زیر آسمان خدا

این وبلاگ داستان یک پسر ایرانیه که تصمیم گرفت بره امریکا و برای این کار دو سال اپلای کرد تا بالاخره پذیرش گرفت و ...

زیر آسمان خدا

این وبلاگ داستان یک پسر ایرانیه که تصمیم گرفت بره امریکا و برای این کار دو سال اپلای کرد تا بالاخره پذیرش گرفت و ...

افزایش قد به جای کاهش وزن - ایده جالب برای رسیدن به وزن مناسب

growtaller4idiotsامشب یه ایده جالب برای رسیدن به وزن مناسب به ذهنم رسید! تناسب اندام با قد و وزن به دست میاد. چرا بخواهیم با دردسر وزن خودمون رو کم کنیم؟ بیایم قد خودمون رو زیاد کنیم! کل ایده اش همینه. هم قد بلند و رعنا میشیم هم وزنمون متناسب میشه! البته قبلا از یه دکتر بسیار بسیار معتبر پرسیده بودم که افزایش قد چطوریه و اونم آب پاکیو ریخته بود روی دست ما که به هیچ وجه (مگر از طریق جراحی که خطرناکه) امکان پذیر نیست. چون رشد استخوان ها بعد از سن رشد متوقف میشه و علت اصلی قد همین استخوان های بدن هست. برای همین یه ذره کنجکاو هم بودم که ببینم آیا روش دیگه ای هست یا نه.

خب سر هم ایده بود که گشتم توی اینترنت ببینم چطوری میشه این کارو کرد. یه سری قرص پیدا میشه که معلوم نیست نتیجه اش چطوریه. منم که فعلا پول قرص ندارم.

این شد که بگردم ببینم یه چیز دیگه ای پیدا نمیشه. یه سایت پیدا کردم به اسم growtaller4idiots که آمده ادعا کرده که با تمرینات ورزشی تا 3-4 اینچ (حدود 10 سانت!) میشه به قد اضافه بشه. خب اگر من قدم 10 سانت اضافه بشه هم اندامم متناسب میشه هم تازه میشم هم قد تیلور! پس ایده بدی نیست. سایتش عین این سایت های فروشنده یخی هست که خیلی بدم میاد ازشون. یه چیزی که 10 دلار هم ارزش نداره میخوان به زور تبلیغات یک کیلومتری از بالا تا پایین 50 دلار بفروشن بهت. بعد که تازه صفحه سایت رو میبندی میگه نصفه هم حساب میکنیم. اینو که میبینم دیگه زورم میگیره. معلومه که قیمتش هم نصفه هم نیست. یعنی میتونه کمتر بفروشه


کتابش رو گرفتم. اما خب یه ذره توی ذوقم خورد. اما کل موضوع رو بگم بی بهره نمونید.

اولش یه سری در مورد ویتامین و تغذیه صحبت میکنه که مواد مصرفی باید کامل باشن که خوب هم توضیح نداده چون آخرش هیچ رژیمی نمیده. فقط میگه مواد ویتامینی به اندازه کافی باید هر روز به بدن برسه. خب اینو خودمون هم میدونستیم.

بعد میگه که وضعیت قرار گرفتن بدن ما به خاطر عادت هامون باعث یه ذره کوتاهی قد شده. پیشنهاد میده که از بالش استفاده نکنید و از دشک سفت استفاده کنید تا بدن در حالت صاف قرار بگیره. در واقع سر که به سمت جلو خم میشه از قد کم میکنه. بعد بدن عادت میکنه به کشیده شدن!

بعد یه سری تمرین کششی هم معرفی کرده (که من نمونه های بعضی هاشو توی یوگا دیده بودم) که هر شب و صبح باید انجام بدی. بعد یه هفته یه سری تمرین کششی دیگه داده. که نوشته یک ماه انجام بدید دیگه حداقل 2 اینچ که معدل 5 سانت خودمونه اضافه میشید! خلاصه همش تمرین کششی داده! ظاهر قضیه به نظر میرسه با عادت دادن بدن به صاف بودن یه فاصله ای بین مهره های ستون فقرات ایجاد میشه که موجب افزایش قد هست. همین.

آخرش هم یه سری توصیه کرده که از ورزش های دیگه غافل نشید و در خلال این برنامه ورزشی ازش استفاده کنید. بعد ادعا کرده که هلندی ها بلند تر از آلمان ها هستند که به خاطر نحوه استفاده از دوچرخه هست. چون هلندی ها صاف روی دوچرخه میشینن و آلمان ها به صورت مسابقه ای. و ادعا کرده که اگر کسی دوچرخه سواری کنه به صورتی که یه مقدار اندکی پدال از پاش فاصله بگیره (نه اینکه به زور برسه و نه اینکه بخواد خیلی زانوشو خم کنه) در دراز مدت باعث افزایش قد میشه.

البته در مورد ورزش و تمرینات و... تا یه حد زیادی موافقم. چون نشده ببینم که یه بسکتبالیست کوتاه داشته باشیم. همه اونایی که از بچگی رفتن بسکتبال یا بارفیکس میزدن قدشون بلند شده. حالا نمیدونم مال اینه که از بچگی کار میکردن بدنشون عادت کرده یا نه توی سن بزرگسالی هم میشه قدشون بلند شده باشه.

خب اینم ایده افزایش قد که 2-3 ساعت وقت نازنین منو گرفت. حالا کی حوصله داره بشینه تمرین کنه؟ من اصلا بالش نذارم زیر سرم خوابم نمیبره که. شاید رفتم امریکا تمرین کردم! حیف این چند ساعت که برای این ایده رفت!

ذهنم داره آماده رفتن میشه

رفتنیه خصوصیتی که من دارم اینه که به طور غیر ارادی از مدت ها قبل آماده کاری میشم که باید انجام بدم. این برای خودم هم جالبه. این روزها ذهنم شدیدا داره خودش رو آماده رفتن میکنه. آماده اینکه از یه جایی پذیرش بگیرم و برم. باورتون بشه یا نه امروز همه وقتم به خوندن وبلاگ "کلک خیال انگیز" و "در امریکا" گذشت. همینایی که توی پست های قبلی معرفی کرده بودم. کل اولی رو خوندم و اکثر دومی. دومی خیلی اطلاعات مفیدتری داشت که بعضی هاشو توی همین وبلاگ گذاشتم.

هر چی آمدم روی پایان نامه ام کار کنم یا بشینم تغییراتی توی SoP ام بدم نتونستم. یعنی اصلا دست و دلم به اون کار نمیرفت. به جاش خوندن این وبلاگ ها برام جالب بود چون منو آماده رفتن و قبول کردن یه زندگی جدید میکرد.

خیلی چیزا از زندگی امریکایی ها رو قبلا مطالعه کرده بودم و حالا مطالب بیشتری دستگیرم میشد. خیلی کارهاشون منطقی به نظر میرسه, بعضی هاش هم منطقی نیست. حالا اگر رفتم اون ور و دیدم براتون تعریف میکنم. چیزی که هست از خودم میپرسم آیا من میتونم توی یه همچین جامعه ای زندگی کنم یا نه؟ آیا من میتونم خودم رو با شرایطش وفق بدم یا نه؟ نمیدونم که حتی درس و دانشگاهش چطوریه. همش دلم میخواست این سربازی لعنتی نبود میتونستم برای یه مدتی مثلا 6 ماه یا یکسال برم اونطرف کار کنم ببینم که چطوریه. شاید اصلا من برای چنین جامعه ای ساخته نشده باشم. مطمئن هستم که هر کسی هم بخواد بره اونور مثل من براش این چیزا مهم میشه.

یک ماه دیگه باید دفاع کنم و هنوز پایان نامه ام آماده نیست. امروز یه 2-3 صفحه ای نوشتم. اما خب خیلی کمه. نمیتونم کلش رو بیارم توی ذهنم. نمیدونم چرا. همیشه من همه چیز رو تجسم میکنم و بعد انجام میدم. مثلا وقتی میخوام یه برنامه بنویسم یا اینکه یه جایی برم و بدونم چطوری هست اول به طور کامل هر چی رو که هست رو تجسم میکنم. نمیدونم چرا نمیتونم این پایان نامه رو تجسم کنم. یا خیلی بزرگه و مطالبم زیاده یا اینکه این قسمت آخرش که هنوز انجام نشده باعث شده که ذهنم درگیرش باشه. از اون بدتر اینه که همش به اپلای ها و دانشگاه ها فکر میکنم و خیلی تحت فشارم. اگر نتونم سر موقع دفاع کنم خیلی دردسر ها برام درست میشه. ممکنه نتایج پذیرشم بیاد و بعد برای مدارک ویزا و... نرسم. پاسپورتم هم تموم شده و کلی طول میکشه که بخوام پاسپورت بگیرم. نمیدونم. از یه طرف کار پایان نامه ام تموم نیست از یه طرف میخوام دفاع کنم. از یه طرف ممکنه دفاع کنم و بعد قبل از 6 ماه فرجه نتونم از یه جایی پذیرش بگیرم.

خدایا توی منگنه هستم. فعلا چیزی که میدونم اینه که باید دانشگاه هایی که میخوام اپلای کنم رو هر چه زودتر بفرستم و پایان نامه ام رو زودتر تموم کنم که اگر رسیدم دفاع کنم دیگه دفاع کنم.

شاید یه استخاره بگیرم که ببینم چکار کنم. به شدت احساس گیجی میکنم از اینکه نمیدونم چیو باید تجسم کنم.

خواب سوره های قرآن دیدم

قرآندیشب برای اولین بار خواب سوره های قرآن رو دیدم. یه جایی بودیم یکی داشت صحبت میکرد که سالها پیش از توی دریا یه قرآنی پیدا شده که عین طومار بوده و با این قرآن ما فرقی نداشته و من همینطوری داشتم اون طومار بزرگ رو می دیدم که سوره های قرآن روش نوشته شده بود. البته بیشتر نگاهم به سوره های کوچیک آخر طومار بود. یه جوری بود که انگار لوله اش کرده باشند و اون قسمت آخرش بیشتر باز شده بود. البته حیف که نورانی نبود و عین متن نوشته شده کتاب های خودمون بود! بعد داشتم دقت میکردم که ببینم سوره های چطوری هستن که تلفن زنگ زد و از خواب پریدم.

در مورد خواب دیدن سوره های قرآن باید بگم که یکی از بهترین نوع خواب هاست. سوره های قرآن نشوندهنده تکامل شخصیتی انسان هست و اگر کسی قرآن کامل رو به صورت نور ببینه  میشه گفت که تبدیل به یک انسان کامل (تا اونجایی که ظرفیت داشته) شده. هر یک از سوره ها هم نشان دهنده یه قسمت از تکامل شخصیتی انسان هست. نورانی بودن آیات هم بسیار بسیار نشانه خوبیه.

اینا رو گفتم تا اینم بگم که دیشب تا دیروقت داشتم وبلاگ "شریعت عقلانی" رو میخوندم و در مورد حرف هاش فکر میکردم. خیلی خیلی جالب بود. البته به احتمال زیاد خوابی که دیدم بی ربط به این مطالعه نباشه. نشون میده که تفکر در این موضوعات باعث تکامل شخصیتی میشه.

امروز اینقدر احساس آرامش میکنم که حدی نداره. هرچند که فکر اینم پایان نامه ام رو زودتر تموم کنم و از شرش خلاص بشم اما دلم نمیخواد این آرامش رو با چیزای دیگه خراب کنم.

خواب تیلور دیدم!

تیلوردیروز خیلی حالم بد بود. اصلا حوصله هیچ کاری رو نداشتم. پریروز کارهای شرکت رو تموم کرده بودم و رفتم و تحویل دادم و دیروز می خواستم روی تزم کار کنم که اصلا حوصله نداشتم. واقعا دردسری هست این پایان نامه ما! یه سر رفتم بیرون فکر کردم که چه مطالبی رو چطوری توش بیارم. چکار کنم که فصل هاش بهتر باشه و همینطوری قدم زدم. بعد آمدم خونه اصلا حوصله نداشتم یه نیم ساعتی برای خودم خوندم. خیلی حال داد. بعدش نشستم یه کم کتاب خوندم. آمدم بشینم پای اینترنت که باز نمیدونم چرا حوصله درس رو اصلا نداشتم. نمیدونم چی شد که دوباره خواستم در مورد حجاب مطالبی رو پیدا کنم. گشتم و اتفاقی این سایت "شریعت عقلانی" رو پیدا کردم. خیلی خوب بود. چند ساعتی سرگرم شدم و تا ساعت 12 و نیم داشتم میخوندمش. خیلی مطالبش به نظر جدید و جالب بود. بعدش یه چند دقیقه ای قرآن خوندم و خوابیدم. دوباره نیمه شب بیدار شدم و نمازم رو خوندم و میخواستم بخوابم اما خب خیلی خوابم نمیآمد. اما هیچ کار دیگه ای نمیتونستم کنم. نمازم رو که خونده بودم و قرآنم همینطور. برای همین سعی کردم دراز بکشم تا خوابم ببره. بعد خوابم برد. خواب دیدم با تیلور ازدواج کردم و با هم آمدیم شیراز. بعد اون فارسی یاد گرفته بود و داشتم میگفتم ببین چقدر فارسی اش هم خوبه. از ما بهتر حرف میزنه. رفته بودیم خونه مامانبزرگ و قرار بود عصر من و تیلور بریم بگردیم. خیلی لذت بخش بود که میدیدم با هم هستیم! ای بابا اینم شده حکایتی ها! این اولین بار بود که خواب تیلور رو میدیدم. برای همین جالب بود. به قول یکی شتر در خواب بیند پنبه دانه! آخه یکی نمیگه پسر با این همه فرق فرهنگ چکار میکنی؟ اصلا کی گفته این به درد تو میخوره! بگذریم.

امروز خیلی خیلی حالم خوب بود. تا ظهر خوابیدم و بعدش آمدم دانشگاه و این مجموعه ماهواره های مهران مدیری رو دانلود کردم که شب بریم خونه و ببینیم. گفتم یه کم وبلاگم رو هم آپدیت کنم که شما هم بی نصیب نمونید!

دلم گرفته

امروز یکی از اون روزایی بود که خیلی خیلی دلم گرفته بود. یعنی از دیشب دلم گرفت. دیشب آخرین جلسه کلاس تدبر قرآن بود و من تا دیروقت شرکت بودم که کارهامو تموم کنم و نرسیدم برم. دیشب شدیدا دلم گرفت. خیلی دوست داشتم میرفتم. الکی نرفتم. میتونستم کارهامو فردا انجام بدم. اصلا چرا نرفتم؟ کلی خودمو سرزنش کردم. بعد آمدم خونه. شب خیلی دلگیر بودم. گفتم آلبوم جدید تیلور رو یه نگاهی بندازم. اصلا خوب نیست. فاجعه است. آهنگ های طولانی, بعضی جاهاش هم اصلا معلوم نیست چی میگه! بعد گفتم بذار ببینم توی اینترنت کسی پیدا شده بگه این آلبوم چقدر بده! یه نگاهی انداختم دیدم بله. بعضی ها هم نظرشون همینه. مخصوصا شعر "بهتر از انتقام" که فاجعه است.  بقیه اش هم خوب نیست. یکی هم نوشته بود خدا به داد کسی برسه که بخواد با این دختره ازدواج کنه. کافیه که ازدواجش ناموفق باشه که تا آخر عمرش براش شعرهای اونجوری بنویسه! شاید 2-3 تا آهنگ کلا توش خوبه. چرا؟ چون اون عوض شده! خیلی بی ادب شده. واقعا جای تعجبه که جزو آدم های مودب شناخته شده!  یه روزی وقت کنم یه تحلیل مینویسم. اما الان خیلی ناراحت و بیحالم.

امروز استادم یه لطف بزرگی کرد و یه ریکام نوشت و برای 2 تا از دانشگاه ها داد. خدا خیرش بده. خیلی خیلی ریکام خوبی برام نوشت. امیدوارم که هرچی از خدا میخواد بهش بده. امروز کلی هم سرفه کردم. جلوی استادمون هم کلی سرفه کردم که فکر کنه مریضم! عادت کردیم به دروغ. البته ربطی نداشت که استادمون فکر کنه من خیلی مریضم یا کم مریضم یا هر چیز دیگه ای. درواقع هیچ فرقی نمیکرد. اما نمیدونم چرا عادت کردیم به دروغ. عصر توی نمازخونه گریه ام گرفت. سر نماز کلی گریه کردم و از خدا معذرت خواستم. بعدش چند صفحه ای قرآن خوندم تا آروم گرفتم. 

شب خوندم که یه پسره برای تیلور یه دستبند 10000 دلاری خریده! خونه اش آباد! این همه پول از کجا آورده؟! چقدر هم که پسره زشت بود.

چند روزیه که دوباره بعضی آهنگ های شکیلا رو گوش میدم. خیلی خوبه.

نفس برآمد و کام از تو برنمی آید    فغان که بخت من از خواب در نمی آید
ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس     کنون ز حلقه زلفت به در نمی آید

آخه ما یه عمر خراب عشق بودیم. حالا چی؟ هیچی. هیچ عشقی دیگه نیست که مثل قبل باشه. خدا هم که دوره. چکار کنم؟ کاشکی عشق برمیگشت. کاشکی مثل قبل بودم.