زیر آسمان خدا

این وبلاگ داستان یک پسر ایرانیه که تصمیم گرفت بره امریکا و برای این کار دو سال اپلای کرد تا بالاخره پذیرش گرفت و ...

زیر آسمان خدا

این وبلاگ داستان یک پسر ایرانیه که تصمیم گرفت بره امریکا و برای این کار دو سال اپلای کرد تا بالاخره پذیرش گرفت و ...

16 اکتبر - هفته Alcohol Awareness

امروز توی دانشگاه که میرفتم دیدم یه برد جدید گذاشتن. روی این برد اسم و مشخصات و داستان کسانی رو زده بود که توی دانشگاه های امریکا درس میخوندن اما در اثر مصرف الکل بیش از حد مرده بودند. اکثرا هم کسانی بود بین 18 تا 21 سال سن داشتن.


البته توی دانشگاه و محیط های عمومی که کلا قدغن هست که کسی بخواد الکل مصرف کنه یا حتی توی دستش باشه اما توی پارتی ها بیرون از دانشگاه ممکنه دانشجوها الکل مصرف کنن. این هفته رو برای این گذاشتن که به دانشجوها یادآوری کنن که مصرف الکل خیلی خطرناکه. توی تگزاس هیچ کسی زیر 21 سال حق خریدن یا مصرف کردن الکل رو نداره. یکی از بچه های ایرانی که اینجا بود میگفت ما ایران که بودیم هفته ای نمیشد که آبجو یا مشروب نخوریم. اما اینجا که آمدیم چند ماه چند ماه هم نمیخوریم. ایران که بودیم همینقدر که میدونستیم غیرقانونیه خیلی برامون هیجان انگیز بود و خیلی راحت هم میشد تهیه کرد اما اینجا آدم میلی نداره. جامعه اینجا خیلی سالم تره. یکی دیگه هم گفت یه بارم من رفته بودم که آبجو بخرم تازه درصد الکلش هم خیلی کم بود ازم کارت شناسایی خواست و توی سیستمش هم ثبت کرد که من الکل خریدم. شاید برای اینکه اگر تصادفی چیزی بشه مدرک داشته باشن شایدم میخواست سن امو چک کنه اما تابلوهه که من بالای 30 سالمه.



چیزی که جالبه اینه که غیر از اینکه قانون هست و همه هم میدونن باز به هر طریق ممکن اطلاع رسانی میکنن که طرف خودش هیچوقت سر وقت این چیزا نره. 

15 اکتبر - تشکر از خیرین کمک شهریه

امروز فهمیدم که یه نوع دیگه ای از کارهای خیرخواهانه توی امریکا وجود داره که توی ایران نیست و اونم کمک برای پرداخت کمک شهریه هست. همیشه برام سئوال بود که چطوری اینا با این شهریه گرون اینجا درس میخونن و نمیدونستم همچین درصد بالایی از بچه های اینجا فاند میگیرن. مطابق چیزی که نوشته بود 87 درصد سال اولی ها یه نوعی از کمک هزینه رو میگیرن. 73 درصدشون به صورت اسکالرشیپ میگیرن که یعنی نمیخواد پولی رو برگردونن. 61 درصد کل دانشجوهای اینجا (هم لیسانس و هم بالاتر) هم یه نوعی از کمک هزینه رو دارن.



داشتن یه پارچه درست میکردند که روش بچه ها از کسانی که به دانشگاه کمک کردن که بورسیه کنن دیگران رو تشکر کنن. یه جلسه ای هم قرار بود فردا باشه که خیرین بیان دانشگاه و با بچه ها گفتگو داشته باشن که چون به من ربطی نداشت (و البته درگیر اون ماجرای استاده شده بودم اگر یادتون باشه) نرفتم.


14 اکتبر - لباسامو شستم

امروز بعد از مدت ها استراحت کردم و برای اولین بار رفتم لباس هامو شستم. ماشین لباس شویی های اینجا همونطوری که گفتم بیرون از خونه هستن. البته دو تا پورت به اسم washer and dryer توی بعضی خونه ها هست که برای ماشین لباسشویی داخل خونه میذارن. اما برای ما که دانشجو هستیم خیلی گرون در میاد که بخواهیم ماشین لباس شویی خودمونو داشته باشیم.



برای استفاده 5 تا سکه 25 سنتی میخواست. استفاده اش هم خیلی آسون بود. روشنش که کردم یه چند ثانیه ای که گذشت حس کردم که نمی چرخه. درش رو باز کردم دیدم چون لباس هم خیلی ریخته بودم توش گیر کرده. یه دستی زدم و تکونش دادم راه افتاد. گفتم خوب شد نگاهش کردم راه افتاد وگرنه اگر گیر کرده بود و موتورش میسوخت معلوم نبود چی بشه. خوبه که درش رو باز میکنی اتوماتیک خاموش میشه و از این بابت خطرناک نیست. برای پیمونه هم همون پیمونه کوچیکه کافیه. من فکر کردم کم باشه دو تا ریختم دیگه همه چیز بوی پودر گرفته بود و خوب هم قاطی نشده بود بعضی لباس شلوارام سفیدک شده بودند.

12 اکتبر در والمارت

امروز برای خرید رفته بودم والمارت که دیدم چند تا قفسه جدید اضافه شده. چون نزدیک عید هالووین و کریسمس هست یه سری چیزای جدید آورده بود. شایدم همیشه اینجا بود اما من تا حالا ندیده بودم.







11 اکتبر - استادی که کارآفرین بود

امروز یه جلسه ای توی دانشگاه بود با یه خانمی مسنی که دکترا داشت و خودش هم کارآفرین بود. آمده بود که در مورد تجربیاتش در زمینه کارآفرینی حرف بزنه. کسی که دعوتش کرده بود یه استادی بود که خودش همون ردیف جلو نشسته بود. انگاری که اصلا باورش نمیشد همچین آدمی دعوتشو قبول کرده و از شادی در پوست خودش نمی گنجید.


حرفای مهمی که زد این بود که خودش 10-12 سال پیش به ایده داشته که هر کسی بیاد حالت خودشو انتخاب کنه که مثلا الان غمگینه یا شاده بعد مناسب با خصوصیاتش براش آهنگ انتخاب کنه. بعد میگفت که اون زمان توی امریکا ثبت اختراع اجازه نمیداد که ایده های اینطوری ثبت بشه برای همین نتونسته بود ثبتش کنه. میگفت شرکت اپل از این ایده برای iTunes اش استفاده کرده بود و بهش هیچ پولی هم ندادن. میگفت حتی آمازون هم چندین جلسه ای در این زمینه ها باهاش صحبت کرده بود و فکر میکنه که شاید آمازون هم از ایده هاش استفاده کرده باشه اما اونم هیچوقت بهش هیچ پولی نداده. 

برای من خیلی جالب بود که نمیدونستم خیلی دور نبوده که توی امریکا هم ایده های اینطوری قابل ثبت نبودن. و از اون جالبتر این بود که میگفت این شرکت های بزرگ با وجود اینکه ازش خواستن بره اونجا براشون کار کنه ولی برای ایده هاش و استفاده از اونا بهش پول ندادن.


بعد گفت: من چون هم دکترا دارم و هم کارآفرینم یه جورایی برای خیلی عجیبه. روی کارت ویزیتم نگاه میکنن میبینن زده PhD فکر میکنن که از بزینس دیگه هیچی حالیم نمیشه. البته برای من یه جاهایی هم خوب میشه که اینطوری فکر کنن! به نظر من هرکسی که علاقه داره دکتراشو باید بخونه و اصلا توجه نکنه که حالا باید بره توی بزینس یا مدیریت تا موفق باشه. یه جورایی راضی شدم که منم دکترامو تموم کنم اینجا. 


بعد به نظرم گفت که یه مدت توی گوگل کار کرده بود. میگفت که توی گوگل وقتی میخوان یه چیز جدید روی جستجوی وب شون تست کنن نمیان یه تست جداگانه کنن. میان نصف کاربرها رو با سیستم جدید سرویس میدن و نصف رو با سیستم قبلی ببینن اونایی که با سیستم جدید کار میکنن راضی تر هستن یا اونایی که با سیستم قبلی کار میکنن و وقتی ببینن که مردم از سیستم جدید راضی تر هستن اونو جایگزین میکنن. هیچوقت همچین چیزی به ذهنم هم نمیرسید که میشه یه محصول رو همزمان تست و جایگزین کرد. بعد میگفت همه پیشنهاد کارهاشو رد کرده چون میخواسته شرکت خودش رو بزنه و تا حالا چندین شرکت هم زده و دونه دونه اسم برد ولی من یادم نمیاد دیگه چیا بودن.


فقط اینو بگم که اون استادی که این خانم رو دعوت کرده بود داشت اینو روی سر خودش حلوا حلوا میکرد. عین پروانه دورش میچرخید و خیلی خیلی سر کیف شده بود. حتی اوایل جلسه که رئیس دپارتمان هم آمد استاده از خوشحالی گفت ایشونم رئیس دپارتمان هستن! خانمه هم گفت خب من چکار کنم از اول شروع کنم؟!!! اونم گفت نه شما ادامه بدید. 


به نظر من اینجا هم به پول خیلی اهمیت میدن و هم به علم. حالا یکی اگر دو تا رو با هم داشته باشه دیگه براشون خدا ست. خیلی خیلی برام جالب بود که اون خانمه اول جلسه عذرخواهی کرد که لهجه درستی نداره و واقعا هم لهجه درستی نداشت با این حال اینقدر پیشرفت کرده بود توی امریکا. نکته دیگه ای که برام خیلی جالب بود که اینقدر خانم ها توی امریکا فعال هستن و به جاهای خیلی خیلی بالا میرسن. 


از جلسه که آمدم بیرون داشتم فکر میکردم که خانمی به سن این اگر توی ایران بود الان داشت چکار میکرد؟ واقعا چرا خانم ها توی جامعه ما پیشرفت نمیکنن؟ چرا سیستم این همه تبعیض براشون قائل میشه و توانایی هاشون رو محدود میکنه؟ بعد هم چرا اینجا دانشجوها اینقدر راحت به آدمای موفق جامعه اشون دسترسی دارن اما توی ایران ما حتی یک دونه از اینا رو توی دانشگاه ندیدیم؟ آیا جامعه ما آدم موفق درست و حسابی نداره؟ یا ....؟ و هزار تا سئوال دیگه.