X
تبلیغات
رایتل
یه سری مطلب خیلی وقت پیش که اینجا بحث حق و شرک شد نوشته بودم که فرصت نمیشد اینجا بذارم. البته میخواستم بهترش کنم اما وقت نشد. دیگه چون وقت تموم شده گفتم همینطوری که هست بذارم.

قرآن یه داستان تکاندهنده ای داره.(سوره کهف آیه 32 به بعد) میگه دو نفر بودند و هر کدوم یه باغ داشتند که کنار همدیگه بوده. یکیشون به اون یکی میگه من از تو مال بیشتری دارم و فرزندانم بیشتره. فکر نکنم دیگه معادی هم در کار باشه و تازه اگرم باشه خدا بیشتر از اینا بهم میده! اون دوستش میگه ااااا تو چرا به خدا کافر میشی و مشرک شدی؟ اگر نه چرا وقتی آمدی توی باغت نگفتی هیچ نیروی جز نیروی خدا تعالی نیست؟ فردا اگر آب بیاد باغتو ببره چکار میکنی؟ امیدوارم که آب بیاد و باغتو ببره. اتفاقا همین اتفاق هم میفته و اون فرد پشیمون میشه و میگه عجب اشتباهی کردم به خدا کافر شدم.


این داستان رو که من خوندم به اونجایی که رسید که دوستش میگه تو چرا به خدا کافر شدی, گفتم ا مگه این بدبخت چی گفت که سریع بهش گفت به خدا کافر شدی و مشرک شدی؟!!! اول گفتم شاید از اول مسلمون نبوده اینطوری بهش گفته یا شاید از حرفش ناراحت شده حالا یه چیزی گفته!! اما بعد دیدم میگه تو چرا نگفتی نیرویی جز خدا نیست, بعدشم عذاب بر اون فرد نازل میشه و آخر داستان خود این فرد هم اذعان میکنه که آره من کافر و مشرک شده بودم و اشتباه کردم. اینجا شد که برگشتم ببینم چه چیزی باعث شد که به این روز بیفته و چطور شد یه مسلمونی به یه چشم بهم زدنی یه دفعه مشرک و کافر شد. چند تا موضوع به ذهنم رسید: اول اینکه خدا رو فراموش کرد و یه جورایی خودشو شریک دونست که آره اینا همش مال منه. بعدشم یکی از اصول دین که معاد باشه رو اینقدر راحت فراموش کرد (کفر). آخر سر هم روی همین خیال باطل شروع کرده بود به فخر فروشی یعنی عملی رو انجام داده بود که گناه هست, شاید اگر طرف مقابلش هم ناراحت کرده حق الناسی هم به گردنش افتاده.

نادیده گرفتن اصول دین
یک نکته ای که آدم باید توجه کنه اینه که نادیده گرفتن اصول دین به طرز وحشتناکی میتونه توی سرنوشت انسان تاثیر داشته باشه. یکی از مشکلات اصلی امروز ما مسلمونا اینه که اصول دین که نه یک امر تقلیدیه و همه باید خودشون بفهمن  به طور کلی نادیده گرفته شده و در عوض فروع دین چنان پررنگ و مهم شده که کلا بعضی فکر میکنن دیگه دین همین فروعشه (همین چیزایی که مراجع تقلید میگن و روش فتوا میدن) و چون اشهدشونو گفتن و اینارو رعایت میکنن دیگه مسلمان وارسته شدند و وارد یک قلعه محکمی شدند که هیچ خللی هم بهش وارد نیست. هر چی هم توی قرآن نوشته مشرکین و کافرین, منظورش مشرکین و کافرین مکه بوده و مربوط به زمان بت پرستا میشده و الان دیگه این دوران سپری شده و ازین خبرا نیست یا اگرم هست اینجاها نیست بلکه توی امریکا و انگلیس و کشورهای دیگه است!

یکی از اصول دین (که به اذعان اکثریت مهمترین اصل هم هست) همین اصل توحید هست. که مطالبی که در ادامه در مورد حق و شرک مینویسم مربوط به این اصل میشه و اینکه چقدر راحت کنار گذاشته شده.

تو رو هر لحظه میبینم که روبروم هستی. چشمات میگن خیلی دوستت دارم. دستات رو باز کردی و لبهات بهم لبخند میزنن. قلبم میگه فقط برای یکبار هم که شده در آغوشش بگیر. دستامو باز میکنم و به سمت تو میدوم اما به یه چیز خیلی محکم برخورد میکنم. دستامو به سمتت میبرم اما بهت نمیرسن. باز توی چشات نگاه میکنم و تو هنوز لبخند میزنی. نمیدونی یه دیوار شیشه ای بین ماست. دیواری که شیشه عمر ماست.


