زیر آسمان خدا

این وبلاگ داستان یک پسر ایرانیه که تصمیم گرفت بره امریکا و برای این کار دو سال اپلای کرد تا بالاخره پذیرش گرفت و ...

زیر آسمان خدا

این وبلاگ داستان یک پسر ایرانیه که تصمیم گرفت بره امریکا و برای این کار دو سال اپلای کرد تا بالاخره پذیرش گرفت و ...

روز نهم - دانشگاه نیست که پارک ملته!

میخواستم بخوابم گفتم اول اینو بذارم که دست خالی برنگردید. یه بارم نوشتم که پاک شد باز دوباره باید بنویسم اما دیگه خلاصه تر مینویسم.

از سوشیال سکیوریتی که آمدیم دیدم یه جایی از دانشگاه برنامه است. منم رفتم. پیتزاهاش تمام شده بود اما به من ذرت رسید.  

 

  یه جایی هم بچه ها وایساده بودند و با تیماک عکس میگرفتن. همونجا عکس میگرفت و پرینت میکرد میداد دست بچه ها. منم وایسادم یه عکس گرفتم. توی صف متوجه شدم که چقدر این غیرامریکایی ها توی صف وایسادن بی ملاحظه هستن. یکیشون هی به من میخورد و اعصابم دیگه به هم ریخته بود. بعدشم که نوبت من شد چند تاشون از اونور آمدند ریختن وسط گود و همینطوری به عکس گرفتن. نیم ساعت طول کشید. نوبت عکس گرفتن من تا دوربین آماده بشه یه کم تیماک مسخره بازی درآورد و کلی خندیدیم.


بعد وایسادم توی صف بستنی و پشمک. اولش فکر میکردم عجب بستنی باحالی باید باشه که روش شربت هم میریزن. اما بعدش که خوردم دیدم بدترین بستنی عمرمو خوردم. یخ خالی رو یه شربت بی مزه که اصلا هم شیرین نبود روش میریختن. آخه کی یخ میخوره جای بستنی؟ اما پشمکش بد نبود. 

  

 

  

 

امروز برای اولین بار یه قیافه عجیب غریب هم دیدم. یه دختری که موهاشو رنگارنگ کرده بود و چند جای صورتش رو هم سوراخ کرده بود (سمت چپ ترین آدم توی عکس پایین). نمیدونم چرا همچین کاری میکنن. در هر صورت از این عجیب غریب ها توی دانشگاه خیلی کم هستن. یا من نمیبینم. 

  

وسیله های بازی ای هم که گذاشته بودند رو اصلا استفاده نکردم. نمیدونم شاید فکر میکردم که سنم بیشتر از اونیه که بخوام با این بچه ها بازی کنم. شایدم به خاطر لباس هام بود. آخه کی با شلوار پیرهن میره بازی میکنه؟ اینجا همه بچه ها با لباس راحتی هستند. وسیله ها هم جالب بود که همه بادی بودند و معلوم بود میان پهن میکنن و یه مدت کوتاهی بچه ها بازی میکنن و بعد جمعش میکنن. در هر صورت بهم خوش گذشت.
 

  

 

منصور یه حرف جالبی میزنه. میگه انگاری آمدیم وسط پارک ملت داریم زندگی میکنیم. همه جا چمن کاشتن و درخت هست. هم شهر هم خونه هم دانشگاه. امروزم که دانشگاه هم دیگه به معنای واقعی پارک ملت شده بود. 

 

روز نهم - در دفتر سوشیال سکیوریتی

ما که رسیدیم دفتر سوشیال سکیوریتی خیلی خیلی خلوت بود. اکثر باجه هاش هم تعطیل بودند. پلیس اونجا یه مرد سیاهپوست درشت هیکلی بود. بعد فرم های مربوطه رو گرفتیم و پر کردیم و بچه ها یک به یک رفتند و مدارکشونو دادند. من یه عکس گرفتم اما بعدش که روی دیوار رو خوندم فهمیدم که اینجا عکس گرفتن ممنوع بوده برای همین من دیگه عکس نگرفتم. 

