با یکی از ایرانی های اینجا صحبت میکردم که من که میآمدم گفتم فوقش چهار تا خیابون اونطرف تر خونه میگیرم بعد با تاکسی میام و میرم اما انگار اینجا اصلا تاکسی نیست.
گفت اینجا فقط تاکسی ها مثل تاکسی تلفنی های ایران هستن و خیلی خیلی گرون هستن. هیچ کسی هم نیست که کسی رو کنار خیابون سوار کنه. البته چون ماشین خیلی ارزونه همه ماشین دارن و کسی نیازی به تاکسی پیدا نمیکنه. مشتری اتوبوس هم دانشجوهای بدون ماشین و افراد خیلی سالمند هستن.
بالاخره زمان به سر رسید و هوا هم کم کم داشت تاریک میشد و باید بر میگشتیم.

این ساعته هم توی شب خیلی قشنگ شده بود.
هنوز پشیمون نشدی؟
جواد گفت هنوزم از آمدن به امریکا پشیمون نشدی؟ من خیلی تعجب کردم گفتم برای چی؟ گفت که میبینی که چقدر مسخره است. هیچ چیز به درد بخوری توش نیست. من که خیلی خورد توی ذوقم و خیلی پشیمونم که آمدم اینجا. اینم مثلا نمایشگاه بود. گفتم یه جورایی شبیه نمایشگاه کتاب ایران بود. گفت نمایشگاه کتاب؟؟؟ نه بابا مثل جمعه بازار شهرستان ما بود. اصلا نمیشد اسمشو بذاری نمایشگاه که. به نظر من که جمعه بازار شهرستان ما از اینجا بهتر بود.
با خودم فکر کردم من وقتی میخواستم بیام اینجا به تنها چیزایی که فکر نمیکردم همین چیزا بود که برای تو مسخره است و زده توی ذوقت. من اگر توی ایران آینده ای برای خودم میدیدم, اگر میدونستم که اونجا میتونم درست زندگی کنم و وقت کافی برای عبادت و زندگی ام داشته باشم شاید هیچوقت نمیامدم امریکا. اما حالا که آمدم هدفم خیلی فرق میکنه با اینکه بخوام توی یه جامعه فوق بشری زندگی کنم که حالا اینجا اینطوری نباشه و بخوره توی ذوقم. تازه یه جورایی سورپرایز شدم از اینکه اینجا چقدر مردم منطقی برخورد میکنن و چقدر احترام و ارزش های انسانی اینجا اینقدر مهم هستن. به قول منصور اینا از خر مذهبی ها ما مذهبی تر هستن.
اینجا هر کسی میاد یه جورایی میگه عشق امریکا داشته و همه رو هم جمع میبنده با خودش. مثلا میگه حالا هممون آمدیم اینجا عشق امریکا بودیم دیگه. من اصلا درکشون نمیکنم. به نظر من ذهنیت هر کسی خیلی تاثیر داره توی احساسش. مثلا جواد با عشق امریکا آمده و چون فاند نداره باید کلی از جیب خودش خرج کنه و حالا میبینه که این همه خرج ارزششو نداشته و شاید برای خودش یه زندگی مافوق بشری رو توی امریکا تصور میکرده و حالا آمده و دیده اینجا زندگی خیلی هم معمولیه. مثلا من میگم چه جای قشنگی اون میگه چقدر مسخره است. با خودم فکرکردم من که جمعه بازار شهرستان اونا رو نرفتم شاید واقعا یه چیزی اونجا دیده که اینجا نیست. آدم هم میتونه هر چیزی رو که میبینه خوب ببینه و هم بد. منصور میگفت اگر جواد هم مثل تو فاند گرفته بود شاید خیلی بیشتر بهش خوش میگذشت. منم گفتم شاید.
حدود بیست دقیقه بیشتر نمونده بود که باید بر میگشتیم. جواد گفت مسیر برگشت از این طرفه چون از اینجا آمدیم. منم گفتم نه باید از اون طرف بریم و هدایتش کردم که اون یکی نمایشگاه ماشین رو هم ببینیم. آخه بهش گفته بودم که بریم این یکی رو هم ببینیم گفته بود ماشین ماشینه دیگه همینا رو دیدیم دیگه بسه. خلاصه برای چند دقیقه ای هم رفتیم اون یکی نمایشگاه ماشین رو هم ببینیم. این یکی بیشتر شرکت های امریکایی بودند.


برای اولین بار فهمیدم که این کوروت و کامارو فقط 2 تا در دارن. یه کم پشیمون شدم که بخوام بخرم. حالا تا منو و تیلور خانم هستیم برامون کافیه اما فکر نکنم برای بعدا جواب بده ها :)

از ترن هوایی که آمدیم نم نم بارون شروع شد. منم از خدا خواسته به جواد گفتم بارون داره میگیره بیا از توی این سالنه بریم که بارون نخوریم. توی سالن هم باز یه سری چیزای دیگه برای نمایش گذاشته بودند.
یه جایی بود صنایع دستی و چیزای مربوط به تگزاس قدیم رو گذاشته بودند. من خیلی دوست داشتم که ببینم. اما جواد میگفت اینا هم دیدن داره توی ایران خودمون هزار تا ازین بهتراشم هست.

یه قسمت هم نقاشی بود.
نمایشگاه رو گشتیم اما بارون خیلی شدید شده بود. این شد که یه نیم ساعتی همونجا نشستیم تا بالاخره بارون آرامتر شد و تونستیم بیاییم بیرون.
گفتیم حیفه که تا اینجا آمدیم هیچ وسیله ای سوار نشیم و برگردیم. برای همین بازم رفتیم توی شهر بازی که یه وسیله ای پیدا کنیم که سوار بشیم.
همه جا پر از سر و صدا بود. من اصلا جاهایی که این همه صدا داره رو دوست ندارم اما خب چاره ای هم نبود.

همینطوری که میرفتیم رسیدیم به ترن هوایی. جواد گفت اگر پایه ای من پایه ام اینو سوار شیم. منم گفتم باشه. بلیتش 5 دلار بود. رفتیم کوپن خریدیم و سوار شدیم.

سرعت و هیجانش خیلی با حال بود. وسطاش که بودیم من یه دفعه حس کردم جواد پرت شد پایین بس که سریع می رفت. حتی نتونستم دیگه یه عکس هم بگیرم. فقط دستامو گرفته بودم به میله که پرت نشم.
از ترن هوایی که پیاده شدیم جواد حسابی ترسیده بود. میگفت وای این چه وحشتناک بود اصلا فکرشو نمیکردم اینطوری باشه. ولی به نظر من که وحشتناک نبود خیلی هم باحال بود.