بالاخره این هفته کتاب 1100 رو هم تموم کردم. با وجود اینکه هنوز یه 150-200 تا لغت از 920 تا لغتش از ذهنم میپره و مدام باید مرورشون کنم اما میشه گفت که بد نبوده. تا حالا 500 تای کاپلان و 1100 رو خوندم. شرط عقله که آدم چند قدمی که بر میداره چک کنه که درست داره میره یا نه.
برای همین برای اینکه ببینم چقدر پیشرفت داشتم یه امتحان وربال تستی از خودم گرفتم (بدون محدودیت زمانی) نتیجه اش خیلی جالب بود. فکر میکنید چند؟ باور میکنید اگر بگم 420 شدم؟ خودم که باورم نشد. تازه با اونایی که شانسی زدم به 480 رسیدم! به نظرم خیلی خوب بود. البته انتظار ندارم امتحان اصلی هم شانس بیارم و اینطوری نمره بگیرم اما فهمیدم که راه رو دارم درست میرم.
خیلی لغت هاش برام روشن شده بود. بعضی تست ها رو میشد با دونستن 3-4 تا لغتش هم زد. بعد لغت هایی رو که نمیدونستم توی 3500 بارونز یه نگاهی انداختم دیدم که اکثرش توی 3500 هست. این یعنی اگر بتونم 3500 رو هم بخونم مطمئنا نمره ای رو که میخوام میتونم بگیرم.
البته بعدا یه جورایی فکر کردم که کاشکی از اول همون 3500 رو خونده بودم چون فکر میکنم 1100 یه سری لغت به درد نخور برای GRE هم توش بود که البته بعد از اینکه 3500 رو بخونم میتونم نظر قطعی بدم.
برای برگشتن مشهد از جاده شمال برگشتیم که مثل رفتنی گرما زده نشیم. شاید بارها از این جاده رد شده باشیم اما هیچ وقت من اینطور دقت نمی کردم.

(دوربین موبایلم هم دیگه از رده خارجه! باید یه موبایل دیگه بخرم.)
کلا چند وقتی هست که به چیزایی که اینجا داریم خیلی توجه میکنم. شاید برای اینکه اگر رفتنی شدم بدونم دلم برای چه چیزایی تنگ میشه. من بعضی کشورهای اروپایی رو رفتم اما باور کنید هیچ جایی به زیبایی شمال ایران ندیدم. حتی اتریش که واقعا کشور زیبایی هست بازم پیش شمال کم میاره!

این سفر البته طولانی ترین سفر عمرم تا حالا شد. نزدیک 21 ساعت و نیم توی راه بودیم. جاده خیلی شلوغ بود و چند جایی هم تصادف شده بود و خلاصه بسیار طول کشید که رسیدیم.
امام رضا یه حال و هوایی دیگه داره. نمیدونم چطوری بگم از در صحن که وارد میشی چند قدمی که جلو میری حال و هوا کلا عوض میشه. انگار به یه جای آرامش بخشی رسیدی و احساس خوبی بهت دست میده. امسال چند بار که رفتیم حرم اینو امتحان کردم. واقعا همینطوریه. اذن دخول رو میخونم. زیبا و متین نوشته شده. آهسته آهسته به سمت حرم حرکت میکنم. توی راه انواع و اقسام آدما رو میشه دید. یکی پیره یکی جوان یکی قیافه اش عین جهنمی هاست و یکی آرامش بهشت رو داره. شادابی و بازیگوشی بچه ها فضای حرم رو دلنشین کرده. به در مسجد گوهرشاد که نزدیک میشم عده ای دارن درها رو میبوسن. با خودم فکر میکنم "به یزدان اگر ما خرد داشتیم, کجا این سرانجام بد داشتیم" از خودم میپرسم چرا اینطوری میکنن؟ اما جوابی برای این سئوال پیدا نمی کنم.

