X
تبلیغات
رایتل

تو رو هر لحظه میبینم که روبروم هستی. چشمات میگن خیلی دوستت دارم. دستات رو باز کردی و لبهات بهم لبخند میزنن. قلبم میگه فقط برای یکبار هم که شده در آغوشش بگیر. دستامو باز میکنم و به سمت تو میدوم اما به یه چیز خیلی محکم برخورد میکنم. دستامو به سمتت میبرم اما بهت نمیرسن. باز توی چشات نگاه میکنم و تو هنوز لبخند میزنی. نمیدونی یه دیوار شیشه ای بین ماست. دیواری که شیشه عمر ماست.


وقتی رسیدیم ایرانی های زیادی نبودند. چون دیروزم بارون آمده بود همه جا خیس شده بود و ظاهرا با سابقه ها میدونستند و صندلی آورده بودند. ما هم دو تا پتو برای زیر انداز آورده بودیم که نازک بودند و اولین جایی که پهن کردیم حسابی خیس شدند. رضا هم سر اینکه شلوارش خیس شده بود که نشسته بود کلی شوخی بازی در آورد.



بعد رفتیم یه جای دیگه پیدا کردیم و نشستیم. نزدیک یه جایی بود که صدای آهنگش بلند بود. از آهنگ های قدیمی و جدید هرچی بود میذاشت. کم کم بچه های دیگه ایرانی هم آمدند و دور هم جمع شدیم. کلا بچه های دانشگاه خیلی کم آمده بودند. از دخترا همین دو تایی که با ما آمده بودند و از پسرها هم دو تا سری 3-4 تایی بیشتر نیامده بودند. 



من یه دوری توی محوطه زدم و چند تایی عکس گرفتم. یه جایی بود که بچه ها داشتن سرسره بازی میکردند.



کنار دریاچه هم خیلی قشنگ بود و بعضی بچه ها داشتن اونجا شنا میکردند.




بعضی ها هم ترجیح داده بودند که قسمت های خلوت تر اون محوطه بشینن. اینطرف من چند تا خانواده غیر ایرانی هم دیدم. نمیدونم کجایی بودند اما در هر صورت داشت بهشون خوش میگذشت.





یه جایی هم برای بچه ها از این وسیله های بادی گذاشته بودند که بازی کنند. صدای یکی از مامانا رو شنیدم که میگفت "سارا سارا be careful" بچه ها اکثرا فارسی بلد نبودند و انگلیسی حرف میزدند. حتی ماماناشونم باهاشون انگلیسی حرف میزدند.




کم کم ابرا رفتن و آفتاب جاشو گرفت و هوا گرم شد. منم اشتباها لباس گرم پوشیده بودم. لباسم امروز کلا خیلی بد بود.




یه جایی بود که داشتن کباب درست میکردند.



ما ناهار آورده بودیم. برای همین ناهار رو خوردیم. خیلی هم خوب شده بود. دلم میخواست با اون دختر ایرانیه بیشتر حرف بزنم و ببینم داره چکار میکنه اما نشد. بعد از ناهار رفتیم برای والیبال بازی. نکته این بود که هیچ وسیله ای برای بازی نیاورده بودیم و مجبور شدیم به تفریحات سالم روی بیاریم.




بعد از سالها یه کم والیبال بازی کردم. بعد بچه ها گفتن وسطی بازی کنیم و یه مقداری هم وسطی بازی کردیم. یاد اون روزا افتادم که توی حیاط خونه همه بچه ها با هم وسطی بازی میکردیم. 




بعد از بازی من خسته شدم و رفتم ببینم اونجایی که آهنگ میذارن چه خبره. یه عده ای داشتن اون وسط خودشونو تکون میدادند.



فضای اونجا هم به نسبت ظهر شلوغ تر شده بود. بچه ها هم کم کم خسته شدند و از بازی برگشته بودند و من که رسیدم داشتن برای خودشون پانتومیم بازی میکردند. یکیشون منو صدا زد و گفت منم بازی کنم. بعد گفتن لغت "گریگوری" رو باید در بیاری. منم قبول نکردم. آخه لغت قحطی بوده!!! حامد گفت خب من در میارم و قسمت "گوری" رو با عملیات خاک برداری در آورد. البته که جرزنیه چون نباید لغت رو قسمت قسمت کنن اما خب بالاخره بچه ها حدس زدند. 




برگشتم لب آب و دیدم بچه ها دارن با هم انگلیسی حرف میزنن. با خودم فکر کردم اگر امریکا بمونم شاید یه روزی بچه ام فقط انگلیسی یاد بگیره و حتی فارسی هم بلد نشه.