برنامه روز آخر هفته بین المللی دانشگاه یه جشن بود که توش از کشورهای مختلف آمدند و برنامه های مربوط به کشور خودشونو اجرا کردند. بنگلادش, فیلیپین, چین, هند, سریلانکا, آفریقا , ویتنام همه آمدند و برنامه اجرا کرده. یه سری اجرا ها رقص بود و یه سری ها هم آواز بود. برام جالب بود که رقص های مدرنشون همه مثل این رقص های کامپیوتری بود و رقص های قدیمی و سنتی اشون خیلی شبیه رقص های سنتی ایران موزون بود.



اولین گروه هندی بودند و جیراج کنار دست من نشسته بود و از پرچم کشورشون و معنی بعضی شعرهایی که میخوندن رو میگفت اما بعدش کلاس داشت و زود رفت.



معلوم بود که خیلی از قبل برنامه ریزی کرده بودند و کلی زحمت کشیده بودند.



افریقایی ها از همه با حال تر بودند اما حیف که آخرش برنده نشدند. فکر نمیکردم افریقایی ها اینقدر جالب باشن.










من فهمیدم که همه اونایی که فکر میکردم هندی هستن همچینم هندی نیستن و کشورهایی مثل سریلانکا و ... هم خیلی توی دانشگاه ما هستن. 



آخرش هم به گروه هایی که برنده شدند.



وسط جشن داشتم فکر میکردم اگر ما قرار بود یه گروهی تشکیل بدیم چطوری بودیم. چه لباسایی باید میپوشیدیم؟ با لباس محلی میرفتیم یا مثلا چفیه مینداختیم! واقعا چه شکلی از جامعه ما نشوندهنده کشور ما هست. بعد فکر کردم اگر اینطوری بود هند که کشور 72 ملته که باید اوضاعش خیلی خراب تر باشه. اما حداقل اونا اینقدر اهمیت میدن که تیم تشکیل بدن و ملیتشون رو به همه معرفی کنن.



شب بعد از این برنامه یه برنامه رقص گذاشته بودند که بچه های کشورهای مختلف بیان با هم برقصن و رقص کشور خودشونو به بقیه یاد بدن. منم رفتم بعد از مدتها یه پیتزای مجانی بخورم. آخرین قاچ پیتزاشون هم رسید به من. دیدم به جای اینکه به هم یاد بدن هر کسی داره با بچه های کشور خودش میرقصه دیگه برگشتم دفترم.


پاتو از ایران که میذاری بیرون یواش یواش یه چیزایی میفهمی که فهم خیلی دردناکه. یکیش اینه که چقدر فرهنگ کشورت بهت چسبیده. حالا یه چیز خوبی ازش بهت چسبیده باشه مشکلی نیست اما چیزی که غلط باشه چقدر آزاردهنده است که بخوای بفهمی و چقدر تمرین میخواد که کم کم بذاریش کنار. مثل چرکی که سالها بهت چسبیده باشه آموزه های غلط فرهنگیت همینطوری باهات هست و هر چی میشوری باز لکه هاش باهات هستن.


من همیشه آدمی بودم که سعی کردم اخلاق درستی داشته باشم و کلی کتاب و مطلب خوندم که سعی کنم خودمو بسازم اونطوری که بتونم لایق اسم "انسان" بودن باشم. باز همینطور که میگذره میبینم که کلی اشکال و ایراد در خودم پیدا میشه. یادش بخیر اون روزا که سعدی میخوندم و چقدر لذت بخش بود. اون زمان فکر میکردم که چطوری میشه یکی خودشو ایرانی بودنه و یکبار هم بوستان و گلستان رو نخونده باشه و بهش عمل نکرده باشه و یا اینکه چطوری میشه که یکی که سعدی رو خونده مزین به اخلاق پسندیده نشده باشه. اما امروز میبینم که سعدی تازه اولش بوده و هنوز آدم باید کلی کار کنه تا برسه به اون سطح از اخلاق برسه که میخواد.



