پیش توی کلاس ما بود و یک خنگ به تمام معنا بود که نمیدونم چه چیزی مورد علاقه ایشون بوده که این همه وقت ملت رو گرفته. یعنی طرف حتی فرق بین interview و گرفتن رزومه رو نمیدونست. خلاصه دیگه عصبانی شدم و از صف زدم بیرون رفتم توی اتاقم که آنلاین برای جاهای دیگه اپلای کنم.



بعد از نمایشگاه توی اتاق من

توی اتاق که بودم حامد آمد که وسایلاشو برداره. صحبت در مورد دیشب شد و اینکه ممکنه من دیگه برای اون رقصه نیام. بهش گفتم که آره من تا حالا دست هیچ دختری رو نگرفته بودم و داستان رو تعریف کردم. حامد هم زد زیر خنده و بیشتر از یک ربع نمیتونست جلوی خنده اشو بگیره دیگه هر حرفی میزدیم وسط خنده هامون میزدیم. 

گفت: پس تا حالا دست هیچ دختری رو نگرفته بودی یه دفعه دیدی تو بغل دختر امریکایی خشکله هستی!

گفتم آره, من بدبخت میخواستم beauty and the beast بشم, چی شد! 

گفت حتما دیشبم از فکر این دختره نخوابیدی؟! 

گفتم نه بابا, مثل یه بچه راحت خوابیدم. بعد گفتم حالا فکر کن آقایون شب میرن تانگو فرداش میان نماز جمعه! 

گفت کجای کاری که الان آمدم بگم بیا بریم جلسه بی خدا ها!!!

گفتم فقط همینمون کم بود برای امروز. حتما بعدشم با هم بریم جلسه انجیل خوانی!!!

خلاصه ترکیده بودیم از خنده.


تا شب نامه های Cover Letter رو برای یه شرکت دیگه آماده کردم که فردا بفرستم.