این امریکایی های نامرد توی سایتشون یه جوری خونه رو تبلیغ میکنن یکی ندونه فکر میکنه که میخواد بره توی قصر. بعد میاد میبینه که اون عکس های خوشکلی که توی سایت هست مربوط به یه قسمت کوچیکی از کل آپارتمان بوده! نمونه اش این آب نمای خونه اصغر بود. من قبل از اینکه بیام فکر میکردم اینجا که اینقدر گرونه واقعا قصره و واقعا هم عکس هاش زیبا بودند. اما خب وقتی آمدم خوشحال شدم که این همه پول اضافه ندادم که اونجا رو بگیرم وگرنه توی ذوقم میخورد. به عنوان مثال این عکس رو میذارن که مربوط به یک محوطه کوچیکی از یه مجتمع خیلی بزرگه:

ولی کل مجتمع هر جاش که بری این شکلیه:

در کل آپارتمان به مفهومی که توی ایران هست خیلی اینجا یافت نمیشه. خونه های آپارتمانی اینجا اکثر به صورت سه طبقه سه طبقه کنار هم دیگه ساخته شدن. یه جای کوچیکی استخر مانند هست برای استراحت و بعضا شنا و یه جای کوچیکی برای ورزش. عکس های اینترنتی شدیدا فریبنده هستند. در کل هر چیزی که میذارن توی سایت رو یک دهم کنید و بعد تصمیم بگیرید! خوشبختانه من اینو از قبل میدونستم و آمدم اینجا اصلا شوکه نشدم و تازه چون فکر میکردم که باید خیلی بدتر از این حرفا باشه خوشحال هم شدم.
توی فرودگاه امریکا که بودیم این تابلو رو بالای همه پله برقی ها زده بودن که Walk Left - Stand Right. یعنی از سمت چپ راه برید و سمت راست بایستید.
من قبلش داشتم برای منصور که روی پله برقی کنار من ایستاده بود توضیح میدادم که توی امریکا مردم معمولا روی پله برقی سمت راست می ایستن و دو طرف پله رو گیر نمیندازن. توی اتریش یه بار من و دوستم کنار هم ایستاده بودیم که یه دفعه یکی که عجله داشت آمد از کنار ما رد بشه و نمیتونست. این بود که بهمون گفت Excuse me و دوستم رفت کنار که رد بشه. از اون به بعد فهمیدیم که روی پله برقی باید سمت راست بایستیم تا اگر کسی عجله داشت بتونه راحت رد بشه. جالب بود که اینو که من گفتم یکی آمد و گفت I am sorry به منصور اشاره کرد که میخواد رد بشه!

(ببخشید عکس توی حرکت گرفته شده یه کم خراب شده!)
شاید به این دلیل این فرهنگ رو توی ایران نداریم که ما همیشه یه تعداد زیادی با هم سوار پله برقی میشیم شاید کم پیش بیاد که تنهایی روی پله باشیم.
من بعدا به طور مفصل در مورد چیزای عجیب و غریب اینجا مینویسم. اون شب خونه اصغر اولیش بود. ببخشید معذرت میخوام معذرت میخوام روم به دیوار, سیفون دستشویی رو که کشیدم آبی که میامد آبی بود! از اصغر پرسیدم گفت که این یه مایعی هست که ما میریزیم توی تانک سیفون که خودش ضدعفونی کننده و پاک کننده دستشویی هست. دستشویی نه بو میگیره و نه دیگه اونقدری کثیف میشه که بخوای مرتب تمیزش کنی. البته من خودم با این دستشویی های فرنگی مشکل دارم اما خب جالب بود که یه امکانات اینطوری هم بهشون اضافه میشه.
اصغر کلید رو داده بود دست ما که هر وقت برگشتیم بیاییم خونه. به مجتمع که رسیدیم نه من شماره پلاک ساختمان رو حفظ کرده بودم و نه منصور. توی مجتمع یک ساعتی گشتیم تا بالاخره پیدا کردیم! شانس آوردیم که صبح من که میخواستم از در بیام بیرون یه عکس گرفته بودم و توی دوربینم داشتم. از روی همون عکس بالاخره تشخیص دادیم که آپارتمان کجاست. منصور میگفت همینمون کم مونده که اشتباهی کلید بندازیم توی خونه یه امریکایی همین روز اول تحویل پلیس مون بدن!
شب که آمدیم خونه اصغر یه مقداری در مورد امریکا بحث شد. خونه اصغر یکی از گرونترین خونه های اطراف دانشگاه بود. خودش میگفت فاندی که میگیره 1800 دلار در ماه هست و کاملا کفایت میکنه. توی خونه همه چیز پیدا میشد. یه خونه یک خوابه که برای یک نفر به نظر بزرگ می آمد. قبلا توی اینترنت دیده بودم که اجاره اش بیشتر از 1000 دلار در ماه هست. دو تا دوچرخه. تلویزیون. دستگاه XBOX با کینکت برای بازی. یه تخت خیلی بزرگ. میز کامپیوتر و همه چیز. این مدت که اینجا بوده همه این چیزا رو از همینجا خریده بود.
میگفت که خیلی از دانشگاه و زندگی اینجا راضی هست. بعضی جملاتشو که یادم مونده نقل به مضمون میارم.
ایرانی های دالاس کلا از همه ایرانی های امریکا بهتر هستن. هم خونگرمتر هستن و هم بیشتر به هم دیگه کمک میکنن. توی لس آنجلس همه جور ایرانی پیدا میشه اما اینجا اکثرا بهترین ایرانی ها زندگی میکنن. منطقه پلینو هم بیشترین تعداد ایرانی رو این طرف ها داره. من خودم ترجیح میدم که خارجی ها بیشتر دوست باشم. همه جوره آدم اینجا پیدا میشه. مثلا یکی تنهایی رو بیشتر دوست داره و یکی زندگی با هم خونه ای. من خودم تنهایی رو دوست دارم. اینجا زندگی خیلی آرومه و بدون استرس میگذره. بچه های دانشگاه اکثرا درس خون هستن و کسی کاری به کار کس دیگه ای نداره. کلا جو دانشگاه اکثر بچه ها آروم هستن. اینجا اگر کار پیدا کنی خیلی خیلی راحت میشه زندگی کرد.
دانشگاه به اندازه کافی معتبر هست که بعد از فارغ التحصیلی بشه کار پیدا کرد. من چند تا کمپس دانشگاه های دیگه رو دیدم. اینجا کوچیکتره ولی نسبت به بعضی جاها خیلی نوساز تر و جدیدتره. اون تصوری که من از امریکا داشتن فقط توی منهتن نیویورک بود. طبیعت امریکا وحشتناک قشنگه. من چند بار مسافرت رفتم و جاهای مختلفی رو دیدم خیلی خیلی زیبا بود. زندگی بدون ماشین اینجا خیلی خیلی سخته و به نظر من غیرممکنه. بچه های ایرانی برای خرید و... کمک میکنن و اگر ماشین هم بخواهید بهتون کمک میکنن که ببرنتون خرید. سطح دانشگاه اصلا با هیچ دانشگاهی توی ایران قابل مقایسه نیست.
اینجا مردم راحت لباس میپوشن. من اروپا رو گشتم اما اینجا کلا جو صمیمی تری هست. دالاس اینقدر بزرگه که من که سه سال هست اینجا هستم نتونستم حتی نصفش رو هم ببینم. مرتب دارن جاده جدید و اتوبان جدید میزنن. توی دالاس و کلا امریکا الکل و مشروب نباید توی خیابون و ... دست کسی باشه و جرم حساب میشه. من که جرات نمیکنم اینجا جرمی مرتکب بشم چون توی پرونده آدم برای ابد میمونه و خیلی تاثیر بدی میذاره مخصوصا اگر یکی بخواد بعدا مهاجرت کنه ممکنه به خاطر جرم کوچیک ده سال معطلش کنن. استفاده از مشروبات الکی و آبجو کنار استخر هم ممنوعه و ببینن برات پرونده تشکیل میدن. اگر یه راننده ای رو مست بگیرن (بیب ... ببخشید خیلی بی ادبی گفت دیگه)
باید خودت باشی ببینی و تجربه کنی. هر کسی میتونه سبک زندگیشو خودش انتخاب کنه. یکی دوست داره تنهایی برای خودش باشه و یکی دوست داره یه عده ای رو پیدا کنه با همدیگه باشن و ...
وقتی از دانشگاه گردی خسته شدیم منصور پیشنهاد داد که بریم و خونه امونو پیدا کنیم و اگر باشن ببینیم میتونیم یه روز زودتر تحویل بگیریم یا نه. منم قبول کردم. اینطوری مسیر رو هم یاد گرفتیم. دانشگاه دو تا خط اتوبوس مجانی گذاشته که تقریبا هر نیم ساعتی یکیشون حرکت میکنه دیگه با همونا تا نزدیک خونه رفتیم.
مدیریت آپارتمان ها بسته بود و برای همین نشد که باهاشون صحبت کنیم و خونه رو زودتر ازشون بگیریم با این حال توی محوطه یه دوری زدیم. با خودم فکر میکردم که وای خدا کدوم یکی از اینا خونه ماست. نکنه یه جای بدی باشیم. نکنه خونه خوب نباشه. در هر صورت شماره آپارتمان رو نداشتم و حتی اینترنت هم نداشتم که چک کنم کدوم خونه میتونه برای ما باشه.
اما همین اطراف ساختمون رو که دیدم خیلی خیالم راحت شد. البته با عکس های اینترنتش زمین تا آسمون فرق میکردم اما من خودمو آماده کرده بودم که خیلی بدتر از این حرفا باشه. در کل به نظرم خوب و ساکت و آروم میامد.
از همه مهمتر و جالبتر اینکه خونه اون پسری که میرفتیم صدای عجیب غریب یه پرنده میامد که عین جیرجیرک بود و روی اعصاب بود. از بعضی درخت های دانشگاه هم این صدا میامد. اما خوشبختانه توی مجتمعی که ما بودیم این صدا نبود. منصور میگفت خوب شد اینجا از این صداها نمیاد وگرنه بیچاره بودیم. خونه اون پسره تقریبا دو برابر اینجا قیمت داشت و من گفتم حاضر بودم این دو برابر رو اینجا بدم ولی اون صدا هر روز و شب توی گوشم نباشه! جالب بود که اون پسره که چند سال بود اینجا بود میگفت تا حالا دقت نکردم که همچین صدایی توی این مجتمع میاد!!!
شب برگشتیم خونه همون پسره. بازم شب بیخوابی کشیدم و ساعت 3 که بیدار شدم دیگه تا صبح خوابم نبرد. یه مقداری با آیپدم کار کردم تا صبح شد.