این مدت که شیراز بودیم, بعضی وقتا حس مرده ها رو داشتم. حس میکردم که اطرافیانم طوری با من برخورد میکنن که انگار مرده باشم. حسم "که جزو رفته هاییم ما نمرده" بود. انگار که دیگه همه به این باور رسیده بودند که دیگه براشون وجود ندارم. اما چیزی که آزارم میداد, نگاه ها و رفتارهای حسودانه بعضی ها بود. هیچ نمیفهمم که علت حسودی بعضی ها چی بود؟ خب اونا هم موقعیت داشتن که درس بخونن. اونا هم با توجه به اون همه پول و کمکی که خانواده اشون میکرد میتونستن حتی شرایط بهتر از من داشته باشن. شاید فکر میکنن که زود ازدواج کردن یا توی ازدواجشون اشتباه کردن یا شاید ... من درکشون نکردم و نمیکنم. چیزی که میدونم اینه که هیزم تری به کسی نفروختم که لایق چنین برخوردهایی باشم.
به جز دو تا از نزدیکترین دوستام هیچ کس دیگه ای رو نتونستم توی شیراز ببینم. خیلی دلم میخواست بچه های دوران دانشجویی ام, بعضی از مسئولین دانشگاهمون و صاحبخونه خونه ای که اجاره کرده بودم رو برم ببینم اما نشد. همیشه با خودم خیالپردازی میکردم که پذیرشمو که گرفتم میام از همه خداحافظی میکنم و اگر فاند گرفته بودم میتونم براشون یه چیزی یادگاری بگیرم. اما زهی خیال باطل. همه وقتم که توی دندانپزشکی گذشت هیچی, همه پولم رو هم دادم برای دندونام.
این روزا فکر میکنم که خیلی با چیزی که پارسال بودم تفاوت کردم. پارسال شاید اوضاع روحی بهتری داشتم. الان مثل کسی شدم که بهش یه سرم وصل کردن و خودش نمیفهمه که در چه شرایطی هست. یه وقتایی به خودم میگه که چون دارم وارد یه مرحله دیگه ای از زندگی میشم طبیعیه. یه وقتایی هم خودمو سرزنش میکنم که اصلا چرا همچین تصمیمی گرفتم. آیا واقعا دیگه نمیشد اینجا زندگی کنم؟ آیا واقعا اگر میرفتم سربازی چی میشد؟ واقعا نمیتونستم بدون پارتی بازی و رشوه یه درآمد حلال داشته باشم که باهاش زندگیمو بسازم؟ بعد از سخنرانی آقای دستغیب فکر کردم شاید چقدر بعدها دلم هوای اینو کنه که یک ساعتی بشینم و به این سخنرانی ها گوش بدم. شاید یه چیزایی که یادم رفته باز یادم بیاد. واقعا خودم خودمو از اینا محروم کردم؟ یا گناهی کردم؟ یا سرنوشتم این بوده؟ یا ...؟
شب بیست و سوم ماه رمضان آخرین شب قدری بود که شیراز بودم. صبح اون روز دندانپزشکی بودم تا برام روکش ها رو بالاخره چسبوند. خیلی درد داشتم. تا شب که روزه بودم همینطوری درد کشیدم. شب دو تا قرص مسکن خوردم. دیگه همه مهمونی ها رو رفته بودیم. بعد از افطار یه کم به کارهای کتابها رسیدم و ساعت نزدیک 11 بود که خوابیدم. گفتم بخوابم تا سرم بهتر بشه و بتونم برای احیا بیدار بشم. امروز 2-3 بار از شرکت زنگ زدند و تا قبل از خواب هم براشون کارهایی رو که انجام دادم مجبور شدم بفرستم. تا ساعت 2 و نیم چندین بار بیدار شدم اما هر کاری کردم نتونستم از جام بلند شم و برم مسجد.
