یکی از روش هایی که من استفاده میکنم وقتی که حس میکنم کله ام پر از فکر شده اینه که همه اون فکر ها رو مینویسم. وقتی تموم میشه. میبینم کلش مثلا شده دو صفحه. میتونم دیگه راحت پاکش کنم یا پاره اش کنم بریزم دور و بعد همه چیز تموم میشه! نامه اول رو که نوشتم کلا ذهنم خالی شد. حس کردم که دیگه هیچ چیزی نیست که بخواد اذیتم کنه. همه ماجرا به همین کوچیکی بوده. بعدم راحت پاکش کردم و از اول نوشتم.
بعد از اون ماجرا نشستم نامه رو نوشتم. یه بار بازنویسی کردم تا بالاخره متنی شد که میخواستم. اولین متنی که نوشته بودم خیلی بد بود. البته نمیخواستم که اونو بفرستم. توش هر چیزی که به ذهنم رسیده بود رو نوشته بودم. پر از قضاوت های شخصی و کلی هم جواب حرفهای اونو داده بودم. مثلا نوشته بودم:
نامه اولی
این استاده داره این حقیقت رو که این یک اشتباه غیرعمدی بوده رو نادیده میگیره در حالیکه من 4 بار توی ایمیلم گفته بودم که این فقط یه اشتباه بوده که من ایمیلشو ندیدم. حالا دو حالت بیشتر نداره. یا این استاده از عمد داره این کارو میکنه که خیلی بده و من اصلا نمیخوام راجع بهش حتی صحبت کنم. شاید مثلا به خاطر دانشجوی دکتراش همچنین تصمیمی گرفته. برای همین بهتره که دپارتمان یه کاری کنه که استادا راحت دانشجوی دکتراشونو TA کنن!!! یا غیرعمدی داره این کارو میکنه که در این صورت این استاده همه ایمیل ها رو از روی تصورات شخصی اش برداشت میکنه. من از کجا میتونم بفهمم که توی تصوراتش چی میگذره. بعد کلی سئوال نوشته بودم که چرا میگه من کارشو انجام ندادم وقتی اصلا به من کاری نداده یا چرا دوباره به من ایمیل نزده یا اصلا برای چی منتظر من بوده وقتی من بهش جواب نداده بودم و... که توی ذهن رئیس دپارتمان هم سئوال ایجاد کنم. آخر نامه هم نوشته بودم که اصلا من دیگه احساس امنیت نمیکنم که بخوام باهاش کار کنم چون ممکنه فردا بیاد به دپارتمان شکایت کنه که این آقا همچین حرفی رو زده و من نزده باشم و حالا من چطوری ثابت کنم که نزدم؟!
بعد نامه رو کلا عوض کردم. قسمت اولش که شرح وقایع بود رو نگه داشتم. بقیه قسمت ها رو همه رو حذف کردم و از اول نوشتم. این بار کلا لحن رو عوض کردم و هر چیزی رو که قبلا نوشته بودم با حالت دفاعی نوشتم. مثلا اینطوری نوشتم:
نامه دومی
اون روز بنده از ایشون هیچ ایمیل دیگه ای نگرفتم. چون ایمیلشونو ندیده بودم حتی بهشون قول نداده بودم که اون روز میام. هیچ ایمیلی هم ازشون دریافت نکردم که از من بپرسن چرا اون روز نیامدم. چون همیشه 10 روز فاصله بین ایمیل های ما میفتاد حتی نگران هم نشدم که جوابی ازشون نگرفتم. بعد در مورد شرح وظایفم نوشتم که ایشون اصلا به من نگفته بودند که چکار باید کنم (به جای اینکه بگم چرا اونطوری فکر میکرده و ...) و تازه اون یکی استاده کلی کار به من داده که همه رو هم انجام دادم. آخرشم نوشتم امیدوارم که ایشون یه روزی در آینده نامه منو دوباره بخونه و متوجه بشه که این یه اشتباه غیرعمدی بوده. بعدم از رئیس دپارتمان عذرخواهی کردم که نتونستم نظر این استاد رو جلب کنم!