به راهم ادامه میدم. دیگه رسیدم نزدیک در حرم که میرسم عده ای دم در به سجده میفتن. به کی سجده میکنند؟ شاید بعضی ها حق دارند بگن ما بت پرست باشیم اگرنه کجا به کسی اجازه دادن به غیر خدا سجده کنه؟ شایدم یه دلیلی دارن اما من به ذهن نمیرسه. هرچند که اون بعضی ها هم نمیفهمن "هرگز نمیرد کسی که دلش زنده شد به عشق" یعنی چه و فکر میکنن که کسی که بمیره دیگه تمومه! توی این فکرا هستم که طرف از سجده بلند میشه و کمرشو سفت میکنه و شروع میکنه به هل دادن جمعیت تا برسه به ضریح. اما من همونجا می ایستم و دعا میکنم:
"خدایا امسال آمدم پیش بنده مخلصت. جایی که بسیاری از انسان های مومن ات میان و حاجت میگیرن. به احترام این بنده مومن ات که بدنش زیر این ضریح دفن شده است و روحش زنده و شهید است حاجت های منو هم بده. امسال چیزی برای خود خودم نمیخوام, نمیگم میخوام دانشگاه قبول بشم یا ... اما برای دیگران خیلی چیزا میخوام. اول از همه زندانی هایی که به ناحق توی زندان هستن رو آزاد کن. دلم میگیره وقتی میبینم من آزادم و کسی برای گرفتن حق من توی زندان باشه. بعد به همه ما فهم و شعور بده تا اونطور که بایدو شاید بفهمیم و بندگی تو رو کنیم."
نگاهم رو بر میگردونم به سمت ضریح. عده ای چسبیدن به ضریح و ول نمی کنن و عده ای دیگه انگار مسابقه رسیدن به ضریحه. آرام وارد جمعیت میشم. سعی می کنم به کسی برخورد نکنم اما دیگران به من برخورد میکنن. با خودم فکر میکنم کاشکی یه حرکت روان بود که مردم همینطور از کنار ضریح رد میشدن و میرفتن تا اونایی هم که میخوان پولی چیزی بندازن یا از نزدیک ببینن هم بتونن. دیگه رسیدم کنار ضریح. دستم رو دراز میکنم اما دور تر از اونی هستم که دستم برسه به ضریح. یه آن با خودم فکر میکنم اصلا برای چی باید دستم برسه به ضریح؟ جوابی پیدا نمیکنم و منصرف میشم. نزدیک در خروج مردم عقب عقب بر میگردن و بعضا پای اونایی که اونجا ایستادن و دعا میخونن هم له میشه. با خودم میگم تا وقتی که برای هر کاری که میکنیم قبلش فکر نکنیم, شاید لیاقتمون همین چیزی باشه که هست.
از در میام بیرون و توی مسجد قرآن میخونم و بعد برای همه دعا میکنم. اول همه فامیل و بعد همه کسانی که به نوعی منو میشناسن و بعد برای همه. سر از دعا که بر میدارم ساعت پاسی از شب گذشته و به خودم میگم چه زود گذشت و چقدر لذت بخش بود. چقدر خوبه که حتی بنده گناهکاری مثل من هم میتونه ساعتی از این لذت ها بی بهره نباشه. خدا کنه که هیچ وقت توفیق عبادت از ما گرفته نشه.
این روزا خیلی دلتنگ میشم. از صبح تا شب دارم کار میکنم و وقتی کار نمیکنم دارم درس میخونم. دیگه وقتی برای خدا نمونده. نماز شب ها هم دیگه یا اینقدر خسته ام که نمیفهمم چی خوندم و یا اینکه اصلا قضا میشه.
امروز وقتی اون خبر رو شنیدم خیلی دلگیر شدم. آخه این چطور دنیایی هست که این همه ظلم و ستم توشه. کی خلاص میشیم؟ کی میخواهیم فهم و شعور پیدا کنیم؟ چطور میشه دختری رو توی مراسم ختم پدرش بکشن؟
چند روزی میرم مشهد پیش امام رضا شاید اون جوابی برای درد های ما داشته باشه.
توی منابع وربال یه چیز مهم از قلم افتاده بود که اینجا مینویسم.
بچه هایی که میخوان GRE شرکت کنن باید بدونن که بهترین کتاب برای آماده شدن برای این امتحان کتاب BigBook هست. کتابی که نمونه سئوالات سالهای قبل رو داره و سطحش تقریبا هم سطح امتحان اصلی هست. بنابراین غیر از اینکه لغت حفظ میکنید و ریاضی تمرین میکنید حتما باید یه وقتی جداگانه برای این کتاب داشته باشید. البته چون خیلی بزرگه شاید آدم نرسه که همشو بخونه اما مطمئن باشید که خوندن 4-5 سری از امتحان های این کتاب واجب واجبه.
برای اطلاعات بیشتر به سایت اپلای مراجعه کنید.