ساعت 2 و نیم اما دیگه بیدار شدم. با وجود اینکه سرم بهتر شده بود اما گیج خواب بودم. فکر کنم این مسکن ها خیلی خواب آور بودند. نماز رو که خوندم, یه کم دعا کردم. دعای امسالم این بود که خدا همه مردم رو از شر حاکم های ظالمشون نجات بده. نمیدونم چی شد که همینطوری که داشتم دعا میکردم توی دلم با خدا دعوام شد. بهش گفتم آخه این چه وضعیه. چرا شب قدری باید اینقدر گیج و منگ باشم؟ اصلا کی گفته امشب شب قدره؟ اصلا چرا باید از این کشور برم؟ چرا نتونستم همینجا یه زندگی داشته باشم؟ چرا اینقدر ظلم توی دنیا پابرجا میمونه؟! نمیدونم به خاطر قرص ها بود یا درد دندونام که اینقدر کم طاقت شده بودم. کلا این ماهی که گذشت, خیلی کم طاقت تر از گذشته بودم. نمازم رو خوندم و یه چیزی برای سحری خوردم و خوابیدم.
صبح ساعت 9 با وجود اینکه خیلی خوابم میامد, باز رفتم دندانپزشکی. 3 تا دیگه دندونامو هم پر کرد. گفت 2 تا از اینایی که پر کردی (یکیشونو 5 سال پیش پر کرده بودم و یکیشون اینی بود که توی 13 آبان پر کرده بودم) مشکل دارن ولی مواظبشون باش. ظاهرا دیگه وقت نمیشد اینا رو درست کنه. حساب و کتاب که کردم دو میلیون و پنجاه هزار تومن دادم برای خرج دندونام. خدا بخیر کنه که فاند گرفتم وگرنه این همه خرج از کجا میآوردم؟ به نسبت درآمدهای امریکا خرج دندانپزشکی کمتر میشه. خوبه نصف کارهامو هم شیراز انجام دادم وگرنه تهران اگر بودم میشد 3 میلیون و هشتصد. از مطب که آمدم بیرون شدیدا سر درد داشتم. با این حال گفتم یه سر برم مسجد تا اگر بشه یکی از دوستامو اونجا ببینم. مطمئن نبودم که میاد یا نه اما گفتم طبق روال گذشته شاید بیاد. ظهر مسجد بودم. آخرین نماز جماعت رو هم پشت سر آقای دستغیب خوندم. بعدش هم نشستم تا سخنرانی تموم بشه.
موضوع بحث سخنرانی راجع به یه آیه قرآن بود. چند سال پیش یه تخته بود که آیه رو روی اون مینوشتن. امسال مانیتور گذاشته بودن و من هم که صف های عقب بودم میتونستم راحت بخونم. توی سخنرانی آقای دستغیب گفت که آدم باید خضوع داشته باشه. هر چی خدا به آدم میده باید شکر کنه. اگر توفیق عبادتی بود, باید بدونه همش لطف خداست, نه اینکه از خودش چیزی بوده. کلا این خضوع و افتادگی مهمه که بنده باید در مقابل خدای خودش داشته باشه. یاد دیشب افتادم که با خدا دعوام شده بود و کلی خجالت کشیدم. یادم افتاد به چند سال پیش که شیراز بودم و هر دفعه این سخنرانی ها یه مطلبی توشون پیدا میشد که به دردم میخورد.
توی سخنرانی که بودم دیدم دوستم هم آمده اما صف های جلو نشسته بود و نمیشد وسط جمعیت برم جلو. بعد از سخنرانی کمی دعا بود. توی دعا ذهنم مشغول شد. یه دفعه سرمو بلند کردم و دیدم دوستم رفته. رفتم دم در دیدم داره از در مسجد میره بیرون. سریع کفشمو پوشیدم و آمدم اما دیدم نیستش. هر چی گشتم دیگه ندیدمش و موبایلشم خاموش بود. با خودم فکر کردم شاید قسمت نبوده که بتونم باهاش صحبت کنم. تصمیم گرفتم وقتی برگشتم بهش زنگ بزنم و بگم که دارم میرم و نگم که آمدم شیراز.
