زیر آسمان خدا

این وبلاگ داستان یک پسر ایرانیه که تصمیم گرفت بره امریکا و برای این کار دو سال اپلای کرد تا بالاخره پذیرش گرفت و ...

زیر آسمان خدا

این وبلاگ داستان یک پسر ایرانیه که تصمیم گرفت بره امریکا و برای این کار دو سال اپلای کرد تا بالاخره پذیرش گرفت و ...

سایت دانشگاه رو کشف کردم - اولین روز کلاس ها

الان بالاخره سایت کامپیوتر دانشگاه رو کشف کردم. بدین ترتیب یه کیبورد گیرم میاد که بتونم تایپ کنم. فقط خیلی صدا میده و این سیاهپوستی که روبروم نشسته حس میکنم که داره اذیت میشه. در هر صورت کلی حرف هست که بخوام بنویسم. 

این مدت هر روز توی دانشگاه جلسات معارفه بود. یکی دو روز تعطیل هم به خرید برای خونه گذشت. خیلی حیف شد که این مدت نتونستم بنویسم. اما از هر روزش عکس گرفتم که یادم نره چه اتفاقاتی افتاده بود. 

تنها چیز ناراحت کننده این بود که آخر سر این همه ما زحمت کشیدیم تیلور خانم کار دست خودش داد و رفت برای خودش یکی پیدا کرد. کلی این دو سه روز اعصابم به هم ریخته بود. در هر صورت اینجا کلی تجربه جدید کسب کردم که سعی میکنم در اولین فرصت اینجا بنویسم. 

امروز سیم کارت خریدم. اولین روز کلاس ها هم بود و بعد از مدت ها رفتم سر کلاس. همچنین برای خونه اینترنت سفارش دادم و برای برق خونه هم ثبت نام کردم. تقریبا یک ساعت داشتم با تلفن حرف میزدم که سفارش اینترنت و برق رو بدم چونکه اینترنتی هویتمو تایید نمیکردن. برای موبایل هم آخر سر رفتم از مغازه خریدم چون باز اینترنتی نشد که بگیرم. میخوام فردا هم یه لب تاب سفارش بدم که تا هفته دیگه برسه دستم.  

اگر بشه فردا صبح زودتر میام دانشگاه که یه کم گزارشات این چند روز رو بنویسم. البته نمیتونم دوربینمو وصل کنم و عکس ها رو آپلود کنم اما نوشتنشم بهتر از هیچی هست.

جت لگ شدم

یه مشکلی هست برای اونایی که خیلی سفرشون طول میکشه به اسم jetlag که این روزا من گرفتم. با وجود اینکه قبل از سفرم نخوابیدم و توی سفر به جز پرواز تا لندنم نخوابیدم بازم اینجا که رسیدم جت لگ شدم. یعنی شب ها خوابم نمیبره و روزها گیج و منگ خواب هستم. امیدوارم که زودتر خوب بشم که بتونم بهتر اینجا عمل کنم. 

این دو شب خونه یکی از بچه های ایرانی بودیم و به همین دلیل هنوز وسایلم رو باز نکردم. این روزا توی اینترنت یه لب تاب اچ پی پیدا کردم که بخرم و دیشب هم تا صبح داشتم دنبال پلن های موبایل میگشتم. همچنین مغازه های حلال و والمارت رو هم توی اینترنت پیدا کردم. این هفته میخوام یه دوچرخه هم بخرم. 

رسیدیم دالاس

خب بالاخره بعد از یک سفر طولانی نزدیک به ٣٠ ساعت رسیدیم به دالاس. فرودگاه لندن خیلی بزرگ و جالب بود و فرق اساسی ای که با فرودگاه های دیگه اروپا میکرد روح چند فرهنگی بودنش بود.

هم پرواز bmi  خوب بود و هم آمریکن ایرلاینز ولی خیلی طولانی بودند. 

یکی از بچه های قدیمی ایرانی دانشگاه آمد دنبالمون و الان آمدیم خونه اشون. من خیلی خسته ام چون توی هواپیما نخوابیدم که امشب راحت بخوابم و ساعت بدنی ام به هم نخوره. سر فرصت باید خیلی چیزا بنویسم. فردا صبح ساعت ٨ و نیم باید برم جلسه معارفه دانشگاه برای دانشجوهای خارجی. اینه که الان باید بخوابم.

تا چند ساعت دیگه پرواز

بالاخره روزهای خداحافظی گذشت. بسیاری از دوستان گذشته رو دیدم و به بعضی ها هم زنگ زدم. بعضی ها هم نتونستم باهاشون تماس بگیرن. این دو روز همش به خداحافظی گذشت. بعدا شاید تونستم یه مقداری در مورد چیزایی که بهم گفتن و شنیدم هم بنویسم.

باورم نمیشه که باید تا چند ساعت دیگه توی هواپیما باشم و یه سفر طولانی رو شروع کنم. خدا بخیر کنه. صبح خیلی خوشحال بودما الان یه مقداری نگرانی دارم. نمیدونم چه آینده ای در انتظارم باشه. از صبح تا حالا داریم وسایل جمع میکنیم و تازه ساک هام بسته شدن. بعضی چیزا رو نشد ببرم و خدا کنه وزن چیزایی که میبرم بیشتر از چیزی که میخوام بیش از حد نشه.

توی هواپیما نمیدونم چکار کنم که حوصله ام سر نره. امروز آمدم برای آیپدم برنامه بریزم دیدم itunes هم ف..یل..تر شده. یکی نمیگه آخه دیگه چکار آیتونز دارید. از اونجایی که لپ تاپم رو نمیتونم با خودم ببرم شاید نتونم عکس آپلود کنم. ولی اگر وای فای پیدا کنم میتونم با آیپدم یه چیزایی بنویسم.

آخرین سفر شمال

اصلا دلم نمیخواست آخرین ماه رمضانی که ایران هستم رو برم شمال که نتونم روزه بگیرم. اما مامانم خیلی اصرار داشت که شاید آخرین بار باشه که تا سالها بتونیم کنار هم باشیم. این شد که قبول کردم که بریم. امسال شمال خیلی خوش گذشت. ویلایی که گرفتیم توی شهرک توریستی نمک آبرود بود. یه مجموعه تفریحی درست کردند که توش یه سری لوازم تفریح هم گذاشته بودند. 




هیچوقت فکر نمیکردم که کسی روی صنعت توریسم توی ایران درست کار کنه. اما اینجا رو که دیدم یه کم امیدوار شدم. کلا این منطقه یه مقداری فرهنگ مردم از اینکه میشه از توریست پول درآورد بالا رفته. رستوران های خوب و شیک درست شده. بعضی برندهای ایرانی مثل البسکو فروشگاه های خیلی بزرگ به سبک فروشگاه های اروپایی درست کردند. یه جاهایی هم یه وسایل تفریحی غیر از شنا توی دریا درست کردند. مثلا این شهرکی که ما رفتیم, ماشین مسابقه ای, هواپیما سواری, تله کابین و ... رو توی مجموعه اش گذاشته بود. محوطه هم در کل زیبا و آروم بود. 




البته این به آن مفهوم نیست که هنوز فرهنگ مهمانداری رو کسب کرده باشن. طرز تفکر غالب اینه که توریست آمده که جیبشو خالی کنیم, پس از هر توریست هرچقدر که میشه باید بگیریم. امکاناتی هم که میذارن اغلب به همین مقصود هست. مثلا برای مجموعه ورودیه گذاشتن 5000 تومن که هیچ دلیلی براش پیدا نمیشه. یا مغازه ای که توی فضای بالای تله کابین بود آیس پک 2000 تومنی رو 4000 تومن میداد و قیمت غذای رستوران هاش هم از متوسط رستوران های تهران بالاتر بود درحالی که خود تله کابین هم 12000 تومن هزینه اش بود. این فرهنگ باید عوض بشه که در ازای خدمات مناسب, از توریست به اندازه پول بگیریم و روی تعداد توریستی که مراجعه میکنن سود کنیم. ایشالله در آینده درست بشه.






خاطره تله کابین این شد که وقتی خواستیم سوار شیم به داداشم که از ایتالیا آمده بود گیر دادن که چرا آستین حلقه ای پوشیدی و باید بری خونه لباس ات رو عوض کنی. اینا دیگه از خدا هم جلو زدن! آخه داداشم پسره, دختر که نیست که بخواد مثلا بازوشو بپوشونه!!! جالب اینه که تا پارسال داداشم همیشه آستین بلند میپوشید و این مدتی که اروپا بوده یه کم عادت کرده بود که لباس های آستین کوتاه و آستین حلقه ای هم بپوشه. منم یه کم طرف رو مسخره کردم آقا خوب نگاه کن, این پسره ها, دختر که نیست. و به داداشم هم گفتم دفعه دیگه چادرت رو هم با خودت بیار نامحرمیاتو نبینن. هر چی بود بالاخره مسئول اونجا اجازه داد که با هم سوار شیم. توی تله کابین با خودم فکر کردم تفکر مسموم یه عده که خودشونو وکیل وصی خدا میدونن و به لطف شیطان به جایی رسیدن که زورشون برسه, چطوری مردم رو از دین خدا زده میکنه.




چون ماه رمضان بود احتمال دادیم که طرح های دریا بسته باشن, برای همین ترجیح دادیم که بریم همین دریای روبروی شهرک. همه جا خانواده ها با فاصله از همدیگه همون اوایل دریا شنا میکردن. دریا هم هر دو روزی که بودیم ظهر که رفتیم, یه عده سرباز مزاحم نوامیس مردم آمدند و اجازه ندادن که مردم اونجا شنا کنن. نمیدونم به خاطر ماه رمضان بود یا دلیل دیگه ای داشت اما هر چی که بود خیلی مسخره بود. یکیشون به من گفت برو یه تی شرتی چیزی بپوش!!! خوبه که من پسرم!



جالب اینکه از این 6-7 تا خانواده ای که آمده بودند, همه دخترها و زن ها با مانتوی بلند رفته بودند توی آب و مردهاشون هم اکثرا زیرپیرهن تنشون بود. با خودم فکر کردم فرض کن رفته بودی سربازی و افتاده بودی اینجا. الان باید به ناموس مردم گیر میدادی که چرا رفتی توی دریا! داداشم هم که سربازی بود میگفت اینا رو از یه عده ای انتخاب میکنن که عقده داشتن و از گیر دادن به مردم لذت ببرن. روز آخر بعد از ظهر رفتیم و دیگه از این مزاحمین هیچ خبری نبود و دریا هم بینهایت آروم بود و خیلی خوش گذشت. همونجا کنار دریا روی ذغال ذرت کباب کردیم و خوردیم.




یه روز هم برای ناهار رفتیم کته کبابی بخوریم. اول رفتیم یه رستوران بزرگ اما گفت نداریم و باید برید کته کبابی ها! (مثل ساندویچی فروشی ها!) خیلی خوشم آمد که فرهنگ مردم اینجا اینقدر بالا رفته که یه غذای محلی شمال رو تبدیل به یه جاذبه توریستی کردن و براش مغازه های اختصاصی درست کردند. توی راه چند تا رستوران مانند بود که غذای اصلیش همین کته کبابی بود. یکیشونو انتخاب کردیم و ناهار رو اونجا خوردیم. غذای خوشمزه ای بود. نمیدونم کبابش باید همینطوری سفت میبود, یا نه. با خودم فکر کردم که چقدر غذای ایرانی شاید وجود داشته که من هیچوقت نرسیدم بخورم و دیگه هم ایران نیستم. اما حالا باید برم امریکا غذاهای کشورهای دیگه رو امتحان کنم.