دیگه هوا کم کم تاریک میشد و از بچه ها خداحافظی کردیم. من و رضا با هم برگشتیم.



اینجا سیزده بدر دو روز زودتر شروع شد چونکه دیگه تعطیلی نبود و همه میخواستن روز تعطیل برن سیزده. ما هم با بچه ها قرار گذاشتیم و شب رضا رفته بود خونه حامد اینا و عدس پلو درست کرده بودند. خرید هم به اندازه کافی کرده بودیم. صبح با رضا و حامد راه افتادیم و اول رفتیم سمت پلینو که دو تا از دخترهای ایرانی رو برداریم که همراهمون بیان. حامد یه کم شوخی بازی درآورد که من میخوام عقب بشینم که دخترا کنار دست من بشینن.



توی راه یک مزرعه هم دیدیم که توش گاو و گوسفند ها داشتند میچریدند.





دخترا یکیشون همونی بود که اون روز اتاق حامد بود و خیلی خوبم اسم من یادش مونده بود. یکی دیگه اشونو توی جشن نوروز دانشگاه دیده بودم. هر دو تاشون دخترای خیلی خوبی بودند. 


برای اولین بار هم اسکلت های چوبی خونه های اینجا رو دیدم.



توی راه توی ماشین بچه ها شعر میخوندند و دست میزدند. جالب اینکه هیچ کدوم هم هیچ شعری رو درست بلد نبودند. منم که بلد بودم روم نشد براشون بخونم. کلا همینطوری همشون تعریف میکردند و میخندیدند ولی من خیلی ساکت بودند. یک کم البته دلم گرفته بود اما نه اونقدری که نتونم باهاشون حرف بزنم. توی ماشین حس کردم که بر خلاف اونا برای من خیلی سخته که بتونم راحت با اینا ارتباط برقرار کنم.




کم کم رسیدیم به در پارکی که قرار بود همه اونجا باشن. پارک کنار یه دریاچه قشنگ دیگه بود که تا حالا نرفته بودیم. ماشین ها همینطوری قطار ایستاده بودند که ورودیه 5 دلاری رو بدن و وارد بشن.


چند وقت پیش که کنسرت بود جیراج آمده بود توی اتاقم و حرف این شد که رضا میخواد بره کنسرت و گفت بهم نشون بده که کنسرت کی هست. منم این آهنگ "کی اشکاتو پاک میکنه" رو براش گذاشتم و روش براش ترجمه هم کردم. دو سه بار دیگه از اون شب تا حالا سراغشو میگرفت دیگه امشب براش لینکشو فرستادم.

توی ترجمه گفتم clear your tears گفت باید بگی wipe نه clear !!! خوبه حداقل اینطوری یه کم زبانمون بهتر بشه.



یک هفته قبل از عید یه روز جیراج توی اتاق من بود و وقت نماز شد و من گفتم میخوام برم نماز بخونم. وضو که گرفتم و برگشتم اون گفت نمازتو که خوندی به منم یاد بده. گفتم باشه. نمازمو خوندم و بعد رفتیم و بهش وضو گرفتن رو یاد دادم. بعدش یه سایت پیدا کردم که اذکار نماز رو ترجمه انگلیسی گذاشته بود و گفتم اینا رو باید بدونی. کلی هم در مورد چیزایی که میدونستم بهش توضیح دادم که نماز خوندن وقتاش چطوریه. لباس باید تمیز باشه و ... یه چیزایی هم گفتم بهش که مسلمونا هم رعایت نمیکنن و انتظار دارن پیشرفت کنن مثل اینکه نماز باید با حضور قلب باشه و توجه باید به خود نماز باشه و نه چیزای دیگه. اونم برام توضیح داد که توی دین هندو نمازها وقت خاصی نداره و هر وقت که حس کنه قلبش آماده است که با خدا حرف بزنه میره و دعا میکنه. ولی گفت همین حضور قلب و حواس جمع حتما باید باشه.


فرداش که دوباره آمده بود توی اتاقم وقت نماز گفت که منم میخوام باهات بخونم ببینم چطوریه. دیگه کنار من ایستاد و چهار رکعت نماز ظهر رو با من خوند. اگرچه دیگه بعدش در این مورد چیزی نگفت ولی من خیلی خوشحال شدم که آمد و با من نماز خوند. امیدوارم یه روزی به حقیقت اسلام هم پی ببره.