چند وقت پیش داشتم توی یکی از سایت ها میخوندم که امواج تلویزیون مخصوصا موقع آگهی ها روی اعصاب تاثیر داره. یه دفعه یادم افتاد که آقای صمدی آملی هم همچین حرفی زده بود و یادم افتاد که منم یه مطلبی نوشته بودم در موردش نوشته بودم. بعد یادم افتاد به مطلبی که در مورد قضاوت کردن نوشته بودم و فهمیدم که اون موقع که هنوز اینو نمیدونستم در مورد دیگران چقدر راحت قضاوت میکردم. سریع برگشتم ببینم توی وبلاگم چی نوشتم. اولش خوشحال شدم که چیزی در مورد اون حرف نیست و استدلال هایی که در مورد بعضی حرفاشون نوشته بودم منطقی هستن. اما بعدش ناراحت شدم که توی ذهنم این چند تا حرف رو تعمیم داده بودم به کل شخصیت این آقا که کار بسیار اشتباهی بوده. بعد بیشتر ناراحت شدم که چقدر فرهنگ اشتباه جامعه ای که توش زندگی میکنم بهم چسبیده بوده.


چند وقت پیش سر کلاس استادمون میگفت که هر تیمی باید کار تیم های دیگه رو قضاوت کنه و امتیاز بده تا ببینیم کدوم تیم بهتر کار کرده. دقت کنید که باید "کار تیم" ها رو قضاوت کنید نه "خود تیم ها" همیشه باید کار دیگران رو قضاوت کرد نه خودشونو. یادم آمد مشابه این حرف رو هم روزای اول توی جلسات معارفه بهمون گفتن که اگر دانشجویی سر کلاس تقلب کرد شما حق ندارید محکومش کنید. اون کاری که کرده بد بوده که قانون داریم در موردش, نه اینکه اون آدم, آدم بدی هست که شخصیتشو زیر سئوال ببرید. در هیچ شرایطی نباید به دانشجویی بی احترامی کنید. اون موقع فکر میکردم اینکه معلومه خب. اما چقدر طول کشید تا فهمیدم که همچینم معلوم نبوده. فرهنگ ما عادتمون داده که مدام در مورد دیگران قضاوت کنیم (و نه کارهاشون) و حتی منم که با فاصله از اون فرهنگ زندگی کردم و در مورد هر کاری که میخواستم کنم فکر میکردم بازم یه چیزایی بهم چسبیده که خودمم خبر ندارم.

چند وقت پیش داشتم با منصور حرف میزدم.


- سلام مهندس. سال نو ات مبارک چه خبرا؟

- سلام دکتر. سال نو شما هم مبارک. هیچی سلامتی. شما چه خبر؟

- ما هم هیچی درس و مشق و ... آخر این ترم امتحان جامع دارم موندم چکارش کنم. کلی هم پروژه و تکلیف ریخته سرم. شما چه خبر؟ کار ریسرچت چطوری پیش میره؟

- کار ریسرچم خیلی خوب شده. این مدت خیلی پیشرفت کردم. دستتم درد نکنه خیلی کمک کردی. این مدت خودمم کلی یاد گرفتم و دیگه راه افتادم.

- به سلامتی. استادت چطوریه؟

- استادم خیلی خوش اخلاق نیست اما راضی ام. فیلد کاریشو خیلی دوست دارم و کم کم دارم پیشرفت میکنم. تو چه خبر؟ ازدواج نکردی؟

- ازدواج؟؟؟ نه بابا. موندم امتحانامو چکار کنم. کلی کار سرم ریخته. نه تابستون کار گیر آوردم و نه برای ریسرچ هنوز میدونم میخوام چکار کنم. تو چی؟

- منم هیچی. اصلا آدم مناسبی پیدا نمیشه.

- تو که داشتی با اون دختره ازدواج میکردی؟ اون چی شد؟

- هیچی بابا. داشت برای من فیلم بازی میکرد. چند بار روانشناسی ای تستش کردم, دروغ میگفت. ولش کردم. دوستم دوست دختر امریکایی داره, نمیدونی چقدر خوبه دختره. حداقل اینوری ها همینی هستن که نشون میدن. ایرانی ها یه جوری هستن و خودشونو یه جور دیگه نشون میدن. اون دختره هم همینطوری بود.

.....


تلفن که تموم شد داشتم فکر میکردم شاید بد نباشه بعضی وقتا یادم بیاد که از کجا آمدم. جایی که هیچ کسی خودش نبود. هر کسی یه تصویری خیالی از تجسمات خوشایندهای دیگران بود. کسی هم که میخواست خودش باشه عجیب غریب و محکوم حساب میشد و سزاوار سرزنش. جامعه ای که ریا توش ارزش شده بود و... 

کاشکی یه روزی بیاد که هیچ کسی مجبور نباشه به هیچ دلیلی یکی دیگه باشه و هر کسی خودش باشه. و هر کسی هم که خودش بد هست بفهمه و خودشو اصلاح کنه و خوب بشه.