این چند وقت که نرسیدم خوب بنویسم یه عالمه اتفاقات خوب دور و برم افتاد. اولش اینکه دو تا داداشام از ایتالیا فاند گرفتن. یکیشون که خوابگاه گرفته بود کمک هزینه هم گرفت. اون یکی هم یه کمک هزینه ای گرفته که حالا یه مقداری از هزینه تحصیلشو میدن. واقعا یه بار بزرگی از دوش خانواده امون برداشته شد.
یکی دیگه هم این بود که منصور هم با یه استادی توی یه دانشگاه دیگه آشنا شده که بهش گفته از ترم دیگه بهش فاند میده. شاید اونم از ترم دیگه بخواد بره. من فقط خوشحالم که فاندش دیگه درست شده. ماهی 1700 دلار برای شهری که خرجش از دالاس هم کمتره. از اون بهتر اینکه احتمال اینکه از ترم دیگه همینجا TA هم بگیره تا 90 درصد زیاد شده و ممکنه اونم دیگه نهایت دو ماه دیگه بدون فاند بمونه.
خبر خوب دیگه هم همین امشب رسید که اون دوستم که رفته بود استرالیا و دو ماه بود بیکار بود و دنبال کار میگشت توی یه شرکت خیلی بزرگ استرالیایی کار پیدا کرد حدود 95 هزار دلار در سال. خودش میگه برای کارهای 45 و 50 هزار دلاری توی سال داشتم اپلای میکردم و فکر میکردم که حقوقم نهایت دیگه 60 تا باید باشه. یکی از فامیلامون هم اینجا 4 سال سابقه کار داره و حقوقش 70 هزار تاست که یه دفعه این کاره درست شد. من که خیلی خوشحال شدم.
متاسفانه یه بار این متن رو نوشتم و باز به دلایل فنی از بین رفت و الان مجبورم خیلی خلاصه تر بنویسم. خدا مرگ بده اونی رو که از روز اول backspace رو توی مرورگرها به عنوان برگشتن به صفحه قبل تعریف کرده. یک بیشعور در یک دهه پیش یه ایده احمقانه میده یک دهه همه عالم و آدم رو آسی میکنه. توی این بی وقتی این مشکلات هم داریم.
امشب همینطوری که توی والمارت میرفتیم یه دفعه یه خانمی شنید داریم فارسی حرف میزنیم. گفت: شما از ایران آمدید و سر صحبت رو باز کرد. گفت که از ترکیه پناهندگی گرفته و با پناهندگی آمده امریکا و الان گرین کارت گرفته. تقریبا هم همسن ما بود و لیسانس داشت. با همسرش در نزدیکی های ما هم زندگی میکرد. زبانش هم خوب نبود.
حس غربت
گفت: اینجا خیلی خوبه و من خیلی راضی هستم اما غربت غربت آدمو میکشه. بعد زد زیر گریه. که من شب ها قبل از خواب هنوز با مامانم حرف میزنم و خیلی دلم براش تنگ میشه. پرسید که شما احساس غربت نکردید.
گفتم: راستش من از مدت ها پیش میدونستم که باید بیام اینجا و راستش ایران خیلی معذب بودم. چون یک سنی ازم گذشته بود و هنوز توی خونه بابام بودم و نمیتونستم مستقل برای خودم خونه اجاره کنم. پولی که به عنوان حقوق میگرفتم به زحمت کفاف یه زندگی مستقل رو توی ایران میداد.
گفت: اما اینجا واقعا حس تنهایی میکنم.
گفتم: شما در نظر بگیرید که حتی زبان اینا رو درست نمیدونید. اگر زبان رو حداقل یاد بگیرید کلی توی حس غربتتون تاثیر میذاره. من مدتی که اروپا رفتم روز دهم نرسیده بود داشتم دیگه منفجر میشدم و میخواستم برم خونمون. اگر میشد بلیت رو پس میدادم و بر میگشتم و علت اصلی اش هم این بود که حس میکردم که شدیدا غریبه هستم و هیچ کسی منو نمیفهمه و همه یه جور دیگه حرف میزنن اما امریکاکه آمدم اگرچه همزبان من نیستن اما همینقدر که میفهمم که چی میگن و منم میتونم باهاشون حرف بزنم تا حالا اصلا حس تنهایی نکردم.
کار و درآمد توی امریکا
گفت: من اینجا خیلی کارم سخته. توی یه فروشگاه کار میکنم و خیلی ازم کار میکشن. واقعا خسته میشم. برخوردشون هم خوب نیست با من.
