X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

شب که با حامد بر میگشتیم من گفتم در مورد من که معجزه شد که آمدم امریکا. حامد گفت که آره هر کدوم از ما که آمدیم امریکا یه معجزه ای برامون شده! 

گفت من یه دوست داشتم که بیخدا بود. بعد که براش تعریف میکردم این کارو کردم و اونطوری شده تا وقتی که ویزامو گرفتم, گفت ببین من بیخدا هستم نباید این حرفو بزنم ولی ماجرای تو باعث میشه آدم فکر کنه این همه اتفاق پشت سر هم اینطوری دیگه نمیتونه دیمی (لفظ بی ادبی سانسور شد) باشه. من کلی به این حرف حامد خندیدم و کل ماجرای آمدنم به امریکا رو و اتفاقاتی که با اون استاد توی ترم یک افتاد رو براش تعریف کردم و اونم گفت که خیلی جالب بوده. گفتم منصور هم اتفاقا همینو میگفت که واقعا اگر خدا نباشه چطور ممکنه یه دانشجوی تازه وارد با یه استادی که ده ساله اینجاست مشکل به هم بزنه و آخرشم تو این ماجرا طلبکار هم بشه!


شب که با حامد برمیگشتیم در مورد تیلور خانم حرف زدیم. اصلا باورش نشده بود و مدام مسخره میکرد. گفت تو ...؟ تو فردا چطوری میخوای با اون زندگی کنی؟ گفتم من به اونجاها اصلا فکر نکردم! گفت خب اون فردا چطوری میخواد با تو زندگی کنه؟! گفتم این مشکل اونه دیگه, من اینقدر خودم مشکل دارم که نخوام به مشکلات اون فکر کنم!!! من بهش گفتم این دختره که به غیر از خیر و برکت توی زندگی من چیز دیگه ای نبوده. شاید اگر این نبود من الان امریکا نبودم و یه کشور دیگه میرفتم و این مدتم اینجا خیلی کمتر احساس تنهایی کردم. تازه یه حس مشترکی هم بین مردم اینجا و خودم پیدا کردم.




بعد از این ماجرا یکبار دیگه هم چند روز پیش با حامد حرف زدم و تصمیم گرفتم دیگه در این مورد باهاش حرف نزنم. یه لحظه فکر کردم شبیه Sebastian توی پری دریایی شده.