X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بعد از اون روز توی دانشگاه با آمیندا فکر کردم که برم از دل آمیندا در بیارم. گفتم حالا یکی از ما خوشش آمده فکر میکنه من دارم بهش بی محلی میکنم. آخر ساعت کلاس اولی باهاش راه افتادم به گپ زدن تا کلاس دومی و در مورد خودم و کارای قبلیم گفتم و ازش تعریف کردم که چقدر توی مدیریت خوبه. بهش گفتم این توانایی ای نیست که هر کسی داشته باشه ولی تو داری. به نظر من باید تقویتش کنی. اونم گفت آره بابا هم که مهندس عمران هست بهش همینه گفته و گفته که بعضی ها 30 سال هم سر کار کار کردن اما باز نمیتونن یه پروژه کوچیک رو هم مدیریت کنن. من خیلی راحتم که برم با دیگران حرف بزنم. راحت میتونم ارتباط برقرار کنم. مدتی که حرف میزدیم بیشتر وقتا نگاهشو از من میدزدید و وقتی داشت اینا رو میگفت توی دلم فکر میکردم پس چرا اینقدر با من خجالتی هستی؟ چرا حرف نمیزنی یا نگاهتو از من میدزدی. ازش در مورد درس اش پرسیدم و گفت که ترم آخر هست ولی از طریق fast-track (یعنی چون دانشجوی خیلی خوبی بوده بدون نیاز به ادمیشن) برای فوق لیسانس همینجا بهش پیشنهاد شده و میخواد فوق هم بخونه. پیش خودم گفتم بچه هم شاگرد زرنگ ها! 


کلاس هم که تموم شد باهاش آمدم بیرون ازش در مورد پروژه ام پرسیدم که آیا میتونه کمک کنه یا نه که گفت من بلد نیستم و این کار رو هم دوست ندارم. گفتم کس دیگه ای نمیشناسی که معرفی کنی؟ گفت نه. بیرون کلاس سریع میخواست بره و اصلا نمیخواست با من حرف بزنه. منم ازش خداحافظی کردم.


دو روز بعد برای پروژه درسمون ایمیل زده بود که من یه چیزایی رو آماده کنم. منم وقت نکرده بودم. بعد ایمیل زد که اگر تا ساعت 5 آماده نشد ما دیگه خودمون یه چیزی درست میکنیم تا این قسمت تموم بشه. دیگه اون روز نشستم درست کردم. یه ایمیل بهش زدم که بیاد دفترم در مورد پروژه صحبت کنیم که چکاری قراره کنیم. اونم جواب داده بود که من ساعت 5:30 با بچه ها قرار دارم که روی پروژه کار کنیم. من اینو نفهمیدم. یعنی به ایمیلش دقت نکردم چی نوشته و فکر کردم که منظورش با بچه های اون یکی گروهه و خواسته بهانه ای چیزی بیاره. شب یه ایمیل زده بود که ما این داکیومنت رو تموم کردیم یه چکی کنید من برگشتم و ایمیلشو دیدم و فهمیدم که عجب اشتباهی کردم و فهمیدم که میخواستن با بچه های تیم خودمون روی همین پروژه خودمون کار کنن و میتونستم برم و درواقع در کل اون ساعات هم من داشتم روی همون سند آنلاین کار میکردم. میتونستم برم سایت کنار اینا باشم.


این هفته سه شنبه که کلاس داشتیم آمیندا اصلا منو تحویل نگرفت که نگرفت. حتی رفتم صندلی کنار دستش هم نشستم برنگشت که من سلامش کنم یا اون بهم سلام کنه. تمام مدت هم با دختر کنار دست اونوریش حرف میزد بدون اینکه به من توجهی داشته باشه و بعدش هم گذاشت و رفت. دلم میخواست حداقل یه چیزی میگفت که نگفت.


از کلاس که آمدم گفتم ای بابا این دختره هم که پرید رفت و من بازم نفهمیدم که چی شد. این همه هم توی یوتیوب فیلم نگاه کردم ببینم اینا چطوری فکر میکنن آخرش نفهمیدم. تنها چیزی که از یوتیوب فهمیدم اینه که اولش از من خوشش میامد ولی الان دیگه خوشش نمیاد. شاید همون روز هم که حرف میزدم از من خوشش نیامد چون توی یوتیوب میگفت اگر یه دختری مستقیم نگاه نمیکنه یعنی خوشش نمیاد ولی میگفت برای دخترای خجالتی اینطوری نیست. چه میدونم؟ شاید فکر کرد که زبان من خوب نیست. یا شخصیتم براش جالب نیامد. یا اون روز که اون ایمیل ها اونطوری شد. یا عجله کردم باهاش حرف زدم یا نمیدونم. من خیلی دوست داشتم با آمیندا دوست میشدم ولی اینطوری شد.


فردا بازم باهاش کلاس دارم اما نمیدونم برم اونطرف کلاس بشینم یا باز برم کنارش بشینم یا برم باهاش حرف بزنم. یا سلامش کنم یا نکنم.