 

مدارکی که میخواستن:  

پاسپورت 

I-20 

I-94  

دو تا فرم تایید کار از دانشگاه 

  

 

یه یک ربعی که گذشت کم کم شلوغ شد. چیزی که جالب بود شماره ها حروف انگلیسی هم داشتن. مثلا Z394. آدمایی که می آمدند اکثرا سیاهپوست بودند و به نظر نمیامد که تحصیل کرده هم باشن. بعضی وقتا به خودم میگفتم ببین اینا امریکایی های آینده هستند. توی ایران هزار تا آدم تحصیل کرده داریم که لیاقتشون خیلی بیشتر از موقعیتیه که دارن. تلویزیون روی دیوار داشت یه اطلاعاتی در مورد سوشیال سکیوریتی و نحوه اپلای کردن براش میداد. ظاهرا جدیدا میشه که از طریق سایتش هم اپلای کرد اما احتمالا شامل ما نمیشده که دانشگاه برامون همچین سفری گذاشته. یک ربع بعد تعداد باجه هایی که کار میکرد زیاد شد و کارها تسریع شد. نوبت من که شد ازم آدرس و مشخصاتم رو باز پرسید. بازم توی شنیداری ها مشکل داشتم اما خیلی جدی نبود. بعدش مامور اونجا یه برگه بهم داد که رسید تحویل مدارک بود و گفت تا دو هفته دیگه کارتت میرسه دستت. بعد از اینکه یک یک بچه ها مدارک رو تحویل دادند برگشتیم دانشگاه. جالب بود که 40-50 نفری که ما از دانشگاه رفته بودیم در کمتر از یک ساعت و نیم همه کارهاش انجام شد. سه تا باجه فقط گذاشته بودند برای ما. در همین فاصله هم حداقل 30 نفر دیگه کارشون توی باجه های دیگه انجام شد. البته خب فقط میخواستن مدارک رو بگیرن و یه بررسی ساده کنن. کار خاصی هم نداشتن.

روز نهم - رفتن به دفتر سوشیال سکیوریتی

از طرف دانشگاه یه برنامه گذاشته بودند که اونایی که میخوان سوشیال سکیوریتی بگیرن رو ببرن و بیارن. منم پریروزش ثبت نام کرده بودم که امروز با بچه ها برم. آخه خیلی راه بود و منم هنوز کارت اتوبوسم آماده نشده بود. این شماره رو هم زودتر لازم داشتم که حقوقم سر وقت واریز بشه. همچنین برای کارت اعتباری هر چی زودتر این شماره رو داشته باشید میشه زودتر حساب باز کرد و تاریخچه اعتباری توی بانک درست کرد. 

 

صبح خیلی دیر بیدار شدم و برای همین خیلی خیلی عجله ای خودمو رسوندم دانشگاه. وقتی که رسیدم هنوز اتوبوس مسافر نزده بود. دقیقا سر وقت رسیده بودم. بعدش سوار اتوبوس شدیم. اون خانم مهربونه آمد و مدارکمونو چک کرد. یه چند نفری هم که ثبت نام نکرده بودند رو ازشون عذرخواهی کرد. جالبه که نه اتوبوس جای بیشتری داشت و نه اونایی که ثبت نام کرده بودند التماس کردند که خانم تو رو خدا ما رو هم ببر!  