فقط به عنوان نمونه اینجا یه چیزایی نوشتم تا شاید بعدا به درد یکی بخوره. در واقع به جای اینکه شمشیر رو از رو ببندم (توی نامه اول) فقط از خودم دفاع کردم (نامه دوم). اول نامه هم دقیقا تاریخ نامه نگاری ها و چیزایی که رد و بدل شده بود رو عین یه گزارش نوشتم بدون اینکه بخوام کم و زیادش کنم یا حتی در موردش قضاوت کنم.
فرهنگ بد مردم ایران در درگیر شدن با دیگران
بعد که نوشتم یه کم فکر کردم که فرهنگ ما توی ایران اینه که همیشه اولین چیزی که به ذهنمون میرسه اینه که سریع با طرف درگیر بشیم و بخواهیم هر جوری شده حرفمون رو کرسی بشونیم. درحالی که وقتی من اونطوری از خودم دفاع کردم و فقط واقعیت ها رو نوشتم و هیچ قضاوتی هم در مورد طرف مقابلم نکردم مطمئنم که کسی که بخونه میتونه خودش تصمیم درستی بگیره. چون واقعیت ها رو خونده و شنیده نه قضاوت های شخصی منو.
امروز ساعت کاریم یه هندیه آمد سئوال داشت راجع به درس. یکساعتی طول کشید تا بالاخره تونستم براش توضیح بدم که چطوریه. مشکل این بود که سه تا تعریف مختلف از اون مفهوم بود و استاد یکیشو گفته بود و ما توی لیسانس یکی دیگه اشو خونده بودیم و توی ویکیپدیا هم یه طور دیگه تعریف کرده بود.
آخرش که میرفت گفت: عیدتونم مبارک باشه.
گفتم: کدوم عید؟
گفت: عید قربان دیگه مگه مسلمون نیستید؟
گفتم: بله هستم ولی فکر کردم شاید شما منظورتون یه عید دیگه باشه. شما هم مسلمون هستید؟
گفت: بله و در حالی که از در بیرون میرفت گفت عید قربان مبارک باشه.
منم گفتم عید قربان شما هم مبارک. وقتی رفت داشتم فکر میکردم چه زود فراموشم شده.
Breathless I never judge you, I can only love you
فرق قضاوت و پیش قضاوت
یک مطلب خیلی مهمی هست که میخواستم راجع بهش صحبت کنم و اون بحث قضاوت هست. یکی از دوستان یه نظری گذاشته بودند که میدونم اینو بنویسم جوابشونو هم میگیرن.
اول اینو بگم که "قضاوت کردن" با "پیش قضاوت کردن" دو تا چیز متفاوت هست که چون پیش قضاوت کردن هم نوعی قضاوت کردن هست ما هر دو رو ممکنه به جای هم به کار ببریم. ما قضاوت کردن رو با معنای غیرمنفی یا حتی مثبت استفاده میکنید اما "پیش قضاوت" رو به طور عموم با معنای منفی به کار می بریم.
داستان مردی که تبرش گم شده بود
یه داستان توی ادبیات آلمان هست که مفهومش اینه:
یه نفر تبرش رو گم میکنه. شک میکنه که همسایه اش اونو دزدیده باشه. از فرداش همسایه اشو زیر نظر میگیره. میبینیه که اون مثل یه دزد راه میره, مثل یه دزد حرف میزنه و دستاش هم مثل دزدهاست. چند روز بعد متوجه میشه که همسرش اون تبر رو جا به جا کرده. بعد دوباره به همسایه اش نگاه میکنه, به نظرش اون مثل شریف ترین انسان های شهر زندگی میکنه.
مشکل اصلی اینه که هر قضاوتی از طرف ما میتونه خودش یه پیش قضاوت باشه. مثلا در نظر بگیرید که ایستادید و یکی میاد و آبی رو که خریدید از توی دستتون رو می قاپه و به سرعت دور میشه. سریعا با خودتون میگید عجب دزدی هست این آدم. بعد توی مسیر میبینید که اون آب رو داره میده به یه کسی که اونجا از تشنگی غش کرده. بعد از قضاوتی که کردید پشیمون میشید. حالا در مورد هر قضیه ای این ممکنه پیش بیاد.
سه تا داستان از قرآن
سه تا داستان توی قرآن در مورد قضاوت هست میخوام بگم و بعد یه کم در موردش صحبت کنم. من نقل به مضمون میکنم.
داستان اول
توی قرآن در مورد حضرت داوود میگه که دو نفر آمدند پیشش و یکیشون گفت این برادر من 99 تا گوسفند داره و من یکی دارم میگه این یکی رو هم بده به من. حضرت داوود میگه اون با این درخواستش داره به تو ظلم میکنه و البته بسیاری از شریکا هم به هم ظلم میکنن مگر اونایی که مومن باشن و عمل صالح کنن که کم هستن! بعد میگه حضرت داوود فکر کرد ما امتحانش کردیم و طلب بخشش کرد. میخوام اینو بگم که توی این آیه قرآن عملا میگه که پیامبر خدا فکر میکنه که خداوند از طریق قضاوت کردن اونو امتحان میگه. (سوره ص از آیه 17)
داستان دوم
یه جای دیگه قرآن در مورد حضرت موسی میگه که یه روزی وارد شهر میشه میبینه دو نفر دارن دعوا میکنن که یکیش دوستش بوده و یکیش دشمنش بوده. میره کمک دوستشو یه مشتی به اون یکی میزنه که میمیره. فرداش میبینه باز همون دوستش داره با یکی دیگه دعوا میکنه. حضرت موسی یه قضاوتی در مورد اون می کنه و بهش میگه معلومه که تو یه آدم گمراهی هستی. بعد میخواد با اون یکی درگیر بشه که اون یه قضاوتی در مورد حضرت موسی میکنه و بهش میگه: ای موسی نکنه میخوای منم مثل اونی که دیروز کشتی بکشی؟ مثل اینکه میخوای تو زمین آدم زورگویی باشی و نمیخوای از مصلحان باشی. (سوره قصص از آیه 14 خود آیه 14 هم هست)
داستان سوم
یه داستان دیگه هم در مورد حضرت موسی و میگن حضرت خضر هست. که موسی با خضر همراه میشه ولی قول میده که صبور باشه. بعد میرسه یه جایی حضرت خضر میزنه کشتی ای رو درب و داغون میکنه. موسی میگه آخه این چه کاریه میکنی؟ کشتی این مردم بیگناه و بیچاره رو چرا خراب میکنی. بعد خضر میگه دیدی گفتم نمیتونی صبر کنی. خلاصه عذرخواهی میکنن و راه میفتن. این دفعه داشتن رد میشدن یه دفعه خضر میزنه یه بچه ای رو میکشه! بعد موسی میگه آخه برای چی بچه بیگناه رو میزنی همینطوری میکشی؟ خضر میگه من که گفتم نمیتونی صبر کنی. بعد موسی میگه خب باشه بار آخرمه دیگه اینبار اگر یه چیزی گفتم دیگه تموم. بعد گرسنه میرن یه شهری و کسی بهشون غذا نمیده. بیرون شهر حضرت خضر شروع میکنه به درست کردن یه دیوار خرابه ای. موسی همینطوری که داشته درست میکرده میگه حداقل میرفتیم یه دیواری درست میکردیم که بابتش بهمون یه پولی بهمون بدن. که اینجا دیگه خضر میگه دیدی نتونستی آخرشم صبر کنی. حالا ماجرا این بود که اون کشتی مال مستمندها بود و یه حاکم ظالمی میآمد کشتی های نو رو میگرفت, خواستم یه کم خرابش کنم که اون دیگه کشتی اینا رو نگیره. اون بچه ها مال یه خانواده مومنی بود و خدا خواست که از بین بره تا پدر مادرش ایمانشون رو از دست ندن و این دیوار هم مال دو تا یتیم هست که زیرش یه گنجیه که خدا میخواد بعدا که بزرگتر میشن پیدا کنن و زندگی کنن. (سوره کهف، از آیه ۶۵)
تحلیلی از زاویه قضاوت کردن بر این داستان ها
توی داستان اول به وضوح میگه که پیامبر خدا قضاوت کردن رو یه امتحان برای خودش میدونسته و باز از اینکه قضاوت کرده بوده استغفار میکنه. شاید حضرت داوود فکر میکرده که پیش قضاوتی کرده یا هر چیز دیگه ای. نکته دیگه ای که داره اینه که حضرت داوود عمل اون شخص رو ظلم میدونه و نه اینکه بگه حالا این برادر تو کلا آدم ظالمیه!
توی داستان دوم حضرت موسی هم در مورد کسی که دوستش بوده قضاوت میکنه و از روی عملش میگه تو یه آدم گمراهی هستی. و توی همین داستان اون یکی در مورد حضرت موسی یه پیش قضاوتی میکنه که تو میخوای زورگویی کنه. نشون میده که ما آدما هر اتفاقی که میفته در موردش قضاوت میکنیم. سریع برای خودمون الگو درست میکنه و آدما رو طبقه بندی میکنیم.
توی داستان سوم پیامبر خدا با کسی همراه میشه که علمش بیشتر بوده. در مورد اعمال اون قضاوت هایی میکرده که پیش پرده اشو نمیدونسته. جالبه که وقتی پشت پرده ماجرا رو میشه, دیگه قضاوت نادرستی به وجود نمیاد.
نتیجه گیری
نکته اول
نتیجه ای که من میخوام بگیرم اینه که قضاوت کردن جزوی از ذات انسان هست. هر چیزی که ما میبینیم ازش یه الگویی درست میکنیم و بعد از روش قضاوت میکنیم. اما چیزی رو که باید مراقب باشیم اینه که پیش قضاوت نکنیم. وقتی ما علم کافی نسبت به چیزی نداشته باشیم قضاوتی که میکنیم میتونه تبدیل به یک پیش قضاوت بشه. اینه که برای هر قضاوتی نیاز هست تا همه شواهد باشه و پشت پرده همه چیز معلوم بشه که بشه قضاوت درستی کرد.
نکته دوم
نکته دومی که در واقع از نکته اول استخراج میشه اینه که احتمال اشتباه بودن قضاوت در مورد آدما خیلی خیلی زیاده و بهتره تا جایی که میشه آدم در مورد کسی قضاوت نکنه (چون ممکنه پیش قضاوت کرده باشه). چون انسان یک موجود پیچیده هست و از روی یکی دو عمل یه نفر نمیشه قضاوت کرد که این آدم به طور کلی چطوریه. اما در مورد اعمال انسانها تا حدی میشه و باید قضاوت کرد. مثلا اگر کسی دزدی کرد ما میفهمیم که دزدی کردن کار بدیه و این کار رو میشه تقبیح کرد, با این حال اینکه با یکبار دیدن یه نفر که دزدی میکنه بگیم فلانی کلا دزده قضاوت در مورد اون شخصه که ممکنه اشتباه باشه. هر لحظه که آدم در مورد کسی قضاوتی میکنه باید این احتمال رو هم بده که شاید اشتباه باشه و یه پیش قضاوت باشه. حالا هر چی شما اطلاعاتتون از فردی که میبینید کمتر باشه احتمال اینکه پیش قضاوت کرده باشید بیشتره.
نکته سوم
حتی پیش قضاوت در مورد عمل بد فقط نیست. ممکنه یه نفر به نظر خیلی آدم خوبی باشه و کلی هم اعمال خوب کنه و شما پیش قضاوت کنی که این دیگه بهترین آدمه و با امام زمان ارتباط داره! این پیش قضاوت در مورد خوب بودن یه نفر ممکنه باعث بشه که حتی چشمتون روی اعمال بد اون فرد هم بسته بشه. بعد چون اون آدم رو درست نمیشناسی فردا روزی برات واضح بشه که همه اعمال اون طرف از سر ریا و منافع شخصی بوده. اینه که آدم نه در جهت مثبت و نه در جهت منفی بهتره که قضاوتی در مورد خود افراد نداشته باشه.
نکته آخر
قضاوت در مورد اعمال اما با کسب همه اطلاعات در دسترس لازمه چون فطرت انسان اینطوریه و بد و خوب رو تشخیص میده. مخصوصا قضاوت در مورد عمل خود آدم مهمترین چیز هست که بهش محاسبه هم میگن.
از اینکه زحمت کشیدید و این مطلب طولانی رو هم خوندید تشکر میکنم.
پنجشنبه شب که رفتم خونه گفتم دیگه این هفته بد هم تموم شد. صبح امروز جمعه رفتم یکی از جلسات دانشگاه که برای ما اجباری هست توی 60% شون شرکت کنیم. موضوعش راجع به نحوه تشخیص گفتار با حرکت بود. یه چند تا سنسور گذاشته بود روی زبان و جاهای مختلف صورت و سعی کرده بود که بفهمه یه نفری که نمیتونه حرف بزنه چی میگه. اگر چه موضوعش خیلی جالب به نظر میآمد اما به نظرم دیگه آخرش زده بود جاده خاکی که میخواست از روی تشخیص جملات بفهمه که یه نفر چی میگه. آخه هزار تا جمله داریم چطوری میشه همه جملات رو داشت که حالا فهمید میخواسته چی بگه. باز کلمه یه حرفی. باز صدا یه حرفی, دیگه جمله رو که نمیشه تشخیص داد اینطوری. من هیچی نگفتم چون اصلا توی این زمینه هیچی نمیدونستم. خیلی جالبه که اینا از همه چیزای مختلف ما رو مجبور میکنن بشینیم و گوش بدیم تا یاد بگیریم. این آقایی که امروز آمده بود حتی نتایج ریسرچش رو هم چاپ نکرده بود و میگفت حالا بذارید چاپ بشه ببینیم دیگران چه نظری میدن و چطوری میخوان کار رو ادامه بدن.
یه استاد فیزیولوژی هم آمده بود و سئوال پیچش کرد. نمیدونم رشته طرف کامپیوتر بود چی بود اما هیچی از فیزیولوژی نمیدونست و اون استاده هم بهش گفت این چیزا هم در مورد حرکت دهان توی فیزیولوژی داریم که شما در نظر نگرفتی. اون بیچاره هم گفت خب ما توی زمینه Silent Speech مقاله اینطوری نداریم. من که خیلی نفهمیدم که چی میگه اما در کل موضوعش به نظر جالب آمد که بشه بدون اینکه یکی حرف بزنه از روی حرکات لب و دهن فهمید که چی میگه.
عصر که آمدم منصور گفت که جواب مسابقه اختراعه آمده. یکی از ایده های منصور رو قبول کرده بودن. وقتی چک کردم دیدم حتی یکی از 4 تا چیزی که من فرستاده بودم رو هم قبول نکردن. یا من خیلی از اوضاع پرت هستم و یا واقعا بقیه خیلی خوب بودن. مسابقه ای که فکر میکردم باید نفر اولش بشم حتی یکی از ایده هامو قبول هم نکردن. حالا هفته دیگه برم با مسئولش صحبت کنم ببینم آخه دیگه از این بهتر چی میخواستید؟ بدینسان امروز هفته بدم تکمیل شد.