X
تبلیغات
نماشا
رایتل

این دفعه از اینترنت انجیل فارسی گیر آوردم و اون مبحثی که قرار بود بخونن رو فارسی اشو خوندم که بفهمم داستان چیه. بعد دیگه همه صحبت ها رو فهمیدم. بعد تازه فهمیدم که چقدر اینا سطحی فکر میکنن. اصلا خیلی بچگانه حرف میزدند. برای اولین بار حس کردم که چقدر چیزایی که ما در مورد قرآن فکر میکنیم اینا در مورد کتاب مقدسشون بهش اعتقاد دارن. از داستان ها گرفته تا مطالبش. برای من که با این کتاب غریبه بودم چیزی به جز یه سری داستان نبود اما برام جالب بود که قرآن هم همینطوری بوده اما چون کم کم باهاش مانوس شدیم تونستیم بهتر درکش کنیم. مثلا اون آقا چینیه میگفت که من این کتاب رو هر بار میخونم یه چیزای جدیدی توش میفهمم یا اینکه اگر این آیه رو بذاریم کنار اون یکی آیه از اون یکی فصل کتاب میشه نتیجه گرفت که ... 


بعد از جلسه حامد گفت که حالا امروز چطوری بود؟ گفتم خیلی بچه هستن اینا و خیلی سطحی بحث میکنن. مثلا اونجایی که میگفت چرا وقتی به پائول گفتن که نرو اونجا ممکنه کشته بشی گفت که من حتی آمادگی کشته شدن رو هم دارم. برای من خیلی واضح بود که علتش چی هست و حتی در آیه بعدیش هم پائول گفته بود که بذارید هر چیزی که امر خداست محقق بشه اما داشتن یه دلایلی رو سر هم بندی میکردن که اصلا ربطی نداشت. گفت آره جلسه پیش هم برای من همینطوری بود. اما خب این جلسه که دقیقا متوجه شدی چی میگن فهمیدی. با این حال بد نیست آدم مطالب این کتاب رو هم بدونه. گفتم آره. منم برای همین میام. دیگه امیدی نیست اینجا دختری پیدا بشه. حامد گفت باید باهاشون دوست بشی بری جلسات دیگه و کم کم با دیگران آشنا بشی. ولی من هیچوقت به عمرم اینطوری نبودم. من همیشه یه دوستایی داشتم که خیلی هوامو داشتن و همیشه کمکم میکردن توی همه چیز و منم اونا رو کمک میکردم. اما حالا کسی رو ندارم. تنهایی هم سختمه بخوام جایی برم. باز حامد خیلی بهتر از من میتونه با اینا ارتباط برقرار کنه.