بعد از ظهر رفتم خونه یکی دیگه از دوستام که چند روز پیش پیشش بودم تا فایل های مربوط به تافل و GRE رو بهش بدم که شروع کنه به خوندن. میگفت با تدریس خصوصی این مدت ماهی حدود 1 میلیون درآمد داشته اما توی فکر رفتن بود. حتی کلاس هاشو هم کنسل کرده بود و میخواسته بره هند اما برنامه اش جور نشده بود. منم تشویقش کردم که بشینه این یکسال رو بخونه و برای امریکا اقدام کنه. با وجود اینکه معدلش بالا نیست اما فکر کنم اگر GRE خوبی بگیره بتونه قبول بشه. البته اگر تا اون وقتی که بخواد بیاد دلار چند برابر نشه یا جنگ نشه. شرایط قابل پیش بینی ای نداریم.
خونه دوستم که بودم مامانم زنگ زد که همه آمدند خداحافظی کنن زودتر بیا خونه مامانبزرگ. اما دیر شده بود و نمیتونستم دیگه برم اونجا. این شد که مامانبزرگمو بقیه آمدند خونه داداشم که اونجا از هم خداحافظی کنم. فقط دلم سوخت که اون داییم که خیلی برای کار بانکی مون هم زحمت کشیده بود نتونستم ببینم و ازش خداحافظی کنم. داداشم دیشب گفت که آره مامانبزرگ میگفته خیلی دلم میخواست عروسی وودی رو هم میدیدم اما دیگه نمیتونم. حالا دیگه معلوم نیست کی برگرده و اگر بخواد یه عروسی ای اونجا بگیره که من پا ندارم برم. این شد که دم رفتن مامانبزرگمو بردم توی اتاق و بهش تیلور رو روی آیپدم نشون دادم گفتم میخواستی عروست رو ببینی ایناهاش اینه!!! :) اونم با یه قیافه متعجبی نگاه میکرد و گفت توی ترکیه پیداش کردی؟ گفتم: نه امریکاییه. دارم میرم امریکا پیشش! دوستش داری؟ همینطوری که متعجب بود که دارم راست میگم یا شوخی میکنم, گفت بله. ساعت 5 بود و دیگه باید میرفتیم و ازش خداحافظی کردم.
توی جاده احساس خوشحالی و سبکی میکردم. حس میکردم که یه باری از روی دوشم برداشته شده. شاید چون از خانواده خداحافظی کردم.
شب 19م نصف شب تصمیم گرفتم که برم مسجد برای احیا. ساعت نزدیک 1 شب بود. توی راه چهارراه زند هنوز دست فروش ها بساطشون پهن بود. داشتم فکر میکردم که حالا اینا دست فروشن اما ممکنه که مغازه ها هم باز باشن که دیدم یه مغازه لباس فروشی هم باز بود. توی راه چند تا ساندویچ فروشی و آبمیوه فروشی هم باز بودند.

مسجد که رسیدم دعای ابوحمزه بود. مسجد که پر شده بود و دیگه همه توی حیاط نشسته بودند. منم توی حیاط نشستم تا دعا تموم شد. بعد از دعا روضه اشون شروع شد و چون میخواستم نماز بخونم و اونجا جا نبود رفتم سمت شاهچراغ. اونجا نمازمو خوندم و بعد از زیارت حرم, تا ساعت حدود 4 قرآن خوندم تا مراسم تموم شد.

بعد برگشتم. توی راه دیگه تقریبا همه جا بسته بود. به جز آبمیوه فروشی سر چهارراه زند و یه گذری که داشت ساندویچ فلافل میفروخت. فکر کردم شاید به سحری نرسم و همونجا یه ساندویچ ازش گرفتمو خوردم. با توجه به اوضاع دندونام خیلی به زحمت خوردم اما خوشمزه بود.

صبح ساعت 9 باید میرفتم دندانپزشکی. این شد که نتونستم خیلی بخوابم. دندانپزشکی که رسیدم, گفت روکش ها هنوز آماده نشده. برگشتم خونه دیگه خوابم نمیامد.
