صبح که بیدار شدم نشستم پای آیپدم و یه سری فیلم از آنکارا نگاه کردم. بعد فکر کردم که امروز کجاها میتونیم بریم. برای خودم آهنگ گذاشته بودم و خیلی حواسم نبود و یه آن دیدم خواهرم داره یواشکی زیر لحاف گریه میکنه. اولش نفهمیدم برای چی داره گریه میکنه اما بعد از اینکه کلی سعی کردم گفت آخه دیگه همه رفتن, وقتی تو بری من خیلی تنها میشم. سعی کردم آرومش کنم. ولی حق داشت, نمیتونستم کاری کنم. امروز صبحانه رو در فضای آزاد خوردیم.

بعد برای رفتن مسیر بازار رو انتخاب کردیم و از وسط بازارهای قدیمی رد شدیم.

به خیابون آتاتورک که رسیدیم دیدم یه موزه ای تبلیغ زده که برای این هفته موزه هست. گفتم خب امروز بریم موزه. موزه کوچیک اما نسبتا قشنگی بود. یه سری وسایل قدیمی, قرآن های قدیمی, گلیم های قدیمی توش بود.



یه چیزی جالب بود این بود که ما تنها ویزیتور های اون موزه توی اون ساعت بودیم و همه اتاق ها چراغ هاشون خاموش بود و وقتی وارد میشدی تازه روشن میشد! فکرشو کنید وارد اتاق میشید و چراغ روشن میشه و یه نوشته قشنگ پدیدار میشه "ان الله یغفر الذنوب جمیعا". یه لحظه حالم عوض شد.

اون طرف تر پارچه قدیمی کعبه رو گذاشته بودند.

بعد راهمون رو به سمت موزه های نقاشی و فرهنگ شناسی (ethnography) ادامه دادیم.

توی محوطه چند تا مجسمه بزرگ از شیر و اسب و آدم ها بودند که باهاشون کلی عکس گرفتیم و بعد رفتیم داخل موزه نقاشی (Resim Heykel Mozesi). یه موزه خیلی قشنگ و تمیز بود. من خیلی از نقاشی سر در نمیارم اما خواهرم خیلی دوست داره. اکثر نقاشی ها رو که نگاه میکردم هیچ حسی پیدا نمیکردم. این اواخر یه چند تا مجسمه و نقاشی بود که حس میکردم یه چیزایی دارم ازشون میفهمم. یادم به اون صحنه کارتون ratatouille افتاد که موش دومی که رتتول رو خورد یه ذره پشت سرش جرقه اینا روشن شد!



در کل اما موزه خیلی قشنگی بود.
بعد رفتیم موزه فرهنگ که دقیقا توی همون مجموعه بود. ورودیه موزه 5 لیر بود. این موزه خیلی کوچکتر از موزه نقاشی بود اما بازم خوب بود.


از موزه که آمدیم بیرون دیگه شارژ دوربینم تمام شده بود. برای همین اول رفتیم هتل تا هم استراحت کنیم و هم اینکه دوربین شارژ بشه. توی راه هم یه مقداری میوه گرفتم تا بعد ناهار رو بریم برج Atakule بخوریم. توی مدتی که هتل بودیم, با خودم گفتم بزنم ببینم تیلور ویدئو جدید نداره. همینطوری که یوتیوب رو زدم دیدم وای چقدر فیلم و آهنگ از تیلور هست که من ندیدم. چند تا آهنگ قشنگ هم از قدیمی تیلور نگاه کردم و بعد راه افتادیم به سمت برج آتاکوله. با اتوبوس رفتیم و نفری 2 لیر بلیت اتوبوس بود.

جایی که برج واقع شده بود ظاهرا بالاشهر آنکارا هست. ماشین های بسیار مدل بالاتر اینجا توی خیابونها پیدا میشد. مغازه های غذا فروشی هم اکثرا رستورانی بودن و فقط یه ساندویچی دیدم که همبرگرش 12 لیر بود و کلا ترجیح دادم که اینجا چیزی نخورم!

زیر برج یه جایی بود که ظاهرا قراره بعدا فروشگاه بشه. اینجاها هنوز درست ساخته نشده بود. مامور دم در هم بهم اجازه نداد از داخل اونجا عکس بگیرم. بعد رفتیم بالای برج. یه ناحیه تقریبا یک سومی از کل برج غیرقابل عکس برداری بود. اون قسمت دیدم که یه پادگان هست و سربازا داشتن تمرین رژه میکردن. ظاهرا یه قسمت دیگه هم یه پادگان دیگه بود و برای همین نمیذاشتن عکس بگیریم. من از بقیه جاها یه چند تایی عکس گرفتم. یه خانم خیلی خوشکل با ظاهر اروپایی هم آمده بود اونجا ولی زود با شوهرش رفتن. اون بالا 3 تا مامور بود و اصلا اجازه نمیدادن کسی از اون قسمت های شهر که مشخص کرده بودند عکس بگیرن. ورودیه برج نفری 10 لیر بود که به نظرم نمی ارزید. همه رستوران ها و کافه ها هم گفت که بسته اند. نمیدونم برای اون روز بسته بودند یا کلا بسته بودند. به هر حال اگرم قرار بود که فرداش باز باشه من حال نداشتم این همه راه رو دوباره بیام.


بعد از برج آمدیم پایین و اون پایین یه پارک گیاهشناسی بود. انواع و اقسام درخت های مختلف توی پارک یافت میشد. یه قسمت هایی از پارک هنوز ساخته نشده بود. نمیدونم چرا این قسمت ها هنوز کامل نشده اند. بر خلاف بقیه پارک هایی که رفته بودیم این پارک مثل پارک ساعی تهران توی گودی واقع شده بود و کلی باید میرفتی پایین و برگشتنی هم کلی باید میآمدی بالا. از توی این پارک هم چند تا عکس گرفتیم و راه افتادیم به سمت خیابان آتاتورک.


اولای خیابون آتاتورک که رسیدیم یا پارک خیلی بزرگ بود که اونم توی گودی واقع شده بود. آفتاب داشت کم کم غروب میکرد و منظره های خیلی قشنگی توی پارک ایجاد شده بود. یه عالمه هم عکس از توی این پارک گرفتیم و چون شیب پارک با شیب خیابون آتاتورک یکی بود, لازم نبود که مسیری رو که به سمت پایین رفتیم به سمت بالا برگردیم.



از پارک که خارج شدیم به سمت پارک بعدی که همون نزدیک ها بود به اسم پارک Kugulu رفتیم. دیگه شب شده بود. چند تا عکس دیگه هم اینجا گرفتیم و شارژ دوربینم هم باز تموم شد.

با اتوبوس به سمت هتل برگشتیم. توی راه برگشت تصمیم گرفتم که یه سری هم به پارکی بزرگی که لونا پارک هم داشت بزنیم. وارد پارک که شدیم, یه نمایش خیلی جالبی از رقص نورها روی فواره های وسط پارک بود که نگاه کردیم. خیلی نمایش قشنگی بود. دوربین آیپدم هم که فکر میکردم هیچوقت به هیچ دردی نخوره, اینجا به درد خورد و یه چند تا فیلم و عکس هم از اون مراسم گرفتیم. به نظرم یکی از بهترین کارها برای کسی که آنکارا میره همینه که این مراسم رو ببینه. شب ها بعد از تاریکی هوا میذارن.

یه قسمت مراسم یه آهنگ گذاشتن و که روی فواره وسط فیلم هایی از پرچم ترکیه و آتاتورک و رئیس جمهورهای قبلی ترکیه پخش میشد و جالب که وقتی عکس پرچم یا هر کدوم از این رئیس جمهور ها پخش میشد مردم دست میزدند و تشویق میکردند. با خودم فکر میکردم که اگر مشابه این توی تهران بود چی میشد؟ هر چی میشد اینطوری نمیشد!
مراسم که تموم شد, یه آقایی انگلیسی پرسید که این مراسم هر شب هست یا فقط امشب بود. منم بهش گفتم که نمیدونم! ما هم توریستیم! بعد حس کردم که انگلیسیش خیلی خوب بود و تصمیم گرفتم که سر صحبت رو باز کنم. ازش پرسیدم که از کجا آمدند و گفت از هلند آمدیم. دوربینشون خیلی قدیمی بود و من پیشنهاد دادم و ازشون چند تا عکس گرفتم. خیلی آدمای خوبی بودند. دخترشون رفته بود وین-اتریش برای خودش بگرده و قرار بود که فردا بهشون ملحق بشه. پسرشون هم خیلی شیطون بلا بود. خودشون هم خانواده خیلی خوبی بودن. پرسید برای چی آمدید اینجا و نظرت چیه و ترکیه بهتره یا ایران. منم بهش گفتم که برای ویزای امریکا آمده بودم و گرفتم و کلا ترکیه بهتر از ایران هست! اولش فکر کرده بود که خواهرم زن منه. بعد بهش گفتم که نیست و عذرخواهی کرد. بعد پرسید یعنی هیچ کسی رو نداری؟! گفتم چرا دوست دارید ببینیدش؟ خودشو خانمش گفتم بله بله حتما. منم آیپدمو در آوردم و یه آهنگ تیلور رو براش گذاشتم و گفتم That's her! خانمش خیلی با تعجب نگاه میکرد. گفتم She is good! خانمش هم گفت Yes! she is good, but not for you فکر کنم خانمش باورش شده بود اما هانس گفت پس میخوای بری امریکا که با این خانم ازدواج کنی؟! گفتم آره دیگه. گفت خب کارت دعوت عروسیتونو برامون بفرست. گفتم حتما. بعد چند تا عکس با هم گرفتیم و ازشون آدرس ایمیلشونو گرفتم که بهشون بدم. کلی خندیدیم و بهمون خوش گذشت.
توی راه برای شام میخواستم ماهی بگیرم اما دیدم تکراری میشه. یه جایی زده بود Kokorec از اون گرفتیم. یه ساندویچ خیلی خیلی کوچیک رو بهمون داد 4 لیره. مزه اش اما خوب بود. طرز خرد کردنش با کارد رو هم دوست داشتم.

آمدیم هتل خیلی خسته بودم و اصلا حال نداشتم که بخوام بنویسم برای همین تصمیم گرفتم که بقیه ویدئوهای تیلور خانم رو ببینم. پشت صحنه های mine و یه قسمت هایی از مصاحبه هاش با ellen و... رو نگاه میکردم. یه چند تا هم از آهنگ های قدیمی تر تیلور مثل Last Chirismas, Lucky You, By the way, Invisible, Your face و... که قبلا نشنیده بودم رو دیدم. اینقدر خوب بودن که تا ساعت 2 نیمه شب داشتم اینا رو نگاه میکردم.

با خودم فکر کردم که خوبه یوتوب ایران بسته است وگرنه من از کار و زندگی میفتادم!
امروز صبح برنامه ریزی کرده بودم که اول بریم فروشگاه ACity Outlet خرید و بعد از اونجا بریم یک باغ وحش نزدیک مرکز خرید. یه نگاهی کردم به نقشه دیدم خیلی دوره برای همین آمدیم و سئوال کردیم. هیچ کسی انگلیسی بلد نبود تا اینکه شانسی یه خانمی پیدا شد که انگلیسی بلد باشه. مشکل اصلی این بود که من میگفتم "ای سیتی" به تلفظ اونا میشد "آ سیته" یا "آ سیتی" دیگه راهنمایی مون کرد و با یه اتوبوس کوچیک رفتیم که کرایه اش نفری 2.1 لیر بود.


مرکز خرید خیلی بزرگی بود اما برخلاف چیزی که میگفتن لباس های غیر اون فصل رو میاره و اونایی که دیگه مد نیستن رو با قیمت ارزون میده, اصلا اینطوری نبود. بعضی فروشگاه ها همچین کاری رو کرده بودن و در حد مثلا 2 تا میز کوچیک جنس های اینطوری رو با قیمت پایین گذاشته بودن مثلا Mavi رو دیدم که شلوار لی گذاشته بود به قیمت تقریبا 30 لیر اما وقتی خوب نگاه میکردی میدیدی که بعضا این جنس ها مشکل داشته که فروش نرفته, مثلا زدگی داره یا اینکه یه پولکش افتاده.
از صبح همینطوری توی مرکز خرید بودیم تا عصر بالاخره خواهرم تونست 2 تا شلوار و یک تاپ بخره. واقعا من نمیدونم خرید 2 تا شلوار و یه تاپ این همه باید طول بکشه؟ اونم تازه از LCWakiki خرید کرد که دم در هتل هم هست و به همون قیمت. البته تنوع جنس اونجا خب خیلی بیشتر بود و بالاخره طلسم این خرید شلوار هم شکسته شد.
طبقه بالای Acity یه مغازه آنتیک فروشی بود که خیلی جالب بود و یک عالمه وسایل خلاقانه توش پیدا میشد. تقریبا یکساعتی من اونجا سرگرم شدم و دو تا چیز خوشکل هم برای یادگاری خریدم.

یک کم اونطرف تر توی همون طبقه بالا سالن ازدواج بود و همونجا مسجد و دستشویی هم بود. خوشبختانه دستشویی از مدل وطنی هم داشت. توی راهرو هم نمایشگاه نقاشی بود و کلی نقاشی های زیبا اونجا نصب شده بود.


بعد از نماز رفتیم ناهار خوردیم. غذاش نسبتا تند بود اما خوشمزه بود و من دوست داشتم. فکر کنم اسمش همین Durum بود. جای خوبی بود و در هوای آزاد غذا خوردیم. جالب اینکه فضای آزاد مال هیچ کدوم از مغازه ها نیست و بعضی ها از همبرگری اونور ساندویچ گرفته بودند و آورده بودند روی صندلی های اینجا بخورند.



خرید خواهرم اینقدر طول کشید که دیگه به باغ وحش نرسیدم. گفتم زودتر برگردیم و خریدها رو بذاریم هتل و اگر بشه بریم آنکارامال حداقل Ice Age رو ببینیم.
رسیدیم هتل یه اتفاق غیرمنتظره افتاد. دم در اتاق هر چی گشتم کلید رو ندیدم. کلیه وسایل و خرید و ... رو ریختیم بیرون و هر چی گشتیم کلیدی در کار نبود. برای من خیلی عجیب بود چون سالها بود که هیچ چیزی گم نکرده بودم. بعد با خودم فکر کردم نکنه این همه مدت یه چیزایی رو گم کرده باشم و خودم خبر نداشته باشم. توی این فکرا بودم که به خودم گفتم فعلا فلسفه رو بذارم کنار وگرنه شب باید پشت در اتاق بخوابیم! رفتیم پایین و با کلی خجالت به صاحب هتل میخواستم حالی کنم که چی شده. اولش زنگ زد یه نفر که انگلیسی بلد باشه. ماشالله اون یکی از صاحب هتله بدتر که حتی معنی key و room رو هم نمیفهمید!!! بعد دیدم داره دنبال لب تاب اش میگرده. ظاهرا بر و بچ اونجا برده بودن که باهاش بازی کنن. یه دفعه به ذهنم رسید که میخواد با Google Translate ترجمه کنه. منم iPad امو در آوردم و براش نوشتم که چی شده و تازه فهمید که موضوع چیه. اما خیلی عادی با موضوع برخورد کرد و حتی وقتی گفتم چیزی میخواد بدم هم گفت نه. با این حال شب 2 لیر شیرینی گرفتم و دادم به کسی که نشسته بود چون نتونستم با خودم کنار بیام که چرا اینقدر بی دقتی کردم. هر چی هم فکر کردم نفهمیدم که کلید به اون بزرگی رو چطوری تونستم گم کنم.
نزدیک یک ساعتی معطل داستان کلید بودیم و بعد که آمدم توی اتاق باز همه وسایل رو زیر و رو کردم و باز نیافتم. بعد رفتیم برای شام یه چیزی بخریم. یه مقداری میوه و نفری یه ساندویچ ماهی خریدیم و آوردیم هتل خوردیم. فکر کنم هنوز ترک ها نمیدونن سس چیه. این چندمین باره که من ساندویچ میگیرم و اصلا سس نداره! البته غذای ظهری پر سس مخصوص اون غذا بود.

توی راه خرید با یه افغانی آشنا شدیم که آمده بود اینجا کار میکرد. میگفت توی ایران خیلی خیلی اذیتم کردن, با وجود اینکه شیعه بودم نمیذاشتن توی مسجد برم نماز بخونم و خلاصه هر چی گفت گفتم حق داری. گفت چهار ساله اینجا هستم و توی مسجد سنی ها دست باز نماز جماعت خوندم هیچ کسی نیامد بگه چرا. اینجا با یه یهودیه هم برای کمک به مردم وان رفتیم و توی ده دقیقه ای که بازار خرید میکردیم کلی داستان گفت. میخواست دو ماه دیگه هم بره کانادا. حتی یه افغانی هم میدونه چقدر ما بی فرهنگ هستیم. توی اینجا هم هر کسی ازت میپرسه کجایی هستی و میگی من ایرانی هستم هیچ حس خوبی پیدا نمیکنه اگر حس بدی پیدا نکنه. جای خجالته با این همه ادعای فرهنگ. الانم خیلی خسته ام اما گفتم اول اینو تمومش کنم, چون فردا دیگه حوصله ام نمیشه.
امروز ساعت 6 که بیدار شدم دیگه خوابم نبرد و نشستم یوتیوب بازی کردم تا ساعت 9 که رفتیم برای صبحانه. بعدشم چند ساعتی توی اینترنت گشت زدم که ببینم اصلا کجا ها میتونیم بریم. متاسفانه نقشه ام برای سینما کاملا بر باد رفت وقتی که فهمیدم فیلم ماداگاسکار 3 توی سینما های ترکیه به زبان ترکی هست و فیلم Ice Age هم سانس های انگلیسی اش آخرای شبه که ترجیح میدم اون ساعت ها بیرون نباشم.
بنابراین تصمیم گرفتیم که بریم بازارها و پارک های اطراف رو یه نگاهی بندازیم. هوا امروز فوق العاده خوب بود و باد خنکی می آمد.
اول یه سری به بازار نزدیک ulus زدیم.
بعد از اون توی همون مسیر رفتیم به یه پارکی که همون نزدیکی ها بود. توی مسیر اون پارک یه کنار خایبون پارک مانند خیلی قشنگ هم بود که از کنارش ریل راه آهن میگذشت.

بعد رفتیم اونطرف خیابون که یه پارک بزرگتری بود و یک عالمه وسایل ورزشی داشت. حتی توی پارک یه قسمتی رو زمین دو درست کرده بودند که نرم باشه و بشه توش تمرین دو کرد.

توی پارک خیلی خوش گذشت چون اینطرف پارک عروسی بود. البته من دیگه روم نشد که برم توی عروسی ببینم چطوریه و در واقع نمیدونستم واکنش ترک ها چطوری میتونه باشه. اگر اروپا بود حتما میرفتم اما اینجا رو واقعا نمیدونم. این شد که به همون نگاه از دور اکتفا کردیم. البته وسط پارک یه عده از فامیل های عروس یا داماد یا هر دو جو گیر شده بودن و حلقه درست کرده بودند و همونجا میرقصیدند.


بعد آمدیم سمت کیزلای و همون مسجد Kocatepe Cami رو رفتیم. البته من قبلا رفته بودم اما خواهرم خیلی دوست داشت اینجا رو هم ببینه و برای همین بازم اینجا رو رفتم و البته خوب شد چون تونستم عکس هم بگیرم.


امروز روز بچه های خوشکل بود, کلی توریست از جاهای مختلف آمده بودند و از سیاه گرفته تا بلوند و بور همه جا یافت میشد. بعضی ها هم از شهرهای دیگه آمده بودند. توی مسجد که بودیم دیگه طاقت نیاوردم از بابای یکیشون اجازه گرفتم که ازش عکس بگیرم. واقعا عروسک بود. یه خواهر دیگه هم داشته عین خودش, فکر کنم دوقلو بودند. امروز حداقل 5-6 تا از این عروسک ها جاهای مختلف دیدم و خیلی خوش گذشت.
بعد از مسجد آمدیم سمت کیزلای و من خیلی گرسنه بودم. یه نگاهی به اطراف انداختم تا ببینم کجا غذای جدید میده. یکی از مغازه های همونجا Eskandar (اسکندر) با قیمت مناسب (6 لیر) میداد و باهاش یه شیرینی هم میداد. بنابراین تصمیم گرفتم که اینجا رو امتحان کنم.


غذای خوبی بود و به امتحانش می ارزید. شیرینی های ترکی هم خیلی خوشمزه بود و دوست داشتم.

بعد از اونجا رفتیم بازار بزرگ چند طبقه ای که نبش کیزلای بود. خواهرم دنبال شلواری میگشت که دخترخاله ام سفارش کرده بود که بگیره و عجیب که هیچ جا همچین شلواری نداشتن! یکجا پیدا شد با رنگ قرمز و بنفش و سبز بود که البته اینجا خیلی عادیه ولی ایران یکی بپوشه فکر میکنن یه مشکلی داره دختره که همچین رنگی پوشیده!


بعد از بازار من خیلی دلم میخواست بریم سینما یه فیلم دیگه اما متاسفانه صبح متوجه شده بودم که همه پولی که آورده بودم خرج شده و فقط همین مقدار هست که بریم هتل و یه چیزی برای شب بگیریم. توی راه هم چندین جا نگاه کردم ببینم صرافی باز هست یا نه دیدم نیست. ایشالله فردا باز باشه و یه مقداری دیگه پول تبدیل کنیم. شاید منم یه سری از خریدهای رفتنم رو اینجا انجام بدم. برای شب یه مقداری میوه گرفتم چون ناهار رو هم خیلی دیر خورده بودیم و سیر بودیم. هلو کیلویی 3 لیر و آلو کیلویی 1.5 لیر بودو هیچی خرابی هم نداشت. از هر کدوم 1 لیر خریدم.

بعد از اینکه ویزا رو گرفتم یه دو ساعتی طول کشید که توی اینترنت بگردم ببینم جای دیدنی کجا میشه رفت. متاسفانه آنکارا خیلی جای دیدنی نداره. همینطوری که داشتم میگشتم چشمم خورد به سایت Anakara.com که یه سری اطلاعات در مورد شهر آنکارا گذاشته بود. توی منو ها که بودم همینطوری گزینه سینما رو زدم و دیدم به به! چه فیلم هایی آمده. این شد که تصمیم گرفتیم بریم آنکارامال سینما سه بعدی نگاه کنیم.
امروز آنکارامال اونطوری بود که من خیلی دوست داشتم. اصلا قابل مقایسه با اون روز نبود و واقعا شلوغ بود. من عاشق اینم که برم فروشگاه های شلوغ اینطوری. چون اغلب خانواده ها با بچه هاشون میان و از تماشای بچه ها بینهایت لذت میبرم. چند تا دختر خیلی خیلی خوشکل هم اونجا دیدم. فقط حیف که یا توی کالسکه بودن و یا بغل مامانشون و خلاصه نمیشد پرید و ماچشون کرد.

اول رفتیم سمت سینما و بلیت فیلم سه بعدی The Amazing Spider-Man رو گرفتیم. بعد از اینکه بلیت رو گرفتیم چون ناهار نخورده بودیم گفتیم اول ناهار بخوریم. من این دفعه Peymacun (پیمچون) انتخاب کردم. گفتم یه تنوعی باشه اما بعدش که خوردم پشیمون شدم. 6.8 لیر شد این غذا و بگم که مثل این بود نون و پنیر سبزی رو توی مایکرو ویو گذاشته باشن. اون Lahmacun اون دفعه ای میتونم بگم که 5 برابر خوشمزه تر از این بود. این بیشتر به درد عصرونه میخورد و 2 تاشو خوردن خیلی هم سخت بود. خواهرم هم ریسک نکرد و یه ساندویچ همبرگر گرفت.

بعد از ناهار رفتیم سینما. برخلاف اون دفعه که هیچ کسی نبود, این دفعه سینما خیلی پر بود.

(عکس سه بعدی نیست, دستم لرزیده اینطوری شده!)
هنرپیشه پسر فیلم به طرز عجیبی شبیه این برادرم بود که رفته ایتالیا.

دختره هم یه جاهایی خیلی شبیه تیلور خانم بود. صحنه هایی که صورتش هم میآمد جلو انگاری دیگه خود تیلور خانم! میخواستی همونجا یه ماچش کنی!

البته حرف خوشکلی که باشه هیچکسی به اندازه تیلور خانم خوشکل نیست.

(عکس ربطی به فیلم نداره.)

(عکس سه بعدیه, دستم نلرزیده!)
توی سالن هم دو نفر اون طرف تر من یه دختر خیلی خوشخنده بود که هر جایی فیلم که چیزی برای خندیدن داشت کلی میخندید که من خیلی دوست داشتم. فیلم هم که تموم شد چند تا صندلی پایینتر از ما یه دختر و پسره که ظاهرا با هم آمده بودن همدیگرو بغل کردن و بوس کردن که جالب بود.
------------------------
داستان فیلم کلا تکراری بود و انگار یه روایت دیگه کرده باشه از سری اول. نمیدونم چرا این همه خرج میکنن از اول یه داستان درست انتخاب نمیکنن. در کل فیلم همونطوری بود که فکر میکردم. اون صحنه هایی که اسپایدر من از روی ساختمان های نیویورک میپرید سه بعدیش واقعا لذت بخش بود. در واقع حرکت ها توی اون فضا یه هیجان خاصی داشت.
یه چیزی در مورد داستان بسیار قابل تامل بود و اون اینکه نقش تحقیقات برای ترمیم ساختارهای بدن چقدر پر رنگ بود. توی داستان محقق اصلی دنبال روشی بود که دست از بین رفته اش رو دوباره عین خودش ترمیم کنه و صحنه هایی که برای ترمیم اون دست ساخته شده بود فوق العاده بود. تقریبا کل داستان سر این بود که چطوری روش هایی باشه برای ترمیم اعضای بدن.

اولای فیلم روی دیوار خونه اسپایدر من یه عکس بود از آلبرت انیشتین تقریبا مثل عکس زیر:

و دقیقا به همین سبک که زبونش رو بیرون آورده که جلب توجه کنه و همین جمله رو هم نوشته بود:
Imagination is more powerful than knowledge
من واقعا از این طرز تفکر امریکایی ها خوشم میاد. شما میبینی که صنعت فیلم و بازی که بیشترین ارتباط رو با تخیلات و تجسم کردن دارن اینقدر پیشرفت کرده تا ناممکن ها رو به تصورات جامعه بکشونه, بعد میبینید که بعد از چند سال اون چیزی که فیلم بوده به واقعیت رسیده. همیشه هم یاد این حرف مولوی میفتم که میگه خر که از هندوستان یاد نکرده (نقل به مضمون), یعنی اگر این تصورات رو ما داریم, قبلا یه جایی دیدیم و تازه یادش افتادیم وگرنه اگر مثل خری بودیم که هیچوقت هندوستان نرفته هیچوقت نمیتونستیم تصور هندوستان رو هم داشته باشیم.
950 دلار تافل و جی آر ای (2 بار تافل و 3 بار GRE) که خرج ثابت بود برای این دو سال اپلای.
--------
برای اپلای امسال:
1550 دلار اپلیکیشن فی و ریپورت تافل و جی آر ای
تقریبا 500 هزار تومن هزینه پست و ترجمه مدارک
پارسال هم همین حدود (کمتر) خرج کردم ولی با اون نمره GRE اصلا نباید اپلای میکردم.
زمانی که من اپلای کردم سال اول دلار حدود 1000 تومن بود. سال دوم هم اکثر خرج ها رو با دلار حدود 1400 تومن کردم و یه مقداری هم با دلار حدود 1700. در کل اما دلار دادم و بنابراین اونقدر خرج شده. واقعیتش هم اینه که همه این پول رو کار میکردم و میدادم. بعضی جاها هم خب نباید اپلای میکردم مثل Purdue چون تعداد خیلی کمی میخواستن و شانسم خیلی کم بود. اما در کل بد اپلای نکردم. لازم نیست یه نفر این همه اپلای کنه. مثلا میشد UCI رو دیگه اپلای نکنم و یا حتی شانسم برای UCSD زیر 10 درصد بود و من اپلای کردم. رنج متوسط 5 تا دانشگاه اپلای کردم که فکر نمیکنم میشد کمترش کنم و هر کدومش که بهم فاند میدادن میرفتم مثل UCF. من خودم فکر میکردم که شانسم توی این رنج بیشتره و برای همین بیشتر اینجا اپلای کردم.
همونطوری که میبینید هزینه ای که کردم کمتر از خرج دو ماه فاندی هست که ان شا الله اونجا میگیرم و به نظرم سرمایه گذاری ای بود که ارزش داشت. هنوز دانشگاه هایی مثل UTA و Auburn رو توی لیستم داشتم که اپلای نکرده بودم و گفتم اگر از اینا هیچکدوم فاند نگرفتم اونجاها اپلای کنم.