 

 

 

  

توی راه که میرفتیم بازم جاهای جدیدی از شهر رو دیدم. وای خدا چقدر اینجا بزرگه. خیابونا همه بزرگ و چند بانده و بدون ترافیک های عجیب و غریب تهران. همه چیز هم تمیز بود. از ساختمان های بلند هیچ خبری نبود. چند تا ساختمون اون دور دورا بلند بودند که downtown شهر به حساب می آمدند. همینطوری که اتوبوس میرفت من خوب نگاه میکردم که منظره ای رو از دست ندم. تا اینکه بلاخره رسیدیم به دفتر سوشیال سکیوریتی. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سرزمین سخن

یه برنامه هست برای کودکان نابینا که کتاب های صوتی براشون درست بشه. من که صدام خوب نیست و وقتشو هم ندارم. ولی اگر کسی صدای خوبی داره میتونه صداشو ضبط کنه و بفرسته. بعدش ظاهرا بررسی میکنن و از کسانی که موفق بشن میخوان که بیان و ضبط استدیویی داشته باشن.   

 

http://123zabt.ir/

ایده اشون یه اشتباهی داره که باید به صورت Social Networki فکر میکردن که یه سری کتاب رو بذارن و بخوان که دیگران (حالا هر کسی) بیاد ضبط کنه. نشون بده که کی داره روی چه کتابی کار میکنه و اینکه اینطوری از هر کتاب چند تا صدا میشد داشت و هر کسی مطابق سلیقه خودش صداشو انتخاب میکرد. میشد اونایی که صدای بی کیفیتی هم ظبط کرده باشن رتبه کمتر بگیرن و دیگه انتخاب نشن. 

   

(تصحیح: لینک سایت فراموش شده بود که اضافه شد)

روز هشتم - دیسکوی ساکت

به جاش نیم ساعت بعد رفتم برای Silent Disco. یه صف خیلی خیلی طولانی درست شده بود. ظاهرا متقاضی این برنامه ها بیشتر بود. سالنی هم که اختصاص داده بودند خیلی خیلی بزرگ بود. من خیلی دلم میخواست که تجربه کنم که این برنامه اشون چطوری هست. توی صف ایستادم و باز آدمای رنگارنگ رو تماشا کردم تا رسیدم داخل.  

 

  

 

به هر کسی یه هدفن میدادند که توش آهنگ پخش میشد و مسئول پخشش هم همون DJ ای بود که اون وسط ایستاده بود. سالن پر بود از بچه هایی که داشتن کنار همدیگه میرقصیدند اما صدایی که میامد فقط صدای هیاهوی بچه ها بود و هیچ صدایی از آهنگ نبود. تجربه خیلی جالبی بود. من هیچوقت نمیتونم با این آهنگ های سر سام آور ارتباط برقرار کنم اما یه جاهاییشو که گوش میدادم مثلا میگفت : "I want to see your hands up" و همه دستاشونو بالا میکردند و میرقصیدند. به نظرم هیچ کدومشونم رقص بلد نبودند و همینطوری آمده بودند که خوشونو تکون بدن ورزشی کرده باشن!

  

 

 

  

 

تیماک هم آمده بود شیطونی کنه. کلا هر جا که جایی برای شیطونی کردن باشه سر و کله تیماک هم پیدا میشه. 

 

 

نکته جالب این بود که هیچ دو نفری رو نمیدیدم که با هم دیگه برقصن و به نظر میآمد که هر کسی داره برای خودش بالا و پایین میپره. گوشی رو که در میاوردی فقط صدای کفش و بعضی وقتا هیاهوی بچه ها رو میشنیدی. در کل اگر گوشی رو نمیذاشتی نمیفهمیدی که اینا چرا دارن اینجوری بالا و پایین میپرن. شاید بدم نمیآمد منم یه کم بالا و پایین بپرم اما شاید سنم دیگه برای این کارها گذشته باشه و یا شاید خیلی خیلی بیگانه ام با این جور فرهنگ. شاید من هیچوقت نمیتونم از همچین برنامه هایی لذت ببرم.  یه کم که گذشت من گوشیمو در آوردم و فقط داشتم بچه ها رو نگاه میکردم که چطوری میتونن شادی کنن. دیری نگذشت که از عکس گرفتن هم خسته شدم و برگشتم خونه.