واقعا نفهمیدم این چند روزی که شیراز هستم چطوری گذشت. این چند روز باز اکثر روزا به دندانپزشکی گذشت. امروز بالاخره روکش دندانم رو گذاشتم. گذاشتنش خیلی درد گرفت. چهارشنبه رفتم که روکش رو بچسبونه دو تا آمپول بی حسی زد, بعد نگاه کرد گفت کارش نقص داره و باید برگردونم. امروز که رفتم چسبوند نمیدونم یادش رفت بی حسی بزنه یا هر چی, بی نهایت درد گرفت. حسش اونقدرها هم بد نیست. یه کم حس میکنم که بزرگه ولی خب صیقلیه. مثل دندونای اصلی خودم که نیستن ولی دیگه چاره ای هم نبود. این دو تا روکش شد 500 هزار تومن که بهم 30 هزار تومن هم تخفیف داد. توی تهران باید براش 2 میلیون میدادم. یکی از فامیلامون میگفت یزد اگر میرفتی میشد 100 هزار تومن! خیلی ارزونتر از شیرازه. در هر صورت فردا هم باید برم برای پر کردن بقیه. گفت چند تای دیگه اش باید پر بشه. پر کردن هم دونه ای 85 هزار تومن میگیره. داداشم هم که از ایتالیا آمده تا حالا 700 هزار تومن پول پر کردن دندوناشو داده. باز خونه اون کارش به روکش نرسیده.
این مدت برای خودم کتاب مثنوی رو هم از روی وب اش تبدیل به PDF کردم و ریختم روی آیپدم. تقریبا اون کاری رو که میخواستم برای کتاب ها کنم تموم کردم. کار مفیدی بود و برسم اونجا میتونم خوندنشو شروع کنم.
به دو تا از دوستای قدیمم هم سر زدم. دلم میخواست به همه دوستای دوران دانشجویی ام سر بزنم اما وقت نشد. اگر این کار دندونا نبود حتما میرسیدم.
شب احیای دومی رو از دست دادم چون واقعا خوابم میآمد و خونه عموم هم خیلی دور از شاهچراغ بود. امیدوارم امشب بتونم برم, هر چند که شدیدا دندونم درد میکنه و فردا صبح هم ساعت 9 و نیم نوبت دندانپزشکی دارم.
مشکل اصلی این روزا اما تعطیلی های پیش بینی نشده این هفته و هفته دیگه است. میخواستم قبل از رفتنم از این استادام که ریکامندیشن گرفتم یه چیزی بخرم و برم ازشون تشکر کنم ولی فکر کنم نرسم. آخه اگر تعطیل باشه که دانشگاه هم نمیان. الانم اصلا نمیدونم چی براشون بخرم. فردا هم که پول پر کردن بقیه دندونامو بدن, پولام هم دیگه تموم میشن. البته حقوق تیر رو نگرفتم پول بلیتی که پس دادم رو هم گفت باید حضوری بیایی بگیری. اینا رو بگیرم میتونم بدهیمو به بابام بدم و دیگه همه مسائل مالی اینجا تموم بشه.
خوشبختانه دانشگاه اونور برای تست سل و واکسن مننژیت هم بهم اوکی داد و دیگه مدارک چیزی لازم ندارم. فقط چون دیر میرم جشن دانشگاه رو برای ورودی جدیدها از دست میدم. امروز ایمیل زدن که جشن یا 13م یا 17م آگوست هست! تا قبلش هم چیزی نگفته بودند.
این روزا یه مشکل اساسی هست و اونم اینه که حس میکنم مامانم نمیخواد قبول کنه که من دیگه بزرگ شدم و به عنوان یه آدم مستقل تصمیم میگیرم. حس میکنم مدام با تصمیم گیری هاش استقلال منو زیر سئوال میبره. مثلا رفته برای این هفته برنامه شمال گذاشته اما هیچ مشورتی با من نکرده. آخه من میخواستم این هفته به دوستای تهرانم سر بزنم و اگر بشه باقی وسایلی که تهیه نکردم رو بخرم.
فردا صبح که آخرین نوبت دندانپزشکی رو برم احتمالا شب راه بیفتیم به سمت تهران.