این روزا شدیدا درگیر درس ها هستم. فقط علی الحساب بگم که دو هفته پیش کوییز دادم, هفته پیش امتحان میان ترم دادم. این هفته پس فردا دوباره کوییز دارم, هفته بعد بازم میان ترم دارم. یعنی میشه یک ماه که من هر هفته حداقل یه امتحان داشتم. کوییز هم که کوییز نیست یه امتحان کامله. کلا اون جلسه رو امتحان میگیره. این هفته هم یه سری باید تمرین تحویل بدم و هفته دیگه هم یه سری دیگه. بعد یه سری برگه این هفته صحیح کردم. هفته بعد هم یه سری برگه دیگه میاد. کل تعطیلات این دو روز هم داشتم برگه صحیح میکردم و بعد امروز هم امتحانم رو میخوندم. هنوزم تموم نشده اما دیگه خیلی شبی خسته بودم گفتم یه کم بنویسم.
اون میان ترمه که خراب شده بود به خیر گذشت. رفتم به استاده گفتم که برگه منو میبینی خیلی سورپرایز نشو. و داستان ساعت 2 و 50 و 2 و 15 رو بهش گفتم! و گفتم اون سئوالا رو چرا خراب نوشتم و گفت نه اونقدرها هم بد نبوده. قسمت اولشو که خیلی خوب نوشته بودی. بعد که برگه ها رو داد همه امتحان رو خراب کرده بودند! نمره ها رو خیلی خیلی دست بالا نمره داده بود که نمره بچه ها بهتر بشه. میگفت امتحان به نظر خودم سخت بوده, احتمالا به نظر شما خیلی خیلی سخت بوده. با این حال من از 100 شدم 93 که بد نیست. البته اگر خودم تصحیح میکردم بالای 70 نمیگرفتم. چون من خودم میدونم اشکالاتم کجاست اما اون حتی با اینکه توضیح بهش دادم که اینجا رو درست ننوشتم بازم نمره امو کم نکرده بود. این درس رو من تا حالا دوبار پاس کردم! اینکه 100 نگیرم خیلی ضایع است اما سر کلاس تشویقم هم کرد که خوب نوشتم! خدا رو شکر به خیر گذشت.
این مدت با چند تا هندی هم سر و کار داشتم. یکیشون اسم منو توی یه تیم برای یه مسابقه ای دو هفته آینده توی شرکت اریکسون نوشت. من گفتم فقط میتونم بهتون ایده بدم. اونم گفت باشه. دیروز رفتم پیششون و سه ساعتی وقتم تلف شد و حتی نمیدونستم موضوع چی هست. یادم باشه در مورد این هندیه و این جلسه هم یه چیزایی بعدا بنویسم.
اون شب که رفته بودم فروشگاه خرید کنم, توی فروشگاه تبلیغ آلبوم جدید تیلور خانم رو گذاشته بود که نگاه کردم. با خودم فکر کردم برای چی موهاشو اینقدر صاف کرده من خوشم نمیاد, بعد گفتم خب حتما یکی دیگه خوشش میاد 

بعد یه کم اون طرف تر یه قفسه بود که فقط کارهای تیلور خانم بود. یه نگاهی کردم دیدم هیچ کس دیگه ای توی این فروشگاه یه قفسه کامل نداره. چشمم خورد به عطرش یه کم زدم ببینم چطوریه. یه بوی خیلی عجیبی داشت. من اصلا از عطرهای گرم خوشم نمیاد اما بوش یه جورایی بوی خوراکی میداد. هر بار که بو میکردم انگاری یه چیزی توش کم بود و میخواستم دوباره بو کنم ببینم چی کمه. یادم آمد ایران که بودم پارسالا دلم میخواست ببینم چه بویی میده این عطره.

بعد با ناراحتی از کنار اون قفسه رفتم کنار. با خودم فکر میکردم ای بابا قرار نبود که این همه معروف بشی اونم توی این زمان کم. اون موقع ها که اصلا هیچ کسی تو رو نمیشناخت که. بعدم چقدر عوض شدی. بعضی وقتا فکر میکنم شاید دیگه نتونم اصلا با همچین آدمی کنار بیام. در ضمن این آلبومت هم از قبلیه بدتره. قبلیه هم از قبلیه بدتره.
فرداش تا شب همینطوری همون یه ذره ای که زده بودم روی دستم بوش مونده بود و بو میکردم و آخرشم نفهمیدم این چه بویی هست. روز جمعه صبح که اینترنت رو چک میکردم دیدم که یکی از دوستای تیلور خانم گفته به خاطر اینکه خیلی مسافت زیادی بین اون و اون پسره هست از هم جدا شدن! البته من که چشمم آب نمیخوره راست گفته باشن و فکر کنم میخواستن از شر رسانه ها خلاص بشن اما خب از این به بعد میتونیم دوباره مثل قبل در مورد تیلور خانم بنویسیم. یه چیزایی از پارسال قول داده بودم بنویسم یادم هست هنوز. خیلی چیزا هم مونده. من نمیدونم اونایی که مطلب ندارن بنویسن چرا ندارن. من الان حداقل 40-50 تا پست میخوام بنویسم وقت نمیشه.
جمعه سر ساعتی که قرار بود سر کار اونجا باشم رفتم پیش نولا و هدیه رو بهش دادم. کیف هدیه رو که دید گفت it's so nice of you, thank you. بعد از پشت میزش بلند شد و آمد کیف رو از من گرفت. بعد دستشو آورد که بندازه پشت گردن من, من به طور ناخودآگاه خودم رو عقب کشیدم. یه دفعه حس کردم که ترسید و گفت just a hug, you... توی چشماش خوندم که حس عجیبی پیدا کرده از اینکه من اینطوری واکنش نشون دادم. با لبخند گفتم. No, No problem و یه کم آروم به من نزدیک شد و با دست چند بار پشت کمرم زد و صدای کاپشنم که خش خش میکرد هم آمد. یه کم موهاش هم رفت توی صورتم که دوست نداشتم.
بعد رفت پشت میزش دوباره. من همینطوری گیج بودم توی دلم گفتم ای بابا چه زود پسرخاله شد! اینا همیشه هر کسی هدیه میاره اینطوری هستن؟ بعد شکلات ها رو در آورد و گفت ممنونم. اون فلش عروسکی رو هم که دید گفت چقدر بانمکه. به نولا گفتم ببخشید من اینجا نمیدونستم که چی باید هدیه بدم. دیگه اینا رو گرفتم. گفت خیلی هم چیزای خوبی گرفتی. بعد یه نگاهی به اون فلشه کرد گفت همکارام هم بهم عروسک دادن بیا پشت میز من ببین. و من رفتم پیشش و پشت اون سبد هدیه ها چند عروسک کوچیک رومیزی هم بودن که ظاهرا سرخ پوست بودن و با حرکات مختلف ایستاده بودن. شاید همه رو یه نفر هدیه داده بود. بعد با تردید گفتم پس هدیه هام خوب بودن؟ بسته شکلات رو دوباره درآورد و گفت شکلات, که بهترین چیز برای دخترا همین شکلاته! یه نگاهی به مارک اش کرد و نوعش هم کرد و گفت اینم جنس خیلی خوبیه. اون فلش هم که من دوست دارم بهتر از این مربعی هاست خیلی هم بانمکه.
از پشت میزش که آمدم اینطرف گفت راستی کفش هات هم خیلی خوشکلن. من دوستشون دارم. گفتم ممنونم. بعد گفتم خب حالا در مورد کار. گفت من اون ایمیل رو دیشب هم دوباره خوندم کلی خندیدم. و با خنده گفت رئیس دپارتمان هم حتما دیشب خونده چون امروز جلسه اساتید بوده. خب امروز جلسه اساتید هست و الان همه جلسه هستن و تا بعد از ظهر هم ادامه داره و کار خاصی هم نیست. چرا ما شروع کارت رو نذاریم از هفته دیگه. منم گفتم باشه منم کلی برگه دارم که صحیح کنم. اونم گفت در این صورت حتما بذاریم هفته دیگه. بعد هم کلی تشکر کردم و آمدم بیرون.
یه فکری کردم که خوبه برای نولا یه هدیه تولد بگیرم و هم ازش تشکر کنم و هم بهش یه هدیه ای بدم. البته از هفته پیش فکرش بودم چون توی تقویم توی اتاقش زده بود که تولدش کی هست. براش کیف هدیه خریده بودم. اینجا هدیه ها رو میذارن توی کیف هایی که بهش میگن Gift Bag. شب از فروشگاه کاغذ کادو هم خریدم.
با منصور که صحبت میکردم گفتم که میخوام یکی از زعفران هایی رو که از ایران آوردم بهش بدم. بعد منصور کاملا رائ ام رو زد و گفت فکر کن یه هندی برات ادویه کاری بیاره. چه حسی داره؟ گفتم آخه زعفرون فرق میکنه. گفت به نظر من به درد نمیخوره. خلاصه تصمیم گرفتم برم از فروشگاه براش یه چیزی بگیرم.
متاسفانه یادم رفته از فروشگاه عکس بگیرم. رفتم همون فروشگاه Staples که صندلی ای که خریده بودم رو اونجا هم دوباره تست کنم. آخه کمرش ناجوره و این همه پول صندلی دادم و آخرشم باز اذیتم. دیدم نه همونجا هم کمرش ناجور بوده و من دقت نکرده بودم. بعد توی فروشگاه گشتم شاید یه خودنویسی چیزی پیدا کنم برای نولا بخرم. آخرا که دیگه میخواستم برم بیرون دیدم یه جا جعبه های شکلات و ... گذاشته. یه نگاهی کردم دیدم که انگاری رسمی باشن. آخه این فروشگاهه همه لوازم اداری بود و گفتم حتما این چیزایی که گذاشته خیلی رسمی خوب هستن. تصمیم گرفتم که از همینا بخرم. یه خودنویس خیلی خوشکل هم بود که 20 دلار بود اما به نظرم خیلی گرون آمد. یه بسته کوچیک شکلات برداشتم که 5 دلار بود. بعد فکر کردم یه دفعه بد نباشه و هدیه خیلی سبکی نباشه رفتم و یه فلش دیسک عروسکی هم براش خریدم 15 دلار. گفتم حالا این همه ما از دانشگاه پول میگیرم. 20 دلارشم باشه برای یکی از کارمنداش.
این هفته تا روز چهارشنبه اون خانمه (نولا) نیامد. قرار بود که اول نامه رو بدم اون بخونه که یه دفعه چیزی توش نباشه که مشکل درست کنه. حالا هفته پیش بهم گفته بود که نمیام اما من توی حرف هاش نفهمیده بودم. تقریبا ظهر رفتم پیشش ببینم چی میگه. رفتم تازه آمده بود. خیلی خیلی آشفته بود و به نظرم خیلی ناراحت بود. بهم گفت برو نیم ساعت دیگه بیا. من تازه آمدم سر کار و هنوز نامه اتو نخوندم و سه ساعت دیگه هم باز باید برم بیمارستان. خیلی ناراحت شدم. گفتم حتما یه مشکلی براش پیش آمده.
توی اون نیم ساعت یک برگه هم نتونستم صحیح کنم. همش داشتم فکر میکردم چرا اینقدر ناراحت بود. بعد رفتم دوباره. اما هنوز کار داشت. گفت بیرون بشین تا صدات کنم. یه یک ربعی هم بیرون نشستم. بعد صدام کرد. با ترس و لرز رفتم تو. گفتم نامه آخری ای که براتون فرستادم... گفت دیدم. قیافه اش خیلی خسته بود و مثل اینکه شب قبل هم کم خوابیده بود. یه کم هم به نظرم عصبانی و آشفته هم بود. بعد شروع کرد به خوندن نامه و یه جاهایشو از نظر انگلیسی بهتر کرد. دیگه من اونقدر زبانم خوب نبود که اونطوری جمله بندی کنم. جو خیلی سنگینی بود و من جرات نمیکردم یه کلمه حرف بزنم. بعد رسید اون قسمت که نوشته بودم هیچ ایمیلی از ایشون نگرفتم و حتی اون روز هم نرفته بودم به من ایمیل نزدن که بگن چرا نیامدی. بعد رسید به این جمله که نوشته بودم که اینکه از ایشون نامه ای هم نگرفتم حتی نگرانم هم نکرد چون همیشه ده روز فاصله میفتاد یه دفعه با صدای بلند زد زیر خنده. انگار که از اول جمله خنده اش گرفته باشه و همینطوری خودشو نگه داشته باشه که یه وقت حالا جلوی من که دانشجو هستم نخنده و دیگه نتونسته باشه خودشو کنترل کنه. با صدای بلند همینطوری میخندید و میگفت خیلی خنده داره. You are very funny! Oh my god, what a funny guy منم خنده ام گرفت. بعد گفت بذار حذفش کنیم. بعد یه فکری کرد گفت نه نمیخواد خب واقعیته دیگه! و باز خندید. دیگه تا آخر نامه رو که میخوند هر چند لحظه یکبار یاد اون جمله میفتاد و میخندید و منم خنده ام میگرفت.
نوشته بودم که این اشتباه ممکنه توی هر ارتباط ایمیلی هم پیش بیاد که حذفش کرد. ازش پرسیدم که برای چی حذف کردید؟ من میخواستم بگم که این اتفاق خیلی رایجه و ممکنه هر جایی پیش بیاد. بعد گفت که میتونی ثابت کنی؟ گفتم نه. گفت پس باید حذف بشه! میخواستم بگم که چقدر اینا توی جملاتشون دقیق هستن. توی GRE خونده بودم که باید خیلی دقیق نوشت و برای هر چیزی دلیل آورد اما نمیدونستم که توی نامه هاشون هم اینا اینقدر دقیق عمل میکنن.
خلاصه برام تصحیح کرد. بعد من ازش تشکر کردم و گفتم وقتی من آمدم به نظرم شما خیلی ناراحت بودید و ... گفت نه. امروز تولدمه برای چی ناراحت باشم. بعد اشاره کرد به سبدی که همکاراش براش هدیه آورده بودند. من گفتم آخه گفتید بیمارستان باید برم و... گفت آره به خاطر شوهرمه و... گفتم من نمیدونم ولی اگر هر مشکلی هم براتون پیش آمده امیدوارم همین هفته خبرهای خوشی بهتون برسه. اونم گفت ممنونم. یادت نره که از جمعه هم باید بیایی اینجا اون بقیه ساعات رو کار کنی. منم گفتم باشه. از دفترش که آمدم بیرون کلی برگه داشتم صحیح کنم. تا شب کلاس هامو رفتم و برگه ها رو صحیح کردم. و شب یه نگاهی دوباره به نامه کردم و برای رئیس دپارتمان فرستادم.