گفتم: ببخشید میدونم که اینجا درست نیست که کسی در مورد درآمد کسی بپرسه اما از روی کنجکاوی میتونم بپرسم که درآمدتون چقدره؟
گفت: درآمد من ساعتی 8 دلار هست.
گفتم: میدونید این چیزی که میگید تقریبا 3 برابر درآمد ایران من هست. در حالی که من اونجا فوق لیسانس بودم و چندین سال سابقه کار داشتم و کارم هم خیلی تخصصی بود و شاید بتونم بگم کمتر کسی توی ایران میتونست این کار رو اینطوری انجام بده. با این وجود درآمدم اینقدر کم بود.
گفت: بله اما نسبت به اینجا خیلی درآمد کمی محسوب میشه.
گفتم: بله اما خب شما هم در نظر بگیرید که خرجتون خیلی با ایران فرق نمیکنه. توی ایران مردم ریال در میارن و دلار خرج میکنن. شما اینجا خیلی چیزا رو از ایرانم هم ارزونتر پیدا میکنید.
گفت: از اون نظر که بله اما درآمد من و همسرم روی هم دیگه میشه 3000 دلار که ماهی 700 تاشو داریم اجاره میدیم و حدود 300 دلار هم خرج ماشین میشه و با بقیه پولی که میمونه نمیتونیم خیلی برای خونه خرید کنیم.
گفتم: ببخشید من اینجا ماشین ندارم اما 300 دلار برای ماشین زیاد نیست؟ بعد هم مگه چه چیزی برای خونه میخواهید که ندارید؟
گفت: آخه ما 2 تا ماشین داریم. یکی من دارم و یکی همسرم داره. پول بیمه اشون هست و پول بنزین. من با ماشین خودم میرم سر کار و اونم با ماشین خودش.
گفتم: خوبه دیگه. من که توی ایران جرات ماشین خریدن هم نداشتم.
منصور هم گفت: والا منم هر وقت آمدم بخرم یه 2 میلیون گرون شد. آخرش دیگه بیخیال شدم. حالا شما آمدید اینجا با پایینترین شغل های جامعه اینجا 2 تا دوتا ماشین سوار میشید.
گفت: خب سطح زندگی اینجا خیلی فرق میکنه. شما خونه های سمت پلینو رو رفتید ببینید؟
گفتم: نه.
گفت: وایی نمیدونید چه خونه هایی چه خونه هایی. واقعا آدم دلش میره براشون. من خیلی دلم میخواست از این خونه ها داشته باشم اما با این درآمدی که اینجا داریم نمیتونیم از این خونه ها بخریم. چقدر باید کار کنیم که بشه همچین خونه ای خرید.
گفتم: خب شما خودتون رو با اینجا مقایسه میکنید. من خودمو همیشه با ایرانم مقایسه میکنم و میگم الان که آمدم وضعیتم از ایرانم 2 برابر بهتر شده. شما هم درنظر بگیرید که کی میتونستید توی ایران خونه اینجا رو با این قیمت اجاره کنید و یا اینکه دو تا دوتا ماشین داشته باشید.
گفت: خب آره اما دنیا به همین چیزاست دیگه. میفهمید که چی میگم.
توقع
توی دلم گفتم راستش نه نمیفهمم. برای من مهمترین چیز این بود که بتونم یه سقف بالای سرم از خودم داشته باشم که بتونم زیرش راحت زندگی کنم. هیچوقت هم برام مهم نبوده که توی قصر باشم یا یه اتاق کوچیک. کسانی که میان اینجا سطح توقعشون به شدت میره بالا چون خودشونو با سطح زندگی های اینجا مقایسه میکنن. این خانم بدون شک سطح زندگی فعلی اش اینجا از ایرانش خیلی بهتره.
برخورد مدیرشون
بعد گفت: اینجا مدیر ما خیلی آدم چیزی هست. بقیه کارمندا براش چاپلوسی میکنن و مثلا برای بچه اش هدیه میارن اونم براشون ساعت رد میکنه یا مرخصی میزنه اما من اینطور آدمی نیستم که از این کارا کنم.
گفتم: آدمیزاد هر جای دنیا همینه. بالاخره همه جا آدمایی پیدا میشن که دوست داشته باشن اینطوری رفتار کنن اما نمیشه تعمیم به همه داد.
گفت: آره به من میگه تنبل! من خیلی حساسم. اون روز یه خانمی به من گفت برو کنار. من از این چرخ های دستی دستم بود و نشنیدم. بعد بلند گفت برو کنار. من اینقدر ناراحت شدم. (و باز اشک توی چشماش پر خورد)
بعد منصور گفت: حالا چیز بدی که نگفته. شما فکر کن وضعیت افغانی ها توی کشور ما چطوری بود. حالا شما از یه کشور دشمن آمدید اینجا کار پیدا کردید و یه زندگی نسبتا راحت هم دارید. بعد اینا خیلی مودب هستن و حالا به شما بلندتر گفته که از سر راهش برید کنار که چیز بدی نگفته. شما هم اینقدر حساس نباشید.
دیگه کم کم ازش خداحافظی کردیم. تعارف کرد که خریدتون تموم شد میرسونمتون و شماره تلفن هم از من گرفت. اما چند دقیقه بعد زنگ زد که من دارم میرم و ما هم هنوز خرید نکرده بودیم و ازش تشکر کردم.
بعد که آمدیم منصور گفت ببین ما دخترامون رو توی ایران چطوری تربیت میکنم. این خانمه همسن ما هست و هنوز مثل بچه ها میگه من شبا با مامانم حرف میزنم و میخوابم. سر چه مسائل کوچیکی گریه میکنن. ما دخترای امریکایی ای که توی دانشگاهمون میبینم اینقدر مستقل و به خود متکی هستن که اصلا قابل قیاس با دخترای ایران نیستن. منم به نشانه موافقت سری تکون دادم.
یکی از فروشگاه های دیگه امریکا Sams Club هست. این فروشگاه هم مثل tom thumb که گفته بودم باید توش عضو شد و یه کارت عضویتی داره که سالانه بین 40 تا 100 دلار هست. بعد میتونید ازشون عمده با قیمت پایینتر خرید کنید.
امشب با منصور یه سری رفتیم ببینیم قیمت های این فروشگاه چطوریه.


به نظر من اینجا به درد مغازه ها و ... میخوره که میخوان عمده به مشتری به فروشن وگرنه مصرف کننده براش نمی ارزه که بیاد 100 دلار عضویت سالانه بده که آیا بعدا بتونه 100 دلار ذخیره کنه یا نه. با این حال یکی از بچه های ایرانی میگفت که میشه این مقدار رو توی سال ذخیره کرد از تخفیف هایی که گرفت. اما به نظر من همین که محدود میشی از یک جا خرید کنی برای ما که خرید زیادی هم نداریم هزار تا دردسر درست میشه.
امشب توی اتوبوس که نشسته بودم یه پسر امریکاییه داشت با یکی دیگه حرف میزد. اون یکی پرسید که رشته اتون چیه و اون پسره هم گفت من بدون رشته ام. فعلا آمدم دانشگاه دارم واحدهای مختلف رو میگیرم و بعد رشته ام رو انتخاب میکنم. فعلا دارم از روانشناسی و جامعه شناسی و ... واحد برمیدارم بعد یکیشو میرم.
یادم افتاد به کنکور ما که با چه بدبختی درس میخوندی تا رتبه بیاری و بعد دونسته و ندونسته یه رشته انتخاب میکردی و دیگه آش کشک خاله ات بود که باید تا آخر میخوندی یا از اول کنکور میدادی. بعد اینجا با این همه راهنمایی و کمکی که میکنن بازم طرف اگر نتونه رشته انتخاب کنه بدون رشته میاد دانشگاه و بعدا تصمیم میگیره. از یه بابت بده چون طرف تا مدتها بلا تکلیفه اما از یه بابت هم خوبه که مجبور نیست که چیزی رو که دوست نداره بخونه.
امروز رفتم یه جلسه دیگه در مورد کار کردن توی تابستونا توی دانشکده امون. امروز آب پاکی رو ریخت روی دستمون که ما خیلی کاری برای شما که دکترا میخونید نمیتونیم کنیم و بهتره با استادتون صحبت کنید و یا خودتون یه جایی رو پیدا کنید. چونکه موقعیت های دکترا خیلی کمتر از اونیه که ما بخواهیم براتون پیدا کنیم. بعد گفت که شما هم چون دکترا میخونید اجازه ندارید که برای موقعیت های زیر دکترا اقدام کنید چونکه کار تابستون شما کارآموزی حساب میشه و واحد براش باید بگیرید و حتما باید سطح کارتون سطح